قسمت وجود دارد یا نه؟

آنی دالتون کمتر از یک سال دیگر، پنجاه‌ساله می‌شود و این یعنی نیم قرن زندگی! شاید به نظر برسد که بدون شوهر و بچه، زندگی ابتر باقی می‌‌ماند اما امروز که به پشت سر نگاه می‌کنم، می‌بینم بازنده به حساب نمی‌آیم. خوشحالم که عشق را تجربه کردم و عشاقی داشته‌ام. یک عالمه نامه عاشقانه دارم و شعرها و موسیقی‌ها وویدئوهایی که برای شخص خودم ساخته شده‌اند و این برایم ارزشمند است. کمبود محبت ندارم و حتی هنوز هم کسانی دوروبرم هستند که مرا بخواهند.

شاید در یک جمله کوتاه بتوانم درباره مجرد ماندن خودم بگویم «قسمت نبود»! شاید انرژی که از این وبلاگ گرفتم آن‌قدر پررنگ بود که واقعا روی زندگی‌ام تأثیر گذاشت. شاید من بیش از حد سختگیر و در ظاهر بداخلاق بودم و شاید کسانی که دوستم داشتند، از جسارت لازم برخوردار نبودند. شاید در گذشته خیال می‌کردم هنوز خیلی فرصت دارم و حالا آن‌قدر تنها زندگی کرده‌ام و بدون دخالت دیگران برای خودم تصمیم گرفته‌ام که دیگر انعطاف لازم برای قرار گرفتن در کنار یک فرد دیگر را ندارم. حتی شاید آن کسی که «چارت» تولدم را دید، درست می‌گوید و ستاره‌ها خواسته‌اند که در زندگی من، همسر و فرزندی نباشد.

از تجربه خودتان بنویسید. به نظر شما ازدواج و پیدا کردن پارتنر درست، قسمت است یا نه؟ به عبارت دیگر آیا خودتان در این مورد تصمیم گرفتید یا سرنوشت، برایتان تعیین کرد؟

دعای قیمتی

خانمی ضمن ارسال شماره کارت بانکی، پیام داده: «اگر می‌شه یه مقدار واریز کنید و من هم در قبالش برای شما دعا می‌کنم تا سریعتر عروس بشید. هر چقدر در توان دارید و دوست دارید واریز کنید!»

تا ابد ((:

فال و فاتحه

از بس برای حافظ فاتحه فرستادم‌ و تفأل زدم، هربار هم که برای بابا فاتحه می‌خوانم، آخرش می‌گویم: ای خواجه شیرازی، تو کاشف هر رازی، تو را به پیر مرادت قسم، تو را به شاخ نباتت قسم، بگو مراد ما بر این راز چه می‌شود؟!

نسل فرصت‌های سوخته

دو پیرمرد از کنارم‌ رد می‌شدند، این یکی از آن‌یکی پرسید:"شما چندسالتونه؟" آن‌یکی گفت:"هشتاد و دو"، جواب شنید:"هنوز خیلی فرصت داری واسه این کار"! به نسل خودمان فکر کردم، نسل فرصت‌های سوخته و آرزوهای بربادرفته.

کوچه خوشحال‌ها!

فامیلی دوستم‌ و همسایه‌هایشان به ترتیب "نشاطی"، "شادمان" و "خجسته" است. کوچه خوشحال‌ها!

منطق شرکت‌کننده‌های عشق ابدی

روزهای پیش از نیمه‌فینال: بیاین بگیریم‌ روش، اذیتش کنیم
روز نیمه‌فینال: رأیمون حذف ایشونه، چون اینجا داره اذیت می‌شه!

چی افتاد؟!

آقاهه تو پیاده‌رو روی صندلی یه کافه نشسته بود. رد که شدیم گفت: خانوم، افتاد... افتاد...
هرسه‌تامون برگشتیم نگاه کردیم ببینیم چی افتاده که در ادامه گفت: مهرت به قلبم (:

پاسخ مناسب

آقاهه تو بانک به همراهش گفت پس من این‌ پونزده میلیونو به حساب کی بریزم؟ یه خانمی از اون ور جواب داد بریز واسه من (:

خواب راحت

مرد خوش‌تیپی با موی جوگندمی در تلویزیون، تبلیغ تشک می‌کرد: خوابی راحت با تشک فلان. گفتم والا این آقا خودش هم بیاد آدم راحت می‌خوابه! (:

خودت باش

سر میز ناهار، عمو به من‌ گفت: "با برنج، ماست نخور، سردیت می‌کنه!" خواهرزاده شیش‌ساله‌م سرشو به من نزدیک کرد و آروم‌ گفت: "هرکی هرچی گفت، تو خودت باش! کاریو بکن که دوست داری!" (: چیزی که نسل ما خیلی دیر یاد گرفت.