اولش فقط دردناک بود، یک خانواده مسموم شدند و پسر ۱۷ ساله شان رفت توی کما. چند روز بعد جوانی که دکترها جوابش کرده بودند، صبح زود در حالت افسردگی از خانه خارج شد و بعد از ظهر جنازه اش را از رودخانه جاجرود گرفتند. بعدتر، یک پسر زیر بیست سال، رفت بار یک کامیون آهن را خالی کند. باران می آمد. قسمت بار کامیون که بالا رفت با سیم برق برخورد و اتصالی کرد. پسر دستگیره در را گرفت تا پیاده شود و...
تنها چند روز بعد تازه دامادی سکته کرد و از دنیا رفت. خبر رسید که آن جوان ۱۷ ساله که در کما بود هم تمام کرده.
حالا فقط دردناک نبود، شبیه یک شوخی ترسناک شده بود که فقط گریبان جوان ها را می گرفت، آن هم به بدترین شکل ها. مردم جمع شدند و "شیلان کشیدند"، یک جور آش نذری برای این جور وقت ها. گفتند یک گاو هم قربانی می کنیم تا فرشته مرگ دست از سر جوان ها بردارد.
فقط چند روز بعد جسد به دار آویخته جوانی را از بالای درختی پایین کشیدند. به قتل رسیده بود.
یک هفته نگذشته جوان هجده ساله ای با ماشینش رفت زیر کامیون. دیروز بود.
امروز صبح با خبر مرگ جوان دیگری بیدار شدیم. یک هفته پیش سم خورده، اما پشیمان شده بود. می گفت:" تو را به خدا نجاتم بدهید، دیگر غلط می کنم از این کارها بکنم." می دانستیم همیشه زندگی رقت باری داشته و این اواخر معتاد هم شده بود. دیگر طاقت نداشت. دوام نیاورد.
در دوماه گذشته به طور متوسط هر هفته یک جوان از دست رفته. همه خانواده ها عزادارند، ما هم. محله ما این روزها با معمای عجیبی روبه روست.