<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت های یک دختر ترشیده</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/</link>
<description>هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع، در حکم دزدی در روز روشن است!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 07 Aug 2008 08:43:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آنی به عروسی می رود!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;بعد از چندسال قحطی در زمینه امرخیر در فامیل، که گهگداری با سیستم آبیاری قطره ای به پیوند دو نهال می انجامید، امسال سیل عروسی و نامزدی است که به سمتمان سرازیر شده.&lt;BR&gt;دیشب، عروسی یکی از دخترهای فامیل بود که شوهرش، مدل گریم نشده امین حیایی است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*** &lt;BR&gt;من و بابا، برای رفتن به جشن، داشتیم می رفتیم دنبال مامان و خواهر. بابا با دیدن دو خانم که کنار خیابان ایستاده بودند، گفت:&quot;دوتا مسافر بزنم پول بنزینمان در بیاید؟!&quot; گفتم:&quot; چیه؟ چشم مامان را دور دیدی می خواهی به خانمهای مانده در راه کمک کنی؟!&quot; گفت:&quot; نه، به خاطر تو می گویم خانم باشند!&quot; گفتم:&quot; اگر به خاطر من است، دوتا پسر مجرد سوار کن!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;... خلاصه، رسیدیم و مامان و خواهر را برداشتیم و رفتیم عروسی.&lt;BR&gt;ورودی خانمها، در کوچه پشتی تالار قرار داشت. اولین درب آن کوچه باز بود و دو جوان کنارش ایستاده بودند. من - غافل از تابلوی &quot;تزریقاتی&quot; بالای درب&quot;- پرسیدم:&quot; اینجا ورودی خانمهاست؟&quot; یکیشان جواب داد:&quot; نه خیر، اینجا آمپول می زنیم. اگر می خواهید، تشریف بیاورید!&quot;&lt;BR&gt;کلی خندیدیم. خواهرم می گفت:&quot; عروسی که نکردیم، لااقل می رفتیم دوتا آمپول می زدیم. بهتر از هیچی است!&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;عروس، ۱۶ مرداد پارسال، دماغش را عمل کرده و ۱۶ مرداد امسال، روز عروسی اش بود. معلوم می شود:&lt;BR&gt;۱. آقایان در انتخاب همسر، توجه ویژه ای به &quot;قوای دماغی&quot; ایشان مبذول می دارند!&lt;BR&gt;۲. برای آقایان مهم است همسر آینده شان،&quot;عملی&quot; باشد!&lt;BR&gt;۳. طول و عرض دماغ دخترها نسبت عکس دارد با طول و عرض گره کور بختشان!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Aug 2008 08:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معامله پایاپای(خون بس!)</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;- من را برای برادرت می پسندی یا این را؟!&lt;BR&gt;- هرکدامتان را که خودش برادر مناسبی داشته باشد. خون در برابر خون!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 21:27:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=361</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشانه های اشتباهی!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>یک نفر در کامنت ها, نه گذاشته و نه برداشته, از دیگران پرسیده بود:&quot;اگر آنی بمیرد چه کار می کنید؟&quot; ایشان یا مستجاب الدعوه است یا بالاتر از رنگ سقش, رنگی نیست! مدتی است که در بستر بیماری افتاده ام.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; ***&lt;BR&gt; در حالی که در فیلمهای ایرانی, تنها نشانه بارداری, حالت تهوع است(حال آن که این حالت, عمومیت ندارد) و تنها نشانه فرا رسیدن موعد زایمان, دردهای شکم با فواصل زمانی خاص( چون قابل پخش ترین نشانه است!) آنی هردوی این نشانه ها را دارد اما نه حامله است و نه وقت زایمان اوست! او دچار یک بیماری تازه و سخت ویروسی شده که به لطف هوای آلوده در ذرات تنفسی ما جاری است! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt; &quot;بید مجنون&quot; عزیز! شاید هم مشکل من این باشد که کمتر کسی می فهمد پشت این &quot;ظاهر جدی&quot; و به قول تو &quot;تفکر خالی از احساس و خشک&quot;, قلبی از طلا دارم!(ر.ک. کامنت های &lt;A href=&quot;http://safayesaba.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مجردی شیرین&lt;/A&gt;, پست 75)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; *** &lt;BR&gt;شب نیمه شعبان, عروسی خواهرم است. این را هم مزید بر علت کم پیدا بودنم کنید! </description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج انسان با روبات!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;خرداد همین امسال بود که نوشتم:&quot; دانشمندان باید همسر ایده آل مصنوعی تولید کنند، چون بعضی ها در میان نمونه های طبیعی، قادر به یافتن همسر ایده آلشان نشده اند. ضمن این که دیگر وقتش رسیده تا دانشمندان علوم تجربی و مشابه ساز، آدم مصنوعی تولید کنند. آنها حتی رویانا هم تولید کرده اند، یعنی ما از گوسفند هم کمتریم؟!&quot;&lt;BR&gt;البته من شوخی کرده بودم اما دانشمندان بی جنبه غربی (!) خیلی زود به این شوخی که از مدت ها پیش به فکر خودشان هم رسیده بود، جامه عمل پوشاندند. آنها تحقیقاتشان را سریع تکمیل کردند و همسر روباتیک را به بازار ارائه دادند. هم اکنون ازدواج با روبات در اروپا دارد رایج می شود، این هم مدرکش:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://shia-online.ir/article.asp?id=1746&amp;cat=1&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://shia-online.ir/article.asp?id=1746&amp;cat=1&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ccff00&gt;ازدواج انسان با روبات در اروپا!&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما هم برای این که تلافی کرده باشیم، مخلفات قضیه را به آنها تقدیم می کنیم!:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ترانه مناسب برای جشن عروسی انسان و روبات:&lt;BR&gt;شهرو چراغون می بینم&lt;BR&gt;LCD بارون می بینم&lt;BR&gt;میون باغ آرزو&lt;BR&gt;روبات چرخون می بینم&lt;BR&gt;وای چه قشنگه امشب&lt;BR&gt;عروس که هنگه امشب(!)&lt;BR&gt;محصول آشتی کردن&lt;BR&gt;چین و هنگ کنگه امشب!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فامیل داماد: شاخه نبات آوردیم، ما یه روبات آوردیم، دخترتون رو بردیم...&lt;BR&gt;فامیل عروس: نبات و روبات ارزونیتون، دختر نمی دیم بهتون!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیامهای بازرگانی: خدمات روباتیک خانواده. اگر سیمهای همسرتان قاطی شده، اگر برنامه هایش درست اجرا نمی شوند، اگر یک مدل بالاترش را می خواهید، اگر می خواهید همین مدل فعلی را ارتقا بدهید، اگر کتکش زده اید و از کار افتاده... او را به ما بسپارید. مطمئن باشید بدون هیچ گونه سوء استفاده ای، سریعا آن را تعمیر کرده و به شما پس خواهیم داد. به ما اطمینان کنید!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شوهر: امروز ناهار چی درست کردی؟&lt;BR&gt;زن: !!error number12:the battery is finished&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در دادگاه خانواده:&lt;BR&gt;زن: آقای قاضی شوهرم توقع دارد هر شب روغن کاری اش کنم. دائم پیچ و مهره هایش شل می شود. وقتی می خواهد نوازشم کند انگار کتکم زده، آخر دست هایش از یک نوع آلیاژ سنگین ساخته شده اند. من نمی دانستم، چون او پیش از ازدواج نگفته بود محصول بازار مشترک است. می گفت آلمانی است اما بعد معلوم شد هنگ کنگی بوده. شما بگویید من چطور با این شوهر دروغگو زندگی کنم؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;با تشکر از کسانی که مشترکا(!) لینک فوق را برایم فرستادند!&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=359</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیانیه شماره (2) </title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;یکی از عوامل استکبار داخلی، با فرستادن ترانه &quot;ترشیدی&quot; از فرد معلوم الحالی به نام &quot;حسین تهی&quot;، به ای میل آنی دالتون، آن را به همه دختران ترشیده تقدیم کرده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اینجا ضمن محکوم کردن این اقدام، اعلام می کنیم که خواننده چنین ترانه ای - که احتمالا پس از یک شکست عشقی سخت، مبادرت به اقدامی انتقام جویانه کرده است ـ مهدورالصوت به شمار می آید و باید تحریم گردد. او اگر آدم درست و درمانی بود که اسم خودش را نمی گذاشت تهی. لابد با این لقب، خواسته به تهی بودن بعضی مناطق مغزی خود اشاره کند!&lt;BR&gt;هرگونه استماع و استعمال ترانه فوق الذکر توسط اعضای انجمن دختران ترشیده،  مکروه و بلکه حرام است و ازبین بردن نوارها و سی دی های حاوی چنین شعر مبتذل و سخیفی، در حکم جهاد در راه ارزش های انجمن به حساب می آید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                                                                             انجمن دختران ترشیده </description>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 07:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن، چراغ خانه است!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt; می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار&quot;چهلچراغ&quot; شده اند و بعضی ها طرفدار&quot;صرفه جویی در مصرف برق&quot;!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* همسر موقت: لامپ کم مصرف!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل&quot;دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست&quot; را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* همسر مطلقه: لامپ سوخته!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; شعر مرتبط:&lt;BR&gt;با غول چراغ ، آرزویی بکنید&lt;BR&gt;از او طلب فرشته خویی بکنید&lt;BR&gt;یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید&lt;BR&gt;&quot;در مصرف برق صرفه جویی بکنید&quot;؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* سوال کنکور ۸۸:&lt;BR&gt; هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟&lt;BR&gt;۱. یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!&lt;BR&gt;۲. دریافت مالیات بر همسر!&lt;BR&gt;۳. چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده!&lt;BR&gt;۴. آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt; یک تقاضا:&lt;BR&gt;بسیار خوشحال خواهم شد که تعداد کامنت های پست&quot;شما نویسنده این پست باشید&quot; را به ۴۵۰ تا برسانید!&lt;BR&gt;چرا؟... دوست دارم در کامنت دانش، ده صفحه مستقل از هم وجود داشته باشند!&lt;BR&gt;چرا؟... نمی دانم، یک جور هیجان بچگانه!&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 20:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از میهمانی!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;- چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟&lt;BR&gt;- نه، ناراحتم که چیزی نشده!!</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 11:51:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=354</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دختر که نمی رسد به بیست!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-353.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;کی گفته طراحی و نشر جمله معروف&quot; دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست&quot;، یک توطئه بی شرمانه استکباری نیست؟!&lt;BR&gt;احتمالا این جمله را جوانی ساخته که می خواسته محبوب نوزده ساله را به ازدواج با خودش ترغیب کند، یا زن بابایی که می خواسته متلکی به دختر شوهرش بیندازد، چون اگر واقعا از روی دلسوزی می خواسته برای او بگرید، آیا سزاوارتر نبود به جای انداختن متلک، خود دختر را بیندازد به کسی؟!&lt;BR&gt;بی تردید، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، بنابراین ما هم ورژن خودمان را ارائه می دهیم تا با به کارگیری آن توسط دوستان، کم کم آن را جایگزین جمله توطئه آمیز فوق گردانیم.&lt;BR&gt;ممکن است شما با هرکدام از این جملات به شدت مخالف باشید، اما گفتم که، هرجمله را کسی می سازد که ازگفتن آن نفعی می برد، شما هم بروید ورژن خودتان را بسازید!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست ، هنوز وقت ازدواجش نیست!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و یک، کم کم دور و برش بپلک!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و دو ، دیگه دنبالش بدو!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و سه، منتظر مهندسه!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و چار، دست مامانت رو بگیر و بیار!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و پنج، درست شده شبیه گنج!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و شش، بیشتر بهش داری کشش!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و هفت، یه وقت دیدی از کفت رفت!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و هشت، نباید دنبال case دیگه ای گشت!&lt;BR&gt;دختر که رسید به بیست و نه، هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!&lt;BR&gt;دختر که رسید به سی، شاید بهش برسی!&lt;BR&gt;دختر که رسید به سی و یک، خر نمی شه با پول و چک!&lt;BR&gt;دختر که رسید به سی و دو، به این راحتی ها نمی شه همسر تو!&lt;BR&gt;دختر که رسید به سی وسه، دیگه دستت بهش نمی رسه!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;... چون اگر می خواست،‌ تا الان ازدواج کرده بود!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;پی نوشت، پا نوشت، شاید هم پو نوشت(!):&lt;BR&gt;اصولا میان علما در مورد این که سن خانمها به بیست می رسد یا نه، اختلاف است!&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 21:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=353</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-353.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;یادداشت های یک دختر ترشیده&quot; دوساله شد!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-352.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;و تو ای آنی دالتون&lt;BR&gt;شایسته تر آن بود که اکنون نوزاد خود را از شیر می گرفتی&lt;BR&gt;نه وبلاگت را!</description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2008 17:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=352</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-352.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما نویسنده این پست باشید!</title>
<link>http://anidalton.blogfa.com/post-351.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt;گاهی فکر می کنم تو که هستی و کجایی؟ یک خانم متاهل در یک شهر دور؟ یک پسر دانشجو در یک کشور نزدیک؟ یکی از آدمهایی که دورادور به اسم می شناسمشان؟ یک ساعت ساز یا یک برنامه نویس؟ یک خیاط خبره یا یک هنرپیشه درجه سه؟ یک دانش آموز یا یک پیتزاپز؟&lt;BR&gt;چه جور آدمی هستی؟ چند ساله ای؟ بچه کجایی؟ چقدر درس خوانده ای؟ چه کاره ای؟ چرا به من سر می زنی؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دومین سالگرد تولد وبلاگم نزدیک است. به همین مناسبت از تو ـ همین خود تو که داری این مطلب را می خوانی! ـ  می خواهم طی یک کامنت، خودت را برای دوستان دیگرت معرفی کنی و درمورد ارتباطت با این وبلاگ و بقیه دوستانی که اینجا پیدا کرده ای حرف بزنی. می خواهم دستمان بیاید چه کسانی با چه دیدگاه هایی و چه میزان تحصیلاتی و از کجا، دوستان ندیده و نشناخته ما هستند و از چه موقع و چرا یادداشت های دختر ترشیده را می خوانند. می خواهم یک بار هم که شده فقط شنونده باشم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 16:21:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=anidalton&amp;postid=351</comments>
<dc:creator>anidalton</dc:creator>
<guid>http://anidalton.blogfa.com/post-351.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
