پی نوشت: از ما مباد آن که دیدن فیلم "درباره الی" را از دست بدهد!
خبر:"محققان موفق شدند از سلول های بنیادی، اسپرم تولید کنند، یعنی برای زاد و ولد دیگر نیازی به مرد نیست. دانشمندان پیش بینی می کنند روزی نسل مردان در کره زمین منقرض شود."
مژده به دختران ترشیده!
موسسه باروری مریم تقدیم می کند: فروش انواع اسپرم جایگزین شوهر! مادر شدن را با ما تجربه کنید.
***
دختر:" مامان فکرت جای بد نره ها، باور کن فقط به خاطر کمک به پیشرفت علم حاضر شدم یکی از مادرهای آزمایشی موسسه سلول های بنیادی بشم!"
***
پسر:" مامان امروز با یه نفر دعوا کردم. خواست بهم فحش بده گفت بی پدر! فهمیدم خیلی بی سواده که فکر می کنه بی پدر فحشه. مگه آدم، با پدر هم می شه؟!"
***
رییس موسسه تحقیقاتی پدرخوانده، پیشنهاد کرد به جای واژه بی مسمای "روز پدر"، روزی را به عنوان روز ملی اسپرم نامگذاری کنند. او با ذکرخیری از کارگردان فقید فیلم"پدرخوانده"، اشاره کرد که به احتمال زیاد منظور او از "پدرخوانده" همان اسپرم بوده است. وی همچنین ادعا کرد که کارگردان ایرانی فیلم "به نام پدر" در اواخر عمر دچار بحران هویت و اختلال حواس شده و مثل هاچ زنبور عسل به دنبال وجه تسمیه نام فیلمش می گشت.
***
انجمن بی پدران، دومین دوره کلاس های فشرده پدرشناسی را برگزار می کند. در این دوره، واحدهای "سازگاری با فرزندان اسپرمی"،"روش های اثبات حلالزادگی"،" نشانگان بی پدری"و "شباهت های اسپرم با پدر" ارائه خواهد شد و در پایان به هر یک از اعضا یک فروند(!) اسپرم به عنوان نمادی از پدر هدیه خواهد شد.
در دوره قبل، مقاله یکی از دانش آموختگان این انجمن، با عنوان " آیا اسپرم همان پدر است؟" موفق شد جایزه برتر محققان گمنام دنیا را ازآن خود کند.
***
۱۰۰ سال بعد، تیتر اول روزنامه ها:
دانشمندان، بقایای گونه ای انسان را که در زمان خود "مرد" نامیده می شد پیدا کردند. بررسی ها نشان می دهد این گونه انسانی، شباهت زیادی به مردان اسپرمی دارد، با این تفاوت که در طول حیات خود گاهی با یک جهش ناگهانی وارد مرحله تازه ای به نام"پدر بودن" می شد. دانشمندان مشغول بررسی روی پدیده پدر شدن هستند که به نظر می رسد not only یک جهش اجتماعی به شمار می رفته، but also اصولا از جهش ناگهانی دیگری آغاز می شده است.
اولش فقط دردناک بود، یک خانواده مسموم شدند و پسر ۱۷ ساله شان رفت توی کما. چند روز بعد جوانی که دکترها جوابش کرده بودند، صبح زود در حالت افسردگی از خانه خارج شد و بعد از ظهر جنازه اش را از رودخانه جاجرود گرفتند. بعدتر، یک پسر زیر بیست سال، رفت بار یک کامیون آهن را خالی کند. باران می آمد. قسمت بار کامیون که بالا رفت با سیم برق برخورد و اتصالی کرد. پسر دستگیره در را گرفت تا پیاده شود و...
تنها چند روز بعد تازه دامادی سکته کرد و از دنیا رفت. خبر رسید که آن جوان ۱۷ ساله که در کما بود هم تمام کرده.
حالا فقط دردناک نبود، شبیه یک شوخی ترسناک شده بود که فقط گریبان جوان ها را می گرفت، آن هم به بدترین شکل ها. مردم جمع شدند و "شیلان کشیدند"، یک جور آش نذری برای این جور وقت ها. گفتند یک گاو هم قربانی می کنیم تا فرشته مرگ دست از سر جوان ها بردارد.
فقط چند روز بعد جسد به دار آویخته جوانی را از بالای درختی پایین کشیدند. به قتل رسیده بود.
یک هفته نگذشته جوان هجده ساله ای با ماشینش رفت زیر کامیون. دیروز بود.
امروز صبح با خبر مرگ جوان دیگری بیدار شدیم. یک هفته پیش سم خورده، اما پشیمان شده بود. می گفت:" تو را به خدا نجاتم بدهید، دیگر غلط می کنم از این کارها بکنم." می دانستیم همیشه زندگی رقت باری داشته و این اواخر معتاد هم شده بود. دیگر طاقت نداشت. دوام نیاورد.
در دوماه گذشته به طور متوسط هر هفته یک جوان از دست رفته. همه خانواده ها عزادارند، ما هم. محله ما این روزها با معمای عجیبی روبه روست.
(۱)
و ریاحین آفریده شدند تا به وسیله آنها تهران را در آستانه ۱۸ تیر تعطیل کرده و از ناآرامی در امان بداریم!
(۲)
مشاور شهردار تهران:" در بحث آلودگی هوا باید به خدا پناه برد!"
ظاهرا بعضی ها قبلا این کار را کرده اند، منتها به جای آن که بگویند خدایا هوا را تمیز کن، گفته اند خدایا هوا را آلوده تر کن که بهانه داشته باشیم چند روزی ملت را تعطیل کنیم تا به جای آن که بیایند به خیابان ها و کتک بخورند، بروند مسافرت، حالش را ببرند. مسافرت هم که نروند، ما صلاح خودشان را می خواهیم. بالاخره تنفس ریزگرد بهتر از تنفس گاز اشک آور و دیدن ریزگرد عربی بهتر از دیدن نیروهای عرب در خیابان است!
جرح المثل مرتبط:" گرد رو نبین چه ریزه، بخور ببین چه جیزه!"
(۳)
و آن آرامشی را که یزدگرد هم نمی توانست، ریزگرد توانست در ایران برقرار سازد!
تاریخ ابوالعزل بیرقی
(۴)
شهرداری تهران جهت تلطیف موقت هوا اقدام به روشن کردن همه آب نماها کرده است.
کردید اگر آب نما را روشن
تا شهر شود لطیف همچون گلشن
فکری بکنید تا شود شسته مگر
این گرد و غبار تیره هم از دل من!
(۵)
استفاده از ماسک برای پیشگیری از مشکلات تنفسی به مردم توصیه شده است.
داروخانه چی:" آخه چند روز پیش همه ماسک ها رو واسه گاز اشک آور فروختیم، تموم شد رفت!"
(۶)
گفتند"خ ل ی ج ع رب ی"، خندیدیم
از خنده ما شدند خیلی عصبی
این بار به انتقام، مهمان کردند
ما را به هجوم ریزگرد عربی!
(۷)
چه می کند گرد و غبار و خس و خاشاک!!
لینک نامربوط:
در این روزهای قحطی خنده، خواندن نوشته گیلاسی را از دست ندهید!

نمی دانم کجای پست قبل گفته ام می خواهم وبلاگم را ببندم و میدان را برای بعضی ها خالی کنم؟!
نه عزیزان من! من اهل سکوت و تمدد اعصاب و تعطیلی موقت هستم اما اهل خالی کردن میدان هرگز! اگر هم گاهی از رفتارهایم جاخالی کردن برداشت می شود، از نوع جا خالی کردن جلوی بومرنگِ کسانی است که می خواهم حرکتشان را به خودشان برگردانم! وگرنه مگر می شود کسانی را که وقتی حس می کنند دلتنگی، ساعتی بیست تا کامنت می گذارند تا دلداری ات بدهند، به همین راحتی ها ترک کرد؟
اما در این چند ساعت به یک نکته کلیدی فکر کردم که خیلی امیدوار کننده بود و آن این که دریافتم همه کسانی که دوستشان دارم در اکیپ خودمان هستند و حتی یک نفر هم نیست که حسرت نبودنش را بخورم!
در دنیای شخصی من، طنزنویسان دوست داشتنی، فوتبالیست هایی که بازوبند سبز می بندند، هنرمندان مورد علاقه، همکاران خوش فکر، شخصیت های اجتماعی سیاسی خوشنام و محبوب، همه و همه همچنان همان طنزنویسان دوست داشتنی، فوتبالیست هایی که بازوبند سبز می بندند، هنرمندان مورد علاقه، همکاران خوش فکر و شخصیت های اجتماعی سیاسی خوشنام و محبوبند. هیچ کدام از کسانی که دوستشان داشتم مرا با رای خود ناامید نکردند!
موسیو گلابی و تمام بلاگرهای دوست داشتنی دیگر هم که همین طرفند و این خودش به اندازه کافی خوشحال کننده هست.
اما ظاهرا در آن طرف خط کشی، از این خبرها نیست، کما این که دیدیم چگونه شخصیتی مثل "استاد شجریان"، فقط به خاطر این که حق و حقوق قانونی اش را بابت پخش آثارش از صدا و سیما مطالبه و از کاندیدای مورد علاقه اش حمایت کرده بود، هدف بدترین اهانت های علاقه مندان دروغین خود و مدعیان قانونمند(!) آن طرف قرار گرفت.
ادبیات قابل توجه انصار در مواجهه با اسطوره موسیقی ایران را اینجا ببینید!
با این حال می دانم این که نوستالوژی کارهای استاد مورد علاقه شان در آواز، از این به بعد آنها را آزار خواهد داد، رنج کمی برایشان نیست. آنها ناراحتند که هنرمند مورد علاقه شان مثل آنها نمی اندیشد و البته تعداد این هنرمندان کم نیست. این مدعیان، حتی نمی توانند از وبلاگ هایی مثل دختر ترشیده چشم بپوشند، بس که آن طرف خط کشی، فقدان هنر و طنز و اندیشه حس می کنند!
حالا که فکر می کنم می بینم دنیای ما پیش از اینها نیز از هم جدا بود، تنها دستی مرئی یا نامرئی آمد و بین این دو دنیای متفاوت، خط پررنگی کشید. شاید این به نفع هر دو گروه باشد!
با این حساب دنیای ما کماکان دنیایی دوست داشتنی است.
بعضی آدمها چندش آورند، به معنای واقعی کلمه.
از روزنامه های معلوم الحال مثال می آورند و چون خودشان هم می دانند که منبعشان چقدر مغرض است، می گویند:" به این که کدام روزنامه این حرف را زده کاری نداشته باش. ببین چه گفته!!" جالب است که از دید آنها بعضی کشورها و بعضی شخصیت ها، فارغ از این که چه بگویند، هر جور حرف بزنند محکومند!
سکوت آدم در مقابل حرف های احمقانه شان را که طوطی وار از منابعی خاص تکرار می کنند، می گذارند به حساب کم آوردن و نمی فهمند آن قدر حالت از فکر خشک آنها به هم می خورد که نمی خواهی وبلاگت را پاتوقشان کنی، محل تبلیغ وبلاگ های درپیتشان.
رنگ عوض می کنند. اول کامنتشان می نویسند:" تا کور شود هر آن که نتواند دید! می بینم که رفته ای مرخصی استعلاجی!" و آخرش برایت گل می فرستند و آرزوی موفقیت می کنند!
از راه چیزهای که به گمان آنها نقطه ضعف توست وارد می شوند تا تحقیرت کنند:" همین کارها را کرده ای که ترشیده ای!"،" حرف هایت به حرف های یک آدم ۳۲ ساله نمی خورد!"
یک جوری می گویند" نگذاشتید شیرینی پیروزی به دلمان بنشیند. زهر کردید به کام ملت"، انگار ما جزو ملت نیستیم و خس و خاشاک می باشیم و آنها بر دشمنشان پیروز شده اند! بعد دلشان می خواهد همچنان با ما دوستی کنند و با آنها دوستی کنیم!
راحت تهمت می زنند و دروغ می گویند و از همان عبارات منابع خبری محبوبشان استفاده می کنند:" تو یک دست نشانده ای!" البته در توهم توطئه، چیز عجیبی نیست که تفکر، محکوم باشد.
گاهی ته حرف هایشان حسادت پررنگ می شود. با یک آی دی ناشناس با تو چت می کنند و می گویند خیلی خوشحالند که افتخار هم صحبتی با بلاگری مثل تو را دارند اما توی وبلاگ خودشان پشت سرت چیزهای دیگری می نویسند! این جور وقت ها خوشحال می شوی که از جنس آنها نیستی. این قدر دورو. این قدر مهوع.
جالب آن که با داشتن تمام معایب اخلاقی ازاین دست - دروغ، دورویی، تهمت، دل شکستن و...- ادعای دین و ایمان داشتنشان گوش فلک را کر می کند. به سر و وضع دخترها گیر می دهند و نگران آخرت تویی هستند که افکارت را می نویسی.
گاهی دیر تایید شدن کامنت هایشان را می گذارند به حساب ترس و فرار. خیال می کنند این همه کامنت را تایید کردن کار آسانی است. همان طور که ظاهرا هیچ تصوری از فشار فوق العاده ای که در یک وبلاگ پربازدید روی نویسنده اعمال می شود ندارند. فقط نظر خودشان را می بینند و اگر تند جواب بدهی می گویند" چخه ماده سگ ترشیده". نمی فهمند که چند ماه تحمل آدمهایی مثل خودشان چه شکنجه ای است.
تعدادشان کمتر از انگشتان دست است، اما به نظرم وبلاگم را به گند کشیده اند اینها. و مشکل من این است که نمی توانم مثل خودشان لبخند مزورانه بزنم و ناسزا بگویم. وقتی حالم ازشان به هم می خورد باید مستقیم بهشان بگویم و اعصاب خودم و دیگران ِ بی گناهی را که به اینجا آمده اند تا یادمان باشد که تنها نیستیم خرابتر کنم.
به نظرم این یک اختلاف نظر ساده نیست که ما را دو دسته می کند. جریانی است که صداقت را زیر سوال برد، صداقتی که بزرگترین ارزش در زندگی من به شمار می آید. صداقتی که باعث می شود تنفرم را علنی کنم و به عصبی بودن و عقده ای بودن متهم شوم. صداقتی که رای نیاورد.
این روزها علاقه ای به بازکردن صفحه وبلاگم ندارم. اگر به خاطر دوستان عزیزی که در این رهگذار پیدا کرده ام نبود، فکری برای حسن ختام حرف هایم می کردم. افسوس که بعضی ازاین عزیزان هم متوجه نیستند اگر من در رثای مایکل جکسون می نویسم برای سر دادن ناله هایی است که از جای دیگر در سینه دارم. برای مایکل می گریم چون در این دنیای غدار، یکی از معدود کسانی بود که شادی را به آدمها هدیه می کرد.
sms ها وصل شده اما من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.

It s Close To Midnight And Something Evil s Lurking In The Dark
Under The Moonlight You See A Sight That Almost Stops Your Heart
You Try To Scream But Terror Takes The Sound Before You Make It
You Start To Freeze As Horror Looks You Right Between The Eyes
You re Paralyzed
Cause This Is Thriller, Thriller Night
And No One s Gonna Save You From The Beast About Strike
You Know It s Thriller, Thriller Night
You re Fighting For Your Life Inside A Killer, Thriller Tonight
You Hear The Door Slam And Realize There s Nowhere Left To Run
You Feel The Cold Hand And Wonder If You ll Ever See The Sun
You Close Your Eyes And Hope That This Is Just Imagination
But All The While You Hear The Creature Creepin Up Behind
You re Out Of Time
Cause This Is Thriller, Thriller Night
There Ain t No Second Chance Against The Thing With
Forty Eyes
You Know It s Thriller, Thriller Night
You re Fighting For Your Life Inside Of Killer, Thriller Tonight
Night Creatures Call
And The Dead Start To Walk In Their Masquerade
There s No Escapin The Jaws Of The Alien This Time
(They re Open Wide)
This Is The End Of Your Life
They re Out To Get You, There s Demons Closing In On Every Side
They Will Possess You Unless You Change The Number On Your Dial
Now Is The Time For You And I To Cuddle Close Together
All Thru The Night I ll Save You From The Terror On The Screen
I ll Make You See
That This Is Thriller, Thriller Night
Cause I Can Thrill You More Than Any Ghost Would Dare To Try
Girl, This Is Thriller, Thriller Night
So Let Me Hold You Tight And Share A Killer, Diller, Chiller
Thriller Here Tonight
Darkness Falls Across The Land
The Midnite Hour Is Close At Hand
Creatures Crawl In Search Of Blood
To Terrorize Y awl s Neighbourhood
And Whosoever Shall Be Found
Without The Soul For Getting Down
Must Stand And Face The Hounds Of Hell
And Rot Inside A Corpse s Shell
The Foulest Stench Is In The Air
The Funk Of Forty Thousand Years
And Grizzy Ghouls From Every Tomb
Are Closing In To Seal Your Doom
And Though You Fight To Stay Alive
Your Body Starts To Shiver
For No Mere Mortal Can Resist
.The Evil Of The Thriller

نمی دانم دوستان از کدام منبع غیر موثق شنیده اند که آنی دالتون را گرفته اند!
من نمی گویم هرچه می شنوید شایعه است. گرچه به یمن تحمل صدای مخالف را داشتن، هرکس از موسوی حمایت کرده، یا از کار برکنار شده یا دستگیرش کرده اند، اما ما که کاره ای نیستیم در این مملکت! اصلا کافی بود از خودتان بپرسید چطور است این همه سال کسی پیدا نشد آنی دالتون را بگیرد، حالا تا آمد دوتا کلام حرف حساب بزند، بیایند او را بگیرند؟! مگر دنیا حساب و کتاب ندارد؟!