مردان انگليسي بهترين شوهران دنيا لقب گرفتند
حالا باز هم هی راه بروید و بگویید مرگ بر انگلیس! آخر چطور دلتان می آید به کشوری که بهترین شوهران دنیا را پرورش داده فحش بدهید؟ بی تربیت ها! فکر می کنید تربیت شوهر ِ خوب کار کمی است؟ مگر خود ما ایرانی ها که دائم داریم به شرق و غرب دنیا ناسزا می گوییم، چه جور شوهرانی تحویل جامعه داده ایم؟ جز این که زیباترین زنان دنیا را در کشورشان دارند، اما طرفدار چند همسری اند؟! خدا سیرشان کند! البته:
چشم هیز مرد دختر باز را
یا قناعت پر کند یا خاک گور!
به قول یارو گفتنی، ما مسلمانیم اما رفتارهای مسلمانی دیگران بیشتر از ماست. می بینید که، این مردهای اجنبی فاسد انگلیسی از مردهای ما متعهدتر و باثبات ترند، در کارهای خانه به همسرشان کمک می کنند و شاخص نمی دانم چی چیشان هم بیشتر است.
آن وقت ما از قدیم فقط یاد گرفته ایم هرجا کم آوردیم و دلیل کاری را نفهمیدیم، بگوییم زیر سر انگلیس است! اصلا باشد... یک نفر آدرس ِ این "زیر سر انگلیس" را بدهد، ما هم می خواهیم برویم آنجا. حالا که بهترین شوهران دنیا انگلیسی اند، کدام زنی است که دلش نخواهد برود زیر سر انگلیس و انگلیس، سایه سرش باشد؟!
اگر شوهر انگلیسی هم گیرمان نیامد، حاضریم برویم زیر ساعت بیگ بن بنشینیم و زنان خوشبخت لندن را نگاه کنیم که شانس داشتن بهترین شوهر دنیا را دارند و عین خیالشان هم نیست. اینجا تا حرف بزنی، تنها حق زنانه ات را که همان مهریه است و خودشان در روزهای عاشقی که چشم دلشان کور بود تقبل کرده اند، به سرت می کوبند، آن هم در حالی که جانت را به لبت می رسانند تا حقت را کف دستت بگذارند، گذاشتنی! ولی آنجا مردها بدون هیچ چشمداشتی، دارند نقش بهترین شوهران دنیا را بازی می کنند، آن هم برای زن های بی نمک و کک مکی شان. خدا شانس بدهد. ویکتوریا آدامز هم نشدیم! می دانم اگر شما یک مرد ایرانی باشید، الان به سرعت دارید پرونده دیوید بکام را زیر و رو می کنید تا آمار بی وفایی هایش را در بیاورید و بگویید خلایق هرچه لایق... اما زحمت نکشید. اینجا مردان درجه هشتمی که نه کار دارند و نه قیافه و نه معروفیت، همان رفتاری را می کنند که آنجا ستارگان محبوب فوتبال و سینما ممکن است داشته باشند. شما دیوید بکام که هیچ، اگر استاد اسدی هم بودید، دیگر خدا را بنده نمی شدید.
مردان اروپایی not only به یک دختر در سن و سال ما نمی گویند ترشیده، but also تحسینمان هم می کنند. اصلا هرچه فکر می کنم می بینم آنها قدر دختران ما را بیشتر می دانند. دختران ما هم لیاقت داشتن بهترین شوهر دنیا را دارند. بنابراین ضمن طرفداری از کانال بی بی سی، از دولتمردانمان می خواهیم هرچه سریعتر روابط دیپلماتیکشان را با انگلیس بهبود ببخشند. متاسفانه تجربه نشان می دهد که آنها به فکر خوشبختی دختران کومور هستند اما نمی خواهند قدمی برای خوشبخت کردن دختران کشور خودشان بردارند، حتی وقتی هم که یک دسته از بهترین شوهران دنیا با عنوان جعلی" ملوانان انگلیسی" با پای خودشان به ایران می آیند، یکی یک دست کت و شلوار دامادی تنشان می کنند و برشان می گردانند به مملکتشان، بدون آن که یکی یک عروس ایرانی هم به عنوان اشانتیون کت و شلوارها به آنها داده باشند.
"بانوانی که در ۴۰ سالگی یا پس از آن بچه دار شده اند، چهار برابر بیشتر از سایر بانوان این بخت را دارند تا به ۱۰۰ سالگی برسند."
خداوندا از تو سپاسگزارم که می خواهی به من طول عمر عطا کنی اما فکر می کنم چون "رحمان" و "رحیم" هستی مجبوری این کار را بکنی. خوب... لابد وقتی تقدیرت حکم می کند که من بعد از ۴۰ سالگی بچه دار شوم، رحمانیتت اجازه نمی دهد که بچه ام، زنگوله پای تابوت باشد... به ناچار عمرم را طولانی می کنی تا بچه بیچاره زود یتیم نشود.
خودمانیم، نمی شود به جای چیدن این همه تمهید، سن ازدواج و بچه دار شدن بندگانت را کمی بیاوری پایین تر؟! باور کن ما به نود و نه سال عمر هم راضی هستیم. نمی خواهیم بخت رسیدن به صدسالگی را داشته باشیم... فعلا به فکر بختِ رسیدن به خانه بخت و خوشبختیمان باش!
شعر مرتبط:
اگر ماندی تو هم تنها چنان من
نه مادر هستی و حتی نه یک زن
نشو غمگین، به جایش می توانی
شوی صدساله روزی احتمالا!
لینک نامربوط: اعتماد ملی!
از تیم تحقیقاتی زمین به کنفدراسیون راه شیرى!

زمینی ها علاقه زیادی به برگزار کردن مراسم مختلف دارند. آنها در سالگرد به دنیا آمدنشان مراسمی به نام"جشن تولد" می گیرند.
دیروز ما در یکی از این مراسم شرکت داشتیم که به نسبت جشن های مشابه، خواص متفاوتی داشت. آدمهایی که دراین مراسم شرکت کرده بودند برای اولین بار همدیگر را می دیدند و پیشتر، فقط از طریق اینترنت با هم آشنا بودند. یکیشان یک دختر ترشیده بود - در زمین به دخترهایی که سنشان بالا رفته و هنوز ازدواج نکرده اند می گویند ترشیده - که وبلاگی با همین نام داشت و با یکی دیگرشان به اسم پوریا منزه قرار گذاشته بود. آنها قبلا یک بار به مدت ده دقیقه در نمایشگاه کتاب همدیگر را دیده بودند. دختر ترشیده در وبلاگش فراخوان عمومی گذاشت تا هرکس دیگری هم دلش خواست به آنها بپیوندد. در روز موعود که همین دیروز بود، حدود سی نفر به آنها پیوندیدند که نسبت خانمها به آقایان، تقریبا یک به دو بود. این در حالی است که مردان زمینی سعی دارند وانمود کنند تعداد مردها کمتر از زن هاست. تحقیقات ما نشان داد که هدف آنها از این ادعا، سوء استفاده از زن ها می باشد.
اولین نفری که آمد حافظ بود. ما خیال می کردیم حافظ، یک شاعر شیرازی است که قرن ها پیش فرت شده اما ظاهرا در زمین حافظ های دیگری هم وجود دارند. او از محل قرار تولد شاکی بود و یکسره شکایتش را عنوان می کرد. بعد دوستش امید آمد که در کرج زندگی می کرد و سیگار می کشید و مژه های بلند و سیاهی داشت. (راستش بعدا که فهمیدیم قرارش را با فرندفیدی ها پیچانده و به قول اسپایدر مرد، آن همه آدم را به آنی فروخته و آمده اینجا خیلی کیف کردیم!) تا غافل می شدیم، این دو نفر غیب می شدند که آنی به این حالت می گفت"مشکوک زدن".
نفر بعدی از آفریقا آمده بود. می گفت آنجا راهسازی می کند. از او پرسیدند "منظورت خیابان آفریقاست؟" اما معلوم شد منظورش یک قاره دیگر بوده که آن طرف کره زمین قرار دارد. ما نمی دانیم چرا زمینی ها این قدر اصرار دارند از اسامی تکراری استفاده کنند که تنها حاصلش، قاطی شدن حافظ ها و آفریقاها با همدیگر است. تازه، چند نفر به نام سعید آنجا بودند که آخرش نفهمیدیم کدام به کدام است، به طوری که حتی یکی دیگر از میهمانان هم ادعا کرد در خانه سعید صدایش می کنند!
آقای از آفریقا آمده که اسمش احسان عیوضی و متولد سال ۱۳۶۱ هجری شمسی بود ، ابتدا به عنوان یک ناشناس آمد و از آنی دالتون پرسید تریا کجاست. او آنی را شناخت اما به روی خودش نیاورد و به آدرسی که از او گرفته بود رفت و با چند کیسه پر از قوطی های آبمیوه برای میهمانان جشن تولد برگشت. به قول یکی از شاعران زمینی، آبمیوه این شکلی، یکی از انواع "غذاهای مقوی در مقوا"ست. او یک سی دی از مجموعه عکس های آفریقا هم به آنی داد که بهش می گویند"کادوی تولد".
آنی دالتون (همان دختر ترشیده) دو جعبه شیرینی خریده بود که اسم یکیشان کیک یزدی بود. او می گفت این کار را کرده تا بعدا بتواند قسم بخورد به میهمانانش کیک تولد داده است. دو قطعه مومی شکل که به آن شمع می گفتند هم آورده بود که روی دو تا از کیک یزدی ها گذاشت و یکی از آقایان با وسیله آتشزایی به نام فندک، آن دو قطعه مومی را که دو شکل مختلف داشتند آتش زد. بعد آنی دالتون شمعها را فوت کرد و همه دست زدند.
خیلی از کارهای زمینی ها همین قدر بی معنی است. خودشان شمع را روشن می کنند تا خودشان خاموشش کنند. خودشان ازدواج می کنند تا خودشان طلاق بگیرند. در هر دو حال هم اظهار خوشحالی می کنند، چه موقع روشن کردن شمع یا ازدواج، چه موقع خاموش کردن شمع یا طلاق.
هرکس که به قصد پیوند با این گروه به آنها نزدیک می شد ( آنی اشاره می کند که پیوند در زبان زمینی ها معانی مختلفی دارد) از او اسم رمز را می پرسیدند. او هم می گفت " آنی" و با این کار یک سهمیه آبمیوه و شیرینی دریافت می کرد.
در بین آنها، یک زوج زمینی - با دو فرزندشان - حضور داشتند که علاوه بر پدر خانواده، دختر هشت ساله شان هم وبلاگ نویس بود. وبلاگ دختر ترشیده را آقا به خانم معرفی کرده بود و آنی می گفت که حتما بعد از این کار گفته:" خانم می بینی ملت چه می کشند! برو خدا را شکر کن که شوهر گیرت آمده و قدر مرا بدان!"
به جزآنها یک زوج دیگر هم بودند: عادل و مریم.ف. آنی می گفت حمیده.ف را می شناسد اما مریم. ف را نه!
امیر آرام، به قول آنی یک میهمان همه فن حریف بود. آدمها قابلیت های مختلفی دارند که از اغلبشان استفاده نمی کنند اما این یکی فرق داشت، چون هم موسیقی می دانست، هم نقاشی و هم مربی بسکتبال تیم برتر تهران بود. دستخط خوبی داشت و از ادبیات هم غافل نبود. او یک دفترچه به آنی هدیه داد که در صفحه اولش شعر نوشته بود:
آرام و سبز و خرم و شیرین و شوخ و شنگ
نشر کلام تو زد بر دلم خدنگ
یک لحظه شاد و سرخوش و یک لحظه در فضا
دلتنگ آن همه طنزیم از قضا...
نکته جالب این که اسم و رسم این آدم خیلی به شخصیتش می آمد، زیرا به نظر می رسید در عین حال که برای خودش امیری است، آرام هم می باشد.
دو نفر از معروف ترین کامنت گذاران وبلاگ دخترترشیده هم آمده بودند: علیرضا(مردی از مترو) که برای شرکت در این جمع، مرخصی گرفته و از تونل های قطار زیرزمینی آمده بود روی زمین و پارمیس(ترشیده فرصت طلب).
بعضی ها وبلاگ داشتند، مثل فرزانه ،رود ، سعید سر رشته داری ، مصطفی ، فهیمه ، پرهام، باران و الهام. بعضی ها هم وبلاگ خوان بودند مثل نرگس، سهیل( که به قول آنی خیلی آقا بود و ما نفهمیدیم چطور یک آقا می تواند خیلی آقا بشود، شاید با هدیه دادن کتابی به نام ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد از نویسنده ای به اسم پائولو کوئلیو!)، الهام شماره ۲،مهری و مقداد. بعضی ها هم نشانی از وبلاگشان نگذاشتند اما مشکوک به وبلاگ دار بودن به نظر می آمدند مثل یک نفهم مدعی. بعضی ازآنها برای آنی کادوی تولد آورده بودند که همه چیز از لباس گرفته تا وسایل زینتی و تزیینی و آرایشی بینشان پیدا می شد.
یکی از حضار گفت دوست داشته موسیو گلابی را ببیند و آنی، به اصطلاح زمینی ها "غیبتِ موسیو گلابی را کرد"، یعنی گفت که او اجتماع گریز است و تا حالا در محافل عمومی دیده نشده و اگر شما پشت گوشتان را دیدید آن گاه او را نیز خواهید دید! یک نفر دیگر هم نسبت به دیدن اسپایدر مرد اظهار تمایل کرد و باز آنی گفت ایشان با یک سری از دوستان فرفری و توییتری اش رفته پارک ملت. البته به این یکی نمی گفتند غیبت، می گفتند اطلاع رسانی.
آنها گفتند و خندیدند و عکس گرفتند و توی دفترچه آنی برایش یادگاری نوشتند و در موردش نظر دادند که جوان تر از سن واقعی اش و خوش اخلاق تر از شخصیت وبلاگی اش به نظر می رسد. چند نفرشان در عکس حاضر نشدند و کسی نفهمید چرا. یکیشان به جای عکس گرفتن رفته بود سروقت کادوهای آنی و آنها را بغل کرده بود! یکی دیگرشان گفت سوالی می پرسد که اعصاب آنی را خرد کند و پرسید:" خدایی اش بگو چقدر پول گرفتی تا برای موسوی تبلیغ کنی؟!" اما اعصاب آنی خرد نشد و او فقط خندید.
قرار شد وقتی آنی در مورد این گردهمایی مطلب می نویسد، این سی نفر بیایند و خودشان را معرفی کنند و اگر آنی درست یادش مانده بود که کی کدام است و کدام وبلاگ مال کیست و کی چه هدیه ای به او داده و چه تکه ای بهش انداخته، به او یک جور هدیه دیگر بدهند که آن را نه کادوی تولد، بلکه "جایزه" می نامند. زمینی ها دوست دارند به بهانه های مختلف برای هم چیز بخرند و روی این بهانه ها اسمهای مختلف می گذارند.
این هم قرار شد که هرکس عکسی گرفته آن را یک جوری به آنی برساند، مثلا با ای میل dalton_ani@yahoo.com
پیرمردی قدری دورتر نشسته بود و با لیخند به این همایش عجیب و غریب نگاه می کرد. وقتی شیرینی تعارفش کردند خندید و گفت حال می کند با این جور جمعها!
بعد دختر خانمی به اسم نسیم عرب امیری به آنی و دوستانش ملحق شد که شاعر طنزنویس بود. شاعر معروف دیگری به اسم کورس احمدی را هم دیدیم که آنی را می شناخت و حتی تعارف کرده بود تا برای میهمان هایش چای بیاورند. او مسوول شب شعری بود که آنجا برگزار می شد و بعد از خداحافظی عده ای از میهمان ها، بقیه در آن شرکت کردند و آنی هم در آنجا برای مردم شعر خواند و آن آقای شاعر از آنی تعریف کرد و گفت شخصا به اشعار او علاقه دارد. دوستان آنی باقیمانده شیرینی های تولد را بین مردمی که به شب شعر آمده بودند تقسیم کردند، چون زمینی ها عقیده دارند اگر شب جمعه بین مردم خوراکی پخش کنی، به فرت شده ها هم می رسد.
در وقت آنتراکت، یک آقای خارجی به انگلیسی از آنی پرسید اینجا در چه مورد دارند سخنرانی می کنند و او جواب داد شعر. بعد هم آنی و دوستان تازه اش محل را ترک کردند، چون دیگر داشت شب می شد. ما نفهمیدیم چرا وقتی شب می شود زمینی ها شب شعرشان را تعطیل می کنند.
البته باید اعتراف کنم ما جزو کسانی بودیم که از دور به آنی و دوستانش نگاه کردیم و رویمان نشد برویم جلو. امروز به آنی گفتیم که ما هم دیروز به خاطر او به پارک قیطریه رفته بودیم، نشان به آن نشانی که دیدیم او مانتوی طوسی و روسری صورتی پوشیده...خوب، ما که نمی توانستیم برویم بین آدمها و در مراسم زمینی شان شرکت کنیم! اما اعتراف می کنیم این مراسم ما را به داشتن وبلاگ و گرفتن جشن تولد در کره خودمان علاقه مند کرد.
پست فرت.
شرح ماجرا را از خبرگزاری های دیگر نیز دنبال کنید:
روایت امیدانه از تولد دالتون
روایت پرهام از وب پارتی قیطریه!
روایت دوم پرهام از وب پارتی قیطریه!
روایت سعید شماره 3 از یک روز با آنی
در تولد آنی دالتون بر نفهم مدعی چه گذشت؟!
آنی دالتون در وبلاگ شیوای هشت ساله
مردی از مترو و جشن تولد
خاطرات 20090813 از زبان احسان عیوضی
لابه لای خاطرات سفر پوریا منزه به تهران!
تولد به سبک آنی از زبان امیر آرام
خط خطی عادل در مورد تولد یک آدم مجازی در یک فضای حقیقی
روایت فرزانه از ملاقات پنجشنبه
تهیه جهیزیه برای دختران کشورهای دیگر
ازدواج 42 زوج در هتل شاهان کابل به خرج کمیته امداد
چرا این جوری نگاه می کنید؟ می دانم همه تان بلافاصله دارید با کلمات"چراغ"، "مسجد" و "خانه" جمله می سازید، ولی چرا نیمه پر لیوان را نگاه نمی کنید؟ چی؟ لیوانش سرو ته است و نیمه پر ندارد؟ اتفاقا دارد، الان نشانتان می دهم.
فکر می کنید ما برای دخترهای کدام کشورها جهیزیه تهیه می کنیم؟ خودتان دوست داشتید اهل کومور و زیمبابوه و کنیا بودید و ایران محل سگ هم بهتان نمی گذاشت؟ آنها را خدا زده. کومور که از اسمش پیداست، یک اپسیلون جا به جایش می کردند می شد تومور! بقیه شان هم به همین ترتیب. شکم دخترهایشان از گرسنگی به پشتشان چسبیده، اصلا پشت و رویشان معلوم نیست. اگر جهیزیه هم نداشته باشند که کسی نگاهشان نمی کند. اصولا تهیه جهیزیه برای یک دختر، توهین به مقام اوست. رفع و رجوع ایرادهای اوست. هرکه عیبش بیش، جهیزیه اش بیشتر!
دخترهای ایرانی ماشاء ا... از کمال و جمال چیزی کم ندارند، فقط خود کمال و جمال را کم دارند که آن را هم نمی شود کاریش کرد. داماد را که نمی شود با پول خرید، جهیزیه را می توان! دخترهای ایرانی هم می خواستند زرنگ باشند و کمال و جمالش را جور کنند، جهیزیه آنها را هم می دادیم! شوهر که نمی توانیم برایشان بخریم.
چی؟ به جای جهیزیه، پولمان را صرف ایجاد اشتغال برای کمال و جمال کنیم تا آنها بتوانند برای ازدواج اقدام کنند؟ پس خیال کردید اسم داماد های این کشورهایی که ما بهشان کمک می کنیم" فردیناند" و " لیوناردو دی کاپریو" و "الکساندر" است؟! نه خیر، آنها هم در مایه های همین جمال و کمال خودمانند، منتها برای کمال و جمال ایرانی نمی شود کار ایجاد کرد. ما می خواهیم مرد ایرانی نماد مقاومت و مبارزه با مشکلات باشد، آن وقت مردی که نمی تواند برای خودش یک کار ناقابل پیدا کند، پس فردا چطور می خواهد یک خانواده را سرپرستی کند؟ اصلا ما دلمان می آید دخترهای مثل دسته گل مملکتمان را بدهیم دست چنین جوان های بی وجودی؟!
سیاست های ما در هر کاری شفاف و روشن است. اگر هم می بینید اغلب سایت هایی که اخبار این کمک ها را اعلام کرده اند، فیل تر شده، فقط به خاطر آن است که ریا نشود! وگرنه قبلا هم اعلام کرده ایم که :"هدف از اعطاي کمکهاي خارجي و به خصوص اهداي جهيزيه توسط کميته امداد، مقابله با تهديدهاي خارجي، جلوگيري از فساد اخلاقي، ترويج ازدواج و... است."
اینها هم هرکدام تعریف واضح خودش را دارد:
* مقابله با تهدیدهای خارجی:
فکرش را بکنید جوان های کومور و کنیا پول نداشته باشند ازدواج کنند. آن وقت آمریکای جهانخوار می رود آنها را به بهانه تامین مالی، به استخدام ارتش خودش در می آورد تا به ما حمله کنند و جواب مشت های محکمی را که در این سالها زده ایم و فکش را پیاده کرده ایم بدهند. بعد شما می آیی جوابگو باشی؟!
* جلوگیری از فساد اخلاقی:
بحمدا... ما در کشورمان هم.جنسب.از نداریم و شما نمی دانید این چه بلای خانمانسوزی است. در کشورهای آفریقایی ایدز بیداد می کند. خوب... تو نیکی می کن و در دجله...ببخشید در نیل انداز، که ایزد در ونزویلایت دهد باز به حول و قوه الهی! ما مسوولیم در مقابل گسترش فساد در آنجاها. اینجای خودمان را با گشت ارشاد حلش می کنیم.
* ترویج ازدواج:
جوان های ما اگرچه به خاطر شرایط اقتصادیشان نمی توانند ازدواج کنند اما خودشان می دانند ازدواج خوب است و باید ترویج شود. اما مردم بی سواد سریلانکا و بولیوی که این را نمی فهمند. ما باید به آنها بفهمانیم. اگر این کار را هم نکنیم پس به چه دردی می خوریم؟ خاصیت وجودیمان کلا می رود زیر سوال.
بنابر تمام این حرف ها که اسنادشان هم موجود است، ما همچنان به گسترش امر خیر در کشورهای درب و داغان دنیا ادامه می دهیم تا یک در دنیا و صد در آخرت خیرش را ببینیم. بیخودی هم همه چیز را با هم قاطی نکنید و پای مسایل نامربوطی مثل خط فقر و تورم و بیکاری در کشور خودمان را وسط نکشید. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. چه معنی دارد تا تقی به توقی می خورد ناله سر می دهید و وااسفای خودتان را می گویید؟ اصولا ما آمده ایم تا همین روحیه را عوض کنیم!
اشعار مربوط:
وطن گر شد از فقر و بیکار، پر
و افتاده گر ملت از خواب و خور
چه جای تاسف؟ که دارد به جاش
جهیزیه، هر دختری در کومور!
***
نخوردی گر به عمرت موز و کیوی
نداری گر به خانه، گاز و تی وی
به جایش شاد باش ازاین که رفته
جهیزیه به کنیا و بولیوی!
***
اگر رفت از کفت تاب ِتحمل
خودت را خواستی بندازی از پل(!)
نکن این کار را زیرا گرفتیم
عروسی در هتل شاهان کابل!
لینک نامربوط:
اعترافات همسر مصطفی تاجزاده
" زن باید (در برخورد با خواستگارهایش) مثل میمون باشد...
تا از یک شاخه مطمئن نشده، شاخه قبلی را رها نکند!"
از نصایح زن سان به آنی!
***
برای دوستانی که مایلند در قرار پنجشنبه (ساعت ۱۶ به بعد)شرکت کنند:
محل قرار، بسته به محل آفتاب و سایه و خالی و مناسب بودن منطقه، جایی در اطراف فرهنگسرای ملل(واقع در پارک قیطریه) خواهد بود، شاید ابتدا در آلاچیق ضلع شمالی (سمت فرمانیه) یا روبه روی در اصلی فرهنگسرا جمع شویم و بعد به جنب ضلع دیگری کوچ کنیم. خلاصه دورتادور ساختمان فرهنگسرا بچرخید و ببینید در کدام قسمت با افراد مشکوکی که به نظر می رسد تازه دارند با هم آشنا می شوند مواجه می شوید! استفاده ازآی کیو برای تشخیص درست الزامی است. از همراه داشتن هرگونه نشانه معنی دار و بی معنی ( این دومی که واقعا معنی ندارد!) جدا خودداری و در صورت لزوم، برای پیدا کردن دوستان دیگر، از اسم رمز " آنی" استفاده کنید! اگر باز هم موفق نشدید، در شب شعر طنز خنده شکسته به ما بپیوندید و سپس در اسرع وقت یک تست آی کیو بدهید!
لطفا از آوردن هر گونه شیء تحت عنوان کادوی تولد، و از زدن هرگونه صابون به شکم برای پذیرایی شدن - به دلیل نداشتن آمار درستی از میزان استقبال دوستان - پرهیز کنید، این به آن در! مگر نمی گویند جهیزیه و مهریه را آسان بگیرید تا بتوانید ازدواج کنید؟ پس هدیه و پذیرایی را هم آسان بگیرید تا بتوانید دور هم جمع شوید!
هر کس که به نوعی با وبلاگ آنی سرو کار داشته، می تواند در این جمع حاضر شود. سن و سال و جنسیت و میزان تحصیلات ابدا مطرح نیست. دوستی گفته بود برنامه ریزی کنید تا تجمع مفیدی داشته باشیم. من فکر می کنم آشنایی بیشتر وبلاگ نویس ها و خواننده های مطالب آنها با هم و حرف زدن در مورد این که چطور به جمع حاضر پیوسته اند، خودش کلی جالب باشد، وگرنه از دوستانی که شیرین کاری بلدند تقاضا می کنیم هنرنمایی کنند!
این متن را برای کارت عروسی همکارم نوشتم و حالا تقدیمش می کنم به کسانی که احتمالا در آینده از آن استفاده خواهند کرد. حتما حواستان هست که باید بعضی مختصات آن را بنا به تاریخ ازدواج خودتان تغییر بدهید!
فرشته مهر لبخند زد و گفت:
وقتی زمین ۱۳۸۸ بار به دور خورشید بچرخد
و ستاره ها آسمان پنجمین ماه سال را آذین ببندند
هفدهمین روز، نوبت عاشقی است
در آن روز دو ستاره روشن اقبال به هم پیوند می خورند
و جشن بزرگی برپا می شود که همه آدمهای خوب در آن دعوت دارند.
پی نوشت:
در ادامه پست قبل، ازآنجا که ساعت ۱۹ روز ۲۲ مرداد به شب شعر طنز خنده شکسته واقع در فرهنگسرای ملل پارک قیطریه دعوت شدم، قرار گذاشتیم از ساعت ۴ بعد از ظهر به بعد در همان پارک دور هم جمع شویم. هر کس هر ساعتی توانست بیاید و به دیگران بپیوندد. پایان این قرار اینترنتی همان شب شعر خواهد بود که احتمالا من هم آنجا شعر خواهم خواند. حالا پیشنهاد بدهید کجای پارک و با چه نشانه ای همدیگر را پیدا کنیم!
اگر آماری هم از آمدنتان بدهید که بدانیم کی به کی و چی به چی است سپاسگزار خواهم شد.
دوستی به تهران می آید و به من می گوید اگر پنجشنبه بعد از ظهر وقت دارم، در قراری که می خواهد با بچه های وبلاگی بگذارد حاضر شوم. می گویم می خواهی من هم عده ای را خبر کنم؟ استقبال می کند. حتی فکر می کنم موضوع را در وبلاگم بنویسم تا هر کس دوست دارد به ما بپیوندد!
بعد ناگهان می پرسم:"پنجشنبه می شود چندم؟" و جواب را خودم می دانم. ۲۲ مرداد یکی دیگر از سالروزهای به دنیا آمدن من است، روزی که حتی یک بار چند سال پیش - وقتی موبایلی در کار نبود -حاضر نشدم در سالگردش به جشن عروسی پسرعمویم بروم تا کسانی که برای تبریک تولدم زنگ می زنند بی پاسخ نمانند، دوستانی که در اقصی نقاط ایران زندگی می کنند و گاهی تنها ارتباطمان همین تماس های سالیانه به بهانه روز تولد است. فکر می کنم آیا این بار می توانم روز تولدم را جور دیگری بگذرانم؟... شاید. به هرحال سی و دو سالگی سنی متفاوت است.
سال های بعد از دانشگاه مثل باد گذشته اند و انگار که هر سال وزش این باد تندتر می شود. هربار منتظر این بودم که سالگرد تولد متفاوتی داشته باشم. خیال می کردم تفاوت یعنی این که آدم تازه ای برایم جشن بگیرد، کسی که دوستم دارد برای اولین بار در روز تولدم کنارم باشد، هدیه عاشقانه ای دریافت کنم... حالا فکر می کنم شاید به چیزهای دیگر هم بشود گفت تفاوت. به بودن در جمع غریبه هایی که تو را با نوشته هایت می شناسند. به دور بودن از فضای کیک و شمع و بادکنک همیشگی. به لوکیشن پارک...
قبل از این که کیف کنم و از این فکرها قند توی دلم آب بشود، می فهمم این روزها داشتن جشن تولد متفاوت هم کمکی نمی کند. باد، غمبادها را با خودش نخواهد برد.
از مدتی پیش یک سری از دوستان بلاگفایی تصمیم گرفتند ناگهان به طور دسته جمعی از اینجا کوچ کرده و پرستو وار بروند به مناطق خوش آب و هواتر ... اما من در این مورد به حجت شرعی نرسیدم!
مگر نه که وقتی مدرک بعضی ها می رود زیر سوال، به جای استعفا و معذرت خواهی، سفت و سخت صندلی را چسبیده و می گویند برای جدا شدن ازآن به حجت شرعی نرسیده اند؟! خوب، حالا بلاگفا هم یک جورهایی از نظر بعضی ها رفته زیر سوال، اما خیلی چیزها می رود زیر چیز... یعنی زیر سوال... و آب هم از آب تکان نمی خورد، این که نشد دلیل! انتخابات به آن بزرگی رفت زیر سوال، چی شد؟ بحمد الله مسوولان دست در دست هم داده به مهر و آن را از زیر سوال در آوردند! حالا هم خود آقای علیرضا شیرازی باید بیاید به سوالات جواب بدهد و ثابت کند آن طور که بعضی ها می گویند، دیکتاتور نیست. البته قبول کنید این روزها اثبات این مساله خیلی سخت شده است!
اما در مورد خودم... دختر با لباس سفید به خانه شوهر می رود، با کفن سفید ازآنجا بیرون می آید. آنی دالتون هم با بلاگفا به دنیای نت آمد و با بلاگفا از دنیای نت می رود! این خاصیت یک همراه خوب است که با خوبی و بدی طرفش بسازد. مگر تا حالا که از سرویس بلاگفا استفاده کردیم و کلی خاطرات خوب در آن داریم از مدیرش یک تشکر خشک و خالی کردیم که حالا با شنیدن یک شایعه و حتی با وجود یک انتقاد جدی، تحریمش کنیم؟ آنی دالتون در بلاگفا می ماند تا صحت و سقم حرف هایی را که شنیده آزمایش کند. آنی اینجا شناخته شده است و اگر مشکلی برایش پیش بیاید عالم و آدم خبردار می شوند، هرچند که تا اینجا چیزی ندیده به جز همراهی علیرضا شیرازی در حد توانش. چرا که همه می دانیم آزادی عمل مسوولان سرورها نیز محدود است و اطلاعات آنها از شما چندان هم سرّی و غیر قابل دستیابی از راه های دیگر نیست. انتقادات دیگری از قبیل در دسترس نبودن نسخه پشتیبان هم از آقای شیرازی مطرح است که امیدوارم پاسخگو باشند.
شرکت در یک حرکت گروهی کار خوبی است. طرفداری از حقوق پایمال شده دیگران کار خوبی است اما من به دلایل خاص خودم نمی توانم به هجرت کنندگان از بلاگفا بپیوندم. با این حال امیدوارم این حرکت اعتراضی به نتیجه دلخواه منجر شود، هرچند این روزها عادت کرده باشیم حرکات اعتراض آمیز را خفه شده در نطفه ببینیم!
***
امروز نهم مرداد است، چهلم عده ای از عزیزان از دست رفته وقایع اخیر... شگفت آن که روز اهدای خون هم هست. این هشداری است برای آنها که نمی دانند خونی که در راه آزادی اهدا می شود درخت آزادی را آبیاری خواهد کرد.
لینک نسبتا مرتبط: تپلی ریزه میزه!
دامادها هم از سربازي معاف ميشوند
یک دختر ترشیده:
اکازیون: علاوه بر اجرای سنت پیامبر، معافیت خود از خدمت سربازی را هم دریافت کنید!
یک دسته از آدمها هستند که فقط با گفتن یک جمله و نمایش سطح فرهنگ و شعورشان به وسیله همان یک جمله، ثابت می کنند باید بلافاصله دورشان خط بکشی: آنها که وقتی با تو کوچکترین مشکلی پیدا می کنند می گویند:" همین کارها را کردی که بی شوهر ماندی!"
نصایح الآنی فی الباب الترشیدجی!
16 کشته در سانحه هواپیمای تهران - مشهد
یا امام رضا!
حالا که فکر می کنم می بینم مار و پونه چندان اشکالی ندارد، اما عزراییل را دیگر چرا می طلبی؟!
- توی این هیر و ویری وبلاگم سه ساله شد! "تا سه نشه بازی نشه"!
خبر:" زوج نیویورکی مراسم ازدواجشان را در جاذبه صفر (محیط شبیه سازی شده مانند کره ماه) برگزار کردند."
یک دختر ترشیده: مدتی است که احساس می کنم جاذبه ام به صفر رسیده. یک نفر بیاید اینجا تا مراسم ازدواجمان را برگزار کنیم!
مرگ را درست در یک قدمی خودم حس کردم. فقط ارتفاع بلندی از آب دور و برم می دیدم. اکسیژن ِ آخرین نفسی که کشیده بودم در چشم به هم زدنی تمام شد و پایین رفتم. همه جا اول آبی بود و حالا کم کم داشت خاکستری می شد. با شگفتی دردآوری متوجه شدم چشمها و مغزم تواناییشان را به طور کامل حفظ کرده اند و می بینم و می فهمم که دارم غرق می شوم. گوش ها و بینی ام پر ازآب شده بودند و فکر کردم دیگر امیدی به دیدن دنیای بیرون از این ارتفاع خاکستری ندارم. بعد ازآن که ازآن بالا سقوط کرده و از شیب تندی پایین افتاده بودم و طبق قانون اینرسی می چرخیدم و پایین تر می رفتم، با چشم خودم چاله عمیق پرآبی را دیده بودم که افتادن در آن اجتناب ناپذیر بود: چاله فضایی!
ناگهان دستی با ناخن های مانیکور شده به بازویم چنگ انداخت و مرا بالا برد. تقریبا پرتابم کرد، طوری که هنوز کبودی اش را به یادگار روی تنم دارم. تا همین جا هم دانسته بودم تجربه غرق شدن چگونه است.
سرزمین موجهای آبی در مشهد... جایی است که شما بیست سی هزار تومان پول می دهید تا خودتان را در معرض خطر قرار داده و لذت ببرید! حتی اگر در این میان راست راستکی بلایی سرتان آمد - نترسید، احتمالش تقریبا صفر است ـ می توانید خوشحال باشید که صاحب این مکان ورزشی تفریحی آدم خیری است و عمده درآمدش را صرف امور خیریه می کند، کاری که شما هم بی تردید در ثوابش شریک خواهید بود.
خیلی وقت است که رفته ای اما هنوز چای عصر را با شکلاتی می خورم که تو آورده بودی.
یا امام رضا!
این دفعه که گذشت، ولی لطف کن از این به بعد وقتی می طلبی، مار و پونه را همزمان با هم نطلب!
- برای همه حاجتمندها نماز خواندم.