(۱)
"
سمنو"ی عزیز مرا به بازی وبلاگی اش دعوت کرده که درآن باید از معجزه ای در زندگی ام حرف بزنم.
باید بگویم همین که آنی امروز زنده است، خودش یک معجزه به نظر می رسد، چرا که " وقتی چند ماهش بیشتر نبود، در میهمانی خانه ییلاقی یکی از بستگان، او را کنار کرسی می گذارند و می روند به اتاقی دیگر. او هم نه می گذارد و نه برمی دارد، غلت می زند زیر کرسی زغالی و... خلاصه وقتی پیدایش می کنند که در اثر گازگرفتگی کبود شده و حالش آن قدر وخیم است که مادرش با گریه می گوید:" بگذارید بچه ام توی بغل خودم بمیرد!"
آنی را به زور از او می گیرند و می برند درمانگاه و زیر چادر اکسیژن می گذارند و نجات می دهند."*
جز اینها، به نظر من تمام زندگی معجزه است، معجزه های بزرگ و کوچک. خداوند در هر مورد، چنان با علامت دادن به من، راه را نشانم داده و دلیل هر اتفاقی را طوری به من فهمانده است که جز معجزه نامی نمی توانم روی آنها بگذارم.
هرکس دوست داشت می تواند در کامنت های همین پست، از معجزه های زندگی اش حرف بزند.
***
(۲)
می خواهم از مجردها سوالی بپرسم:"بزرگترین مشکل شما با مجرد ماندن چیست؟"
خجالت و تعارف را کنار بگذارید و یک بار هم که شده صادقانه از احساسات مجردیتان حرف بزنید.
وقتی همه جواب دادند، خودم نیز جوابم را خواهم گفت.
* التاریخ الترشیدگی الآنی، باب اول، دالتون در دود
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 18:19  توسط ani
|