(۱)
با دوستم روی یکی از نیمکت های اطراف تجریش، روبه روی یک بستنی فروشی نشسته بودیم تا خواهرم بیاید و به همایش دختران حامی میرحسین برویم. دوستم جوگیر شد و همان طور که نشسته بود، به جوان بستنی فروش اشاره ای کرد و دو بستنی خواست. وقتی دیدم از جایش بلند نمی شود، گفتم:" خوب پاشو برو پولش را حساب کن و بستنی ها را بگیر!" گفت:" نه، بگذار خودش بیاورد تا احساس کنم آدم مهمی هستم!"
(۲)
به احترام سرود جمهوری اسلامی ایران که پاشدیم، ده بیست تا عکاس ریختند روی سن تا از جمعیت عکس بگیرند. به دوستم گفتم:" تو که با آوردن یک بستنی ناقابل احساس مهم بودن می کنی، حالا چه احساسی داری؟!"
حرف من جدی بود اما نمی دانم چرا او از خنده پخش صندلی اش شد!؟
(۳)
هلپ هلپ احساس جوانی و شور و نشاط در رگ هایم تزریق می شد. مدت ها بود این همه جوان سرزنده و خوشحال یک جا ندیده بودم. با ورود خانم رهنورد مدتی طولانی کف می زدند و خوشامد می گفتند. هرکس شال سبزش را با شیوه ای به خودش وصل می کرد!
بهاره رهنما گفت:" گفته اند هنرمندان از کاندیدای خاصی طرفداری نکنند. من هم نمی کنم. من فقط می گویم به آقای میرحسین موسوی رای می دهم. شما هم به همان کسی رای بدهید که به خاطرش اینجایید!" او با اشاره به کسانی که قصد رای دادن ندارند، گفت:" اینها دو دسته اند، یا ۵ - ۴ تا بنز و ب ام و توی پارکینگشان دارند و نمی فهمند که عده ای از مردم گرسنه اند و یا ازاین روشنفکرهایی هستند که دچار یاس اجتماعی سیاسی شده اند. نه به خاطر خودتان، بلکه به خاطر کسانی رای بدهید که به بهبود شرایط امید بسته اند."
لیلی رشیدی هم با حضور روی سن حمایت خود از میرحسین موسوی را اعلام کرد.
خانم رهنورد با شال سبز، روی سن رفت و سخن گفت. جالب این که وقتی از نقش فعال زنان ایرانی در جامعه حرف می زد، پسران جوان حاضر در سالن، بیشتر از دختران تشویق می کردند و حتی شعار هم می ساختند:" رهنورد، رهنورد... تساوی زن و مرد!" من کلی به فرهیختگی آن مردان جوان افتخار کردم.
به یاد دوران دانشجویی ام افتادم، شور و نشاط روزهای انتخابات هفتم.
(۴)
ناگهان دو دختر از وسط سالن - دو ردیف جلوتر از ما ـ از جای خود بلند شده و بی توجه به آن که خانم رهنورد درحال صحبت است، شروع به داد و هوار کردند. یکیشان شال سبزی را که به او هدیه داده شده بود، از گردن خود باز و به سمت سن پرتاب کرد. نفر بغل دستی شان هم در حالی که به شدت می لرزید، پوستری از کاندیدای محبوب خود را بالای سر برده و مقابل دوربین ها گرفت. او طوری به ما نگاه می کرد که گویی عراقیان متجاوز به کشورش هستیم!
ناگهان بسیار غمگین شدم و دلم خواست معجزه ای اتفاق بیفتد و همه ما را در کنار هم قرار دهد، چرا که به قول خانم رهنورد هدف همه ما یکی است و فقط روش هایمان با هم تفاوت دارد.
وقتی جمعیت صلوات فرستادند و شعار دادند:" زنده باد مخالف من!" و خانم رهنورد ازآنها خواست روی سن رفته و در کنار او بنشینند و با آرامش حرفشان را بزنند، کمی شرمنده شدند.روی سن که رفتند، یکیشان با همان لحن تهاجمی گفت:" در تمام این بیست سال آقای موسوی کجا بودند؟ وقتی این جور شد و آن جور شد..." آن یکی با لحن آرام گفت:" من یک سوال از خانم رهنورد دارم، چرا جو این جلسه شما را گرفت و چادرتان روی شانه سر خورد؟! من برای خانمهای چادری که از میرحسین حمایت می کنند متاسفم!!"
خانم رهنورد طی پاسخی که به آنها داد اشاره کرد:" آقای موسوی به آقایان هاشمی و خاتمی مشاوره می داد، اوایل با آقای احمدی نژاد هم همین روند را داشت اما ایشان گوش نمی داد. در این سال ها موسوی حضور داشت اما مظلوم بود و سانسور می شد، بارها در مجالس، دوربین صدا و سیما به ایشان که می رسید، بر می گشت سمت دیگران!... و اما... چادر من که افتخار من است، چادر سنتی نیست. چیزی است که خودم انتخابش کرده ام. این چادر، از زنان به خون خفته ۱۷ شهریور انتخاب شده است."
***
اکنون با شما سه دختری هستم که تریبون های وسیع تبلیغاتی خودتان را کافی ندانستید و به جلسه ما هجوم آوردید! اگر ما در جلسات شما چنین رفتاری می کردیم چه می گفتید؟ شما که از زن مسلمان بودن، تنها حجابش را یاد گرفته اید و آن را هم منحصر به خودتان می دانید و برای زنان چادری دیگری که مثل شما فکر نمی کنند اظهار تاسف می کنید، آیا نمی دانید شال سبز در مذهب ما نشانه سیادت است که آن را به شکلی بی ادبانه به زمین پرت می کنید؟ آیا آداب میان میهمان و میزبان را نخوانده اید که اگر کسی ـ آن هم زنی انقلابی که چادر را به میل خود برگزیده است، نه به اجبار! ـ به احترام میزبان خود، شال سبز به سر کرد، حجابش را به مسخره نگیرید؟ آیا نشنیده اید که پیامبر و امامان ما در آداب سخن گفتن چه احادیثی دارند؟ پریدن بی ادبانه میان حرف های دیگران و به اغتشاش کشیدن مجلس آنها، در کجای دین ما سفارش شده است که شما فقط چادرتان را چسبیده و به آنها بی توجهید؟
ما همه از یک جنسیم. مادران ما نیز همین چادرهای سیاه را به سر می کنند. باور کنید که ما هم خدا و پیغمبر سرمان می شود. در یک مرز و بوم به دنیا آمده ایم. چه اتفاقی افتاد که این همه با هم نامهربان شدیم؟ چرا نمی توانیم بدون فریاد زدن با هم حرف بزنیم؟
(۵)
در میدان تجریش، شال سبز هنوز به گردنم است. دختری از توی ماشین برایم دست تکان می دهد. پسر نوجوانی می زند به بازوی مادرش:" مامان... شال سبز!" دختر دیگری با لبخند می گوید:" فقط موسوی!"
احساس مهم بودن می کنم.
میرحسین موسوی در دیدار با اعضای فراکسیون خط امام مجلس هشتم(سال ۸۷) طی اشاره ای به وبلاگ "یادداشت های یک دختر ترشیده" گفته بود:"هر چه استفاده از منابع، در راستای اهداف کوتاه مدت، رای امروز و فردا، رضایت آنی مردم و نه مصالح واقعی آنها باشد، امکان فساد و انحراف زیاد میشود."*
با آن که ما " آنی ِ مردم" می باشیم و تحقق اهداف کوتاه مدت، رضایت خاطرمان را جلب کرده و کارمان را راه خواهد انداخت، اما فقط به خاطر اهداف بلند مدت و جلب رضایت کل ملت، از رضایت موقت و شخصی خود چشم پوشیده و حمایت خود را از حرف ایشان اعلام می داریم. ما از اولش هم مخالف هرچیز موقت بودیم، فی المثل اسناد مخالفتمان با ازدواج موقت، در همین وبلاگ موجود است. بنابراین همدل و همزبان با میرحسین، می گوییم:"رضایت موقتی ممنوع!"

اصولا سیب زمینی یک وعده غذای کامل است اما اگر موقتا به آدم داده شود که فایده ندارد. ما دوست داریم یک نفر به ملت سیب زمینی کاشتن یاد بدهد.
پی نوشت ۱: همایش ملی دختران دانشجوی حامی میرحسین موسوی با حضور زهرا رهنورد، چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت، ساعت ۲۰ - ۱۷ ،تهران، بلوار میرداماد، خیابان نفت جنوبی، موسسه انتشاراتی اطلاعات. شرکت برای عموم آزاد است.
پی نوشت ۲: لطفا در نظرسنجی مندرج در منتهی الیه پایین وبلاگ، دست چپ (!) شرکت کنید.
* با تشکر از default عزیز
زمانی جمله ای از آبراهام مزلو خوانده بودم که به نظرم بدیهی می رسید و اصلا گفتن نداشت!:" آرامش خاطر در این است که موسیقیدان آهنگ بسازد، نقاش پرده بکشد و شاعر شعر بسراید."
هیچ وقت مثل حالا معنی این جمله را با عمق وجودم حس نکرده بودم. روزهای فقدان آرامش است. گمش کرده ام. اگر آرامش خاطر داشتم الان باید سرم توی کارخودم بود و کاری را می کردم که بلدم، اما هراسی عمیق در من لانه کرده که نمی گذارد مثل همیشه متلکی در مورد ازدواج بپرانم و بروم تا پست بعدی.
امروز این یادداشت از محسن مخملباف را خواندم که خیلی از حرف های دل مرا هم زده بود. البته هنر متعهد، همین است که هنرمندی مثل او را به واکنش در قبال مسایل اطرافش وا می دارد. "کامو" می گوید:" هیچ هنرمندی نمی تواند از حقیقت چشم بپوشد." اما اگر مزلو درست گفته باشد، لابد مخملباف هم آرامش خاطرش را گم کرده که به جای فیلمسازی، یادداشت انتخاباتی می نویسد و الحق که خوب می گوید. حرف هایش کمی از آرامش گمشده را به من بر می گرداند.
پی نوشت ۱: این یادداشت، در مورد فضای انتخاباتی است. دوستانی مثل"صبا" کمی بیشتر آی کیویشان را به کار بیندازند!
پی نوشت ۲: من در اینجا آنی دالتونم. با این اسم صدایم کنید!
بعضی از دوستان از من خواستند شعری را که در همایش نسل فیروزه ای خوانده بودم در اختیارشان قرار بدهم. این شعر را می توانید در نشانی وای وای وای کاندیدای من کوش؟! مطالعه کنید.
جایتان خالی رفتیم یک جایی که دو صندلی آن طرف تر از ما زهرا رهنورد نشسته بود. بینمان هم فخرالسادات محتشمی پور و الهه کولایی... آن طرف تر هم سهیلا جلودار زاده. مجلس زنانه بود. ما این قدر دوست داریم زنانی را که جدا از شوهرشان هم برای خودشان موجودیتی دارند! درس می خوانند و پروفسور می شوند. نماینده مجلس می شوند. رییس دانشگاه می شوند... وآنجا پر از چنین زنانی بود.
از طرفی ما خیلی خوشمان می آید از زنانی که در کنار شوهرشان، یک زوج شناخته شده و فعال را تشکیل می دهند، به خصوص اگر زن رییس جمهور باشند! مگر چه چیز زن های ایرانی از زنان دیگر سیاستمداران دنیا کمتر است که نتوانند دست در دست شوهرشان این طرف و آن طرف بروند تا همه جا حواسشان به مسایل زن ها باشد و اگر دیدند مشکلی هست، به عنوان یک زن آن را به گوش شوهرشان برسانند؟!

اصولا ما که یک دختر ترشیده می باشیم بیش از همه طرفدار کاندیدایی هستیم که یک زن و سه تا دختر داشته باشد که بفهمد دخترها چه خواسته هایی دارند، چون در دوره های قبلی همه به اندازه کافی متوجه شده اند مردها چی می خواهند، برای همین طرحی مثل ازدواج مجدد بدون اجازه همسر اول، داشت دستی دستی کار دستمان می داد.
کسی که زنش پروفسور باشد، هیچ وقت نمی گوید کشور ما ظرفیت ۱۲۰ میلیون نفر جمعیت را دارد و زن ها باید بیشتر بچه دار شوند و کمتر کار کنند تا کارفرماها دیگر دلشان نخواهد زنی را استخدام کنند که هر سال، نه ماه مرخصی زایمان دارد.
کسی که سه تا دختر دارد می داند موفقیت هر دختر در زندگی زناشویی، ارتباط مستقیم با سلامت روحی، جسمی و امنیت شغلی شوهرش دارد، پس لابد یک کاری برای مهار بحران های بی کاری، اعتیاد، افسردگی و امثال آن می کند. اگر هم موفق نشد، ما دعا می کنیم دامادهای خودش هم معتاد بشوند تا بفهمد یک من ماست، سیاه است یا سفید!
خلاصه ما آنجا احساس "نیما دهقانی" بودن بهمان دست داد و یک شعر طنز خواندیم که وقتی برگشتیم سرجایمان بنشینیم، پروفسور رهنورد شخصا ازآن تعریف و تمجید کرد و الهه کولایی هم همین طور... فخرالسادات خانم هم که خودش ما را برده بود آنجا تا هنرنمایی کنیم! خانم رهنورد در حالی از آن شعر طنز تین ایجری تعریف کرد که خودش خیلی جدی بود و وقتی یکی از عکاس ها گفت کلی زاغ سیاهش را چوب زده بلکه بتواند یک صحنه لبخند دار از او شکار کند، جواب داد:" برتولت برشت می گوید کسی که می خندد معنی درد را نفهمیده."
بعد دخترهایی که از استان های مختلف به جلسه آمده بودند یکی یکی رفتند جلوی سالن و از مشکلات و مسایل استان هایشان حرف زدند. ازآنجا که ما روحیه هنرمندی داریم و شاعر می باشیم، در چند قسمت از حرف هایشان، اشک توی چشمهایمان حلقه زد، یکی وقتی دوستی از کرمانشاه گفت:" در شهر ما هیچ امکانات تفریحی ایجاد نمی کنند و می گویند چون کرمانشاه لب مرز است و ممکن است دشمن هرلحظه آن را بکند و ببرد(!) سرمایه گذاری در اینجا فایده ای ندارد!"، یکی هم وقتی دختری از قم گفت:" در شهر ما همه جا به دو قسمت زنانه و مردانه تقسیم شده، حتی سرویس دانشگاه و سینما. من اگر با برادرم به سینما بروم او باید برود طبقه بالا و من پایین باشم. اما بدتر از همه این است که ما در دانشگاه حق هیچ گونه فعالیت انتخاباتی نداریم، چون دختریم." و در حالی که بغضش می ترکید، ادامه داد:" پس ما چطوری برای میرحسین محبوبمان تبلیغ کنیم؟"
دختر اهواز از مظلومیت کارون گفت، دختر تبریز از مهجور ماندن زبان مادری اش و دختر ایلام از آمار خودسوزی زنان و دختران استانش. شکوه از مردسالاری هم که مشکل مشترک بود.
سپس پروفسور رهنورد برای حرف زدن روی سن رفت، در حالی که مثل همه ما یک شال فیروزه ای دور گردنش انداخته بود. وقتی جایی در بین حرف هایش گفت:" شرایط باعث شده ازدواج، که باید شیرین ترین اتفاق زندگی هر دختری باشد، برای او به یک وضعیت تلخ تبدیل شود و این شرایط باید عوض شوند"، ما فهمیدیم که انتخاب کاندیدایمان درست بوده!
ایشان گفت:" قانون ما می گوید مرد، قیم زن است و حتی اگر آپاندیسش دارد می ترکد، باید شوهرش بیاید امضا بدهد تا عملش کنند، اما همین قانون به خودش اجازه می دهد زن را از شوهرش جدا کرده و به خاطر کوتاهی مانتویش به بازداشتگاه ببرد. هر جور قیم مابی نسبت به زن ها و دخترها باید از بین برود." دراینجا ما خیلی بیشتر از کاندیدای مورد نظرمان خوشمان آمد.
لابد می پرسید چرا وقتی خانم رهنورد حرف خوبی می زند، ما از شوهرش خوشمان می آید؟! آخر می دانید... زن ها می توانند مستقل از همسرشان عمل کنند اما مردها نه! مطمئنا خانم رهنورد، در راه زندگی و هر راه دیگری، پابه پای شوهرش پیش خواهد آمد و نظر خواهد داد.
اصلا حالا که ما نمی توانیم رییس جمهور زن داشته باشیم دلمان می خواهد رییس جمهوری انتخاب کنیم که بتواند با زنش در مورد مسایل زنان مشورت کند، به کسی چه مربوط است؟!
پی نوشت:
بسیاری از شما عزیزان در مورد میرحسین موسوی سوالاتی دارید که می توانید در لینک سایت قلم به دنبال جواب هایشان بگردید.
طبق معمول این روزها، به محض این که روی صندلی عقب تاکسی می نشینم، می پرسم:" شما به کی رای می دین؟"
راننده از توی آینه نگاهی به من می اندازد:" به شما!!"
این روزها هیجان غریبی دارند، درست مثل شب قبل از اعلام نتایج امتحان الکترومغناطیس ۲ آخر ترم... یا مثل هیجان بازی استقلال و پرسپولیس... البته هیجانش بیشتر است، چون قضیه نه تنها چهار سال آینده، بلکه آینده دورتری است که روی ستون های همین چهارسال چهارسال ها بنا می شوند.
بنابراین تا اطلاع ثانوی این وبلاگ، به یک ستاد تبدیل می شود، چرا که درحال حاضر، دغدغه نویسنده اش نمی تواند چیز دیگری به جز انتخاباتِ پیش رو باشد. در ابتدا دوست دارم بدانید که هر انتقادی در اینجا بیان می شود، به امید گرفتن پاسخ و داشتن ایرانی بهتر است، نه به قصد تخریب.
قبل از این که شما نظر بدهید و به سوال و جواب بپردازیم، می توانم به نکاتی اشاره کنم که طی روزهای اخیر، حین صحبت با مردم کوچه و بازار به آنها برخورده ام. امیدوارم با دنبال کردن دقیق این مطالب و بحث و تبادل نظر در موردشان به نتیجه معقول و خوبی برسیم.
***
آنچه این روزها بیش از هرچیز حس می شود، فضای دلسرد کننده ای است که بر تفکر یک عده حاکم شده، به طوری که می گویند:" از قبل مشخص است چه کسی رای می آورد و مردم فقط مترسکند، پس چرا رای بدهیم؟"
ناگفته مشخص است که این طرز فکر، به نفع کدام کاندیدا تمام می شود، حال آن که واقعیت هم ندارد. شما می دانید که در هر منطقه، مسوولان صندوق های رای چه کسانی هستند و در استان شما تمایل عمومی مردم به سمت چه کسی است. مگر در چند حوزه انتخاباتی امکان تقلب در شمارش آرا وجود دارد؟
اصولا آیا قدرتی نامرئی و بدین پایه قوی داریم که بتواند آرا را به میل خود تغییر دهد؟ اگر می گویید بله، به این نکته توجه کنید که چنین قدرت فرضی، اگر وجود داشته باشد، نیازی به تغییر آرای شما ندارد، زیرا آن قدر قوی هست که بتواند امور دلخواه خود را با هرکسی که روی کار بیاید به پیش ببرد، مثلا خاتمی انتخاب مردم بود و همه ما می دانیم که با چه میزان کارشکنی و سنگ اندازی مواجه شد. بنابراین قدرت موهومی که شما خیال می کنید وجود دارد، نیازی به تغییر آرا ندارد، چرا که به قیمت خراب کردن خودش تمام می شود.
شما می توانید به همراه خانواده خود در انتخابات شرکت کنید و به کاندیدای مورد نظرتان رای بدهید و اگر کسی انتخاب شد که با کاندیدای مورد نظر اکثریتِ اطرافیان و همشهریانتان متفاوت بود، آن وقت در مورد مترسک بودنتان داد سخن سر دهید، چرا که برای این کار هیچ وقت دیر نیست.
اما آنها که رای می دهند، چه کسی را انتخاب می کنند و چرا؟
بی تردید تبلیغات نقش بسزایی در نتیجه هر انتخابات دارد. امروز قویترین رسانه، صدا و سیماست که نسبتا شش دانگ به نفع یک کاندیدای خاص کار می کند. همه می دانیم که میرحسین موسوی از تشکیل شبکه های خصوصی تلویزیونی استقبال می کند، بنابراین باید به مسوولان صدا و سیما که سالها سکان یک رسانه ملی را به طور تام در اختیار داشتند، حق داد که تمام تلاش خود را برای حفظ قدرتشان انجام بدهند. خودم شاهد بودم که چند روز قبل عده ای از طرفداران کاندیداهای دیگر ِریاست جمهوری، در اعتراض به این سیاست غیر منصفانه، جلوی در جام جم تجمع کرده بودند.
همین جا پرانتزی باز کرده و این نوع اعتراض را مقایسه کنید با نوع اعتراض طرفداران آن کاندیدا که نتوانستند اقدام موسسه مطبوعاتی اطلاعات را در اجاره دادن سالن اجتماعات خود به میرحسین موسوی برای برگزاری کنفرانس مطبوعاتی با خبرنگارها و همایش میرحسین با هنرمندان، تحمل کنند و با حمله به غرفه موسسه اطلاعات در نمایشگاه کتاب، آنجا را به هم ریختند.
به ارتباط ظریف رفتارها دقت کنید. طرفداران کسی مثل خاتمی که از گفتگوی تمدن ها حرف می زند، سعی می کنند او را الگو قرار داده و بگویند:" زنده باد مخالف من!" اما وقتی کسی با زبان تند و تیز با مخالفان خود صحبت می کند، نباید از حامیان خود توقع برخوردهایی بهتر از حمله به یک غرفه مطبوعاتی در یک مکان فرهنگی را داشته باشد.
جالب اینجاست که آقای احمدی نژاد، با استفاده از همان رسانه ملی یکسویه، با اشاره به ضرب و شتم یکی از حامیان دولت در برنامه های یکی از کاندیداهای اصلاح طلب، در این مورد هشدار می دهد!
لینک مرتبط: آقای رییس جمهور! لطفا پاسخ بدهید!
بنابراین با توجه به همه این گفته ها، بهتر است خودتان پی تحقیق و جستجو در مورد کاندیداها بروید و به تبلیغات اکتفا نکنید.
***
در بررسی های خود برای انتخاب، به دلایلی که دیگران برای انتخاب خود ذکر می کنند توجه کنید:
" به فلانی رای می دهم چون سیاستمدار شجاع و صریحی است."
از خود بپرسید آیا سیاست، چیزی جز تامل و در نظر گرفتن همه جوانب، پیش از اظهار نظر است؟ یک سیاستمدار، باید با مردم خود صداقت داشته باشد و در عین حال با تدابیر سیاسانه به بهبود روابط بین المللی کشورش بیندیشد.
آیا وقتی با فریاد با جهان حرف بزنیم، کسی به حرفمان گوش می دهد؟ آیا این که در یک کنفرانس بین المللی، وقتی نوبت به حرف زدن ما می رسد - مایی که تا چند وقت پیش، داعیه گفتگوی تمدن ها را داشتیم! -عده ای جلسه را ترک می کنند، واقعا یک افتخار به شمار می آید؟ اگر کسی به حرفمان گوش ندهد، آیا دیگر اهمیتی دارد که ما داریم حرف خوبی می زنیم؟ آیا بلدیم علاوه بر این که حرفِ قشنگ می زنیم، قشنگ هم حرف بزنیم تا کلاممان تاثیر خودش را بگذارد؟
ما در دهکده جهانی زندگی می کنیم و دیگر این توقع که دنیا باید خودش را مطابق میل ما عوض کند، وگرنه ارتباطمان را با آن قطع خواهیم کرد، راه به جایی نمی برد. ما نمی توانیم با کشوری قطع رابطه کنیم، در حالی که عده قابل توجهی از جوانانمان در اثر هجوم فرهنگ آن کشور از طریق ماهواره و مطبوعات، شیفته اش شده اند و مغزهایمان به آنجا فرار می کنند و کالاهایشان در بازارهایمان به فروش می رسد.
یادم نمی رود که در یک همایش سیاسی - دانشجویی در دوران کاندیداتوری خاتمی، یکی از اعضای بسیج دانشجویی پشت تریبون رفت و به شدت به اظهارنظر خاتمی در مورد احتمال ارتباط با آمریکا اعتراض کرد. ناگهان جوانی از بین جمعیت فریاد زد:" اگر این قدر ازآمریکا متنفری پس چرا خودت اورکت آمریکایی تنت کرده ای؟!"

اغلب ما سیاست مهاتما گاندی را در تحریم واردات کالاهای خارجی جهت حفظ استقلال هند می ستاییم. لباس های خود او هم از ارزان قیمت ترین پارچه های تولید کشورش تهیه می شد ،البته اگر به طور کلی لباسی می پوشید! او با همین شیوه توانست به دوران استعمار کشورش پایان دهد.
در حال حاضر هند دیگر مستعمره نیست که ارتباط داشتن با سایر کشورها را به معنی در معرض خطر قرار گرفتن استقلال خود بداند، بلکه قدرت را در داشتن تبادلات سیاسی تجاری فرهنگی با کشورهای دیگر می بیند، زیرا می داند حالا خودش هم چیزهایی برای عرضه به دنیا دارد و هر ارتباطی، یک منفعت دوطرفه حساب می شود.
امروز، فقط کشوری که اعتماد به نفس کافی ندارد، انزوا اختیار می کند و درهای خود را به روی دنیا می بندد و اجازه می دهد فرهنگ های دیگر از پنجره وارد شوند و مردمش را در اختیار بگیرند اما ایران کشوری قوی و مستقل است که توانایی رویارویی با کشورهایی بهتر از ونزوئلا و بورکینافاسو و گینه بیسائو را هم دارد. از چه می ترسیم؟
***
توجه به این که طرفداران هر کاندیدا از کدام قشر هستند نیز می تواند ما را در انتخاب یاری دهد. فکر می کنید اقبال عمومی هنرمندان به سوی کیست؟ تحصیلکرده ها به کدام کاندیدا فکر می کنند؟ انتخابِ مردم حاشیه نشینی که با یک وعده غذای گرم هم می توان آنها را مرید خود ساخت، چه تفاوتی با انتخاب کسانی دارد که چشم انداز اقتصادی دورتری را در نظر دارند و به روزهایی فکر می کنند که منابع نفتی کشور به پایان می رسند و صندوق ذخیره ارزی یک رقم منفی چند میلیارد دلاری را نشان خواهد داد؟
***
به تحقق صد درصد وعده های انتخاباتی دل خوش نکنید که منطقی نیست و حتی ممکن است در مواردی کاملا برعکس عمل شود. برای تغییر ذائقه، در همین راستا، مطلب زیر را بخوانید:
تبلیغات!
به طور کلی بهتر است در نهایت، کاندیدای مورد نظرمان را تا حد اسطوره ای با توانایی های مافوق طبیعی بالا نبریم و با توجه به مشکلات کنونی، توقعاتمان را از او پایین بیاوریم و به پیشرفت گام به گام معتقد باشیم. متاسفانه عادت ما این است که همه امیدمان را در کسی به نام رییس جمهور خلاصه می کنیم و ازآنجا که مطمئنا او هرچقدر هم کار کند، نمی تواند به تنهایی دنیای آرمانی ما را بسازد، بعد از مدتی شروع می کنیم به ناسزاگفتن به او.
در دوره قبل، همه مسافران مینی بوسی که من با آن می رفتم سرکار، طرفداران دوآتشه آقای احمدی نژاد بودند، به جز من که به آقای رفسنجانی رای دادم. چند ماه بعد، همه آنها به رییس جمهور بد و بیراه می گفتند، به جز من! زیرا به گمانم باید با احترام در مورد روسای کشورت حرف بزنی و آنها را مسوول همه کاستی ها ندانی. رییس جمهور ما هر که باشد، بی تردید با هدف خدمت به کشورش وارد عرصه پرمخاطره سیاست شده است و اگر با بعضی اقداماتش مخالفیم می توانیم آنها را نقد کنیم ... یا در دوره بعد به او رای ندهیم!
قرار بود از مجموع کامنت های شما در پست قبل به یک جمع بندی برسیم و اینک جمع بندی:
در پاسخ به فراخوان من شما ده صفحه کامنت گذاشتید که در هر صفحه پنجاه عدد کامنت، قابل شمارش است، در نتیجه جمع بندی آنها مساوی خواهد بود با:
۵۰۰ =۵۰+۵۰+۵۰+۵۰+۵۰+۵۰+۵۰+۵۰+۵۰+۵۰
بله؟ جمع بندی خوبی نبود؟! خوب خودتان بگویید، من از این همه نظرات متناقض چطور می توانستم نتیجه گیری کنم؟! البته اگر اصرار دارید، این کار را می کنم. بیا:
من نتیجه گرفتم که ازدواج نکرده ام چون یک دختر ازخودراضی موفق متوقع فهمیده زشت تودل برو هستم. اعتماد به نفسم آن قدر بالاست که خودم را از همه پایین تر می بینم. دختری سرشار از احساسات زنانه ام که دارای خصوصیات مردانه به نظر می رسم. مردها دلشان نمی خواهد زن بگیرند و برای همین جرات نمی کنند به من پیشنهاد ازدواج بدهند. با پسرها خیلی گرم می گیرم و اهل دوستی با آنها نیستم. من آن قدر مستقلم که باید به مردی تکیه کنم. یک قدم از خیلی ها جلوترم و به همین دلیل از آنها عقب افتاده ام ... و مانند اینها!
متوجه نشدید؟ خوب نکته همین جاست. ما ازاین نکته غافلیم که هر انسانی، با تمام خصوصیات فردی اش می تواند در جای خود برای عده ای از افراد قابل بررسی باشد و ما نباید به سلیقه خودمان خط کش بگذاریم و آدمها را به دو بخش خوب و بد تقسیم کنیم. در این دنیا بی شمار انسان با بی شمار سلایق گوناگون وجود دارد که هریک از آنها می تواند نیمه گمشده خود را پیدا کند، به شرطی که چنین خط کشی نداشته باشد. ما هنوز حتی یاد نگرفته ایم که زیبایی یک امر نسبی است و کسی که از نظر من مثلا به خاطر موهای روشن و چشمهای سبزش زیبا به نظر می رسد ممکن است از نظر شما "شیربرنج وارفته بی نمک" باشد، بنابراین به خودمان اجازه می دهیم به راحتی به دیگری انگ بزنیم:" ازدواج نکردی چون زشتی"!
به همین نسبت خصوصیات اخلاقی هم می توانند دو لبه مثبت و منفی داشته باشند: من نوعی به مردی که زیاد اهل پول خرج کردن نیست، می گویم خسیس و شما ممکن است او را آینده نگر بنامید. من از آدم بذله گو خوشم می آید، حال آن که شما ممکن است او را دلقک سبکسر خطاب کنید. من به اطلاعات عمومی طرف اهمیت می دهم در صورتی که آدمی با این ویژگی، ممکن است از دید شما خشک و نچسب به نظر برسد و...
البته نظرات شما عزیزان بسیار کامل و جامع بود و من نکات بسیاری ازآنها آموختم اما همان طور که بسیاری از شما دوستان هم اشاره کردید، گمان می کنم بحران فعلی ازدواج، نتیجه بسیاری از اشتباهات دامنه دار تربیتی، اجتماعی، اقتصادی است و کمتر باید دلایلش را در میان خصوصیات فردی تک تک افراد جستجو کرد.
پی نوشت:
نسل فیروزه ای
روی عبارت بالا کلیک کنید و اگر توانستید بیایید!
گاهی دلم می خواست یقه یکی از پسرهایی را که دور و بر دختری متناسب با خودش می گشت و از او تعریف و تمجیدهای آن چنانی می کرد بگیرم و بگویم:" اگر راست می گویی چرا به او پیشنهاد ازدواج نمی دهی؟"
گاهی هم دلم می خواست یقه یکی از پسرهایی را که به دختری نامتناسب با خودش پیشنهاد ازدواج داده بود بگیرم و بگویم:" با خودت چه فکری کردی که پا پیش گذاشتی؟"
به نظرم این دو مورد، علل اصلی مجرد ماندن جوان ها به شمار می روند اما هرگز نتوانستم از ذهن پسرهایی که قصد ازدواج دارند سر در بیاورم که چرا گاهی با تردید نشان دادن در ارائه پیشنهاد، و گاهی با انتخاب اشتباه خود، نه خودشان به سر و سامان می رسند و نه می گذارند دختری سر و سامان بگیرد!
سرانجام تصمیم گرفتم فداکاری کنم... کاری که می خواهم انجام بدهم خیلی سخت است، به بوته نقد و زیر ذره بین انتقادِ دیگران سپردن خویش، درست مثل آن که بخواهی خودت را روی یک مین بیندازی تا دیگران راهی برای عبور پیدا کنند! اما این می تواند برای جامعه ما که دچار بحران ازدواج شده است، یک تحقیق اجتماعی بسیار مهم تلقی شود، بنابراین اگر می توانید، حتما به ما بپیوندید و نظر بدهید.
می دانم که خیلی از کسانی که اینجا را می خوانند مرا از نزدیک یا دورادور می شناسند. می خواهم از آنها - خانم یا آقا ـ بپرسم به نظرشان من - به عنوان یک نمونه موش آزمایشگاهی! - چرا ازدواج نکرده ام؟! این دوستان می توانند حتی بدون آن که خودشان را معرفی کنند و تنها با ذکر میزان شناختشان، و حتی بدون ذکر میزان شناختشان از من(!)، بگویند از نگاه آنها مشکل کار کجا بوده و آیا خودشان حاضر بودند با دختری به این مشخصات ازدواج کنند یا نه. چند نفر ازآنها خواستگار من بوده یا هستند. آنها هم می توانند بگویند چه عواملی باعث جذب یک پسر به یک دختر می شود و چرا این جاذبه گاهی به جایی نمی رسد.
آنها که مرا نمی شناسند نیز می توانند به ذکر تجربه های مختلف زندگی شخصی خود در این مورد بپردازند.
می خواهم در پایان نتیجه ای بگیریم که برای همه مجردهای عزیز مفید باشد. شاید هم برای پسرهایی که در پیشنهاد ازدواج دادن مرددند، راهکارهایی ارائه شود و هم برای دخترهایی که نمی دانند چرا خواستگار مناسبی به سراغشان نمی آید.
اینجا را ببینید!
فعالان زن در کنیا که از منازعات رییس جمهور و نخست وزیر این کشور برسر اصلاحات سیاسی به ستوه آمده اند، خواهان «اعتصاب ج.نسی» یک هفته ای زنان شده اند بلکه سیاستمداران مرد، سرعقل آمده و به این کشمکش ها پایان دهند.
سوال:
در اعتراض به افزایش آمار ترشیدگی درایران باید چه کار کرد؟!
" آدمها دو دسته اند: یا در ماه مرداد به دنیا آمده اند، یا دوست داشتند در ماه مرداد به دنیا آمده باشند!"*
* قسمتی از دیالوگ شهاب حسینی در "سوپر استار"
"فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ از جمع آوری خانه های مجردی منطقه 12 در ادامه اجرای طرح انضباط اجتماعی خبر داد."
جوان نا منضبط ، قبل از اجرای طرح انضباط اجتماعی:
زکی! مشکل از خانه است یا از مجردِ تویش؟! اگر از خانه است که بگویند عوضش کنیم. اگر از ماست، چرا خانه را می خواهند جمع کنند؟!
جوان منضبط شده بعد از اجرای طرح انضباط اجتماعی:
پیش از اینها خانه های تیمی را جمع می کردند. امروز بحمدا... مسوولان دارند روی هر یک از ما مجردها به اندازه یک تیم حساب می کنند و این نشانه اهمیت قائل شدن از سوی آنان برای ما جوانان می باشد.
سوال منطقی: خانه را چگونه می خواهند جمع آوری کنند؟!
پاسخ خوشبینانه: منظورشان این بوده که چون مجردها معمولا خانه هایشان را مرتب نگاه نمی دارند، مسوولان لطف کرده، آنها رابرایشان جمع و جور می کنند تا انضباط را از طریق عملی به آنان بیاموزند.
پاسخ بدبینانه: با بولدوزر!
خبر احتمالی: گران شدن خانه های مجردی در مناطق بیست و چندگانه تهران بزرگ، منهای منطقه ۱۲ که درآنجا، خانه مجردی شده است سه تا صد تومان!
تست کنکور ۸۸:
* چرا طرح جمع آوری خانه های مجردی فقط در منطقه ۱۲ اجرا می شود؟
الف. مجردهای منطقه ۱۲ خیلی وضعشان خراب است.
ب. چون ۱۳ نحس است.
ج. به نیت دوازده امام.
د. بعضی از موارد.
* خانه مجردی به چه معناست؟
الف. خانه ای که ازدواج نکرده است.
ب. خانه ای که دور و برش خانه دیگری نیست.
ج. خانه ای که یک یاچند تا مجرد دارند تویش زندگی می کنند.
د. مورد ج غلط است.
خوب برادر من، فرمانده نیروی انتظامی شهر بزرگ من! وقتی می خواهی خبری بدهی آن را خوب شفاف سازی کن تا یک مجرد فرصت طلب ِگیر سه پیچ مثل من نتواند آن را توی هوا بقاپد و سوژه کند!
خدایا فکر می کنم نیمه گمشده ام را آن قدر گم و گور شده آفریدی که خودت هم دیگر نمی توانی پیدایش کنی!![]()
از نظر من در این دوره از انتخابات، آقای احمدی نژاد رای خواهد آورد، به سه دلیل:
۱. این اعتقاد وجود دارد که دوره ریاست جمهوری در ایران، هشت ساله است.
۲.رقیب ایشان، کمی دیر از چاه سکوت بیرون آمد، به طوری که فرصتِ "عزیز" شدن را از دست داد.
۳. اخراجی های ۲ توانست ۵ میلیارد تومان فروش داشته باشد.
***
از نظر من در این دوره از انتخابات، آقای موسوی رای خواهد آورد، به سه دلیل:
۱. مردم کشورمان به سادات اعتقاد خاصی دارند.
۲. قدیمی ترها با خاطرات خوش دوران نخست وزیری اش به او رای می دهند و جوان ترها به شوق تکرار ورژن شبیه سازی شده ای از حماسه دوم خرداد.
۳. موسوی یک خاتمی ِ احمدی نژادی شده یا یک احمدی نژادِ خاتمی شده است.
***
از نظر من در این دوره از انتخابات، آقای کروبی رای خواهد آورد، به سه دلیل:
۱. مردم عاشق اعتماد به نفسند.
۲. مردم عاشق اعتماد به نفسند.
۳. مردم عاشق اعتماد به نفسند.
تمام این دلایل نُه گانه می توانند کاملا نامربوط باشند!
لینک مرتبط:
اگه به میرحسین موسوی رای میدین، باید به میرحسین موسوی رای بدین!
لینک کمی تا قسمتی نامرتبط:
دلیل دوازدهم برای کاندیداتوری معصومه ابتکار!
با تور یک روزه رفته بودیم جایی. در مینی بوس متوجه شدم خانمی یک کارت عروسی را که به نظرش جالب آمده به دوستانش نشان می دهد. کنجکاو شدم و از او اجازه خواستم من هم نگاهی به کارت بیندازم. با دیدن متنش هیجان زده گفتم:" این که نوشته من است!"![]()
این متن ، همان بود که برای کارت عروسی خواهرم نوشته بودم. بعد از انتشار آن در وبلاگ، اطرافیان چندبار گفته بودند آن را روی کارت های عروسی این و آن دیده اند اما خودم تا به حال از نزدیک ندیده بودمش!
جالب اینجاست: شعر طنزآمیزی که برای کارت عروسی احتمالی خودم سروده بودم نیز به قدری معروف شده که در گزارش ویژه نامه سرنخ همشهری جوان در مورد کارت های عروسی، از متن آن به عنوان "یکی از کارت های عروسی متفاوت معروف" یاد کرده اند و فکر می کنم تا وقتی نوبت به خودم برسد، خیلی ها در کارتشان از آن استفاده کرده باشند!![]()
در"عروسی" ها شود بر روی کارت
متنی از "یک دختر ترشیده" چاپ
ای عجب از این تضاد دلخراش!
کاتولیک تر می شود دنیا ز پاپ!
اگر نمی توانی ازدواج کنی و از مستقل شدنت لذت ببری، می توانی استقلالی شوی و از مستقل(!!) شدنت لذت ببری!
حسین جان! پسر فهمیده سیزده ساله ام! خدا کند خبر به گوش تو یکی نرسیده باشد. حتما تویی که روزی به خودت نارنجک بستی و رفتی زیر تانک دشمن، اگر بشنوی امروز دختران مملکتت زیر بار چه خفتی می خوابند، در حالی که دیگر تویی نیست تا ازمرزهای نجابتشان دفاع کند، حسابی به هم می ریزی.
آبادان عزیزم! عروس شهرهای کشورم! آبادانی که دیگر آبادان نیستی و کسی صدای ناله های فروخورده ات را نمی شنود که خاطرات دوران آبادی خود را گریه می کنی!
خرمشهر باشکوه! خرمشهری که دیگر خرم نیستی، با آن که هر وجب خاکت با خون صدها جوان رعنای ایرانی آبیاری شده!
ای تمام مرزهای همیشه مظلوم کشورم که در هر دوره بیگانگانی چشم طمع به شما دوخته بودند!
شما باورتان می شود مرزهای مقدسی که برای حفظشان حماسه ها آفریده اند، امروز به مرز عبور محموله های قاچاق دخترانتان تبدیل شده باشد؟
ایران من!
اگر روزی مرزهای تو در خطر افتد جان و خون من برای تو!
چو ایران نباشد تن من مباد!
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد!
دیدی که هرکس قصد تجاوز به خاک تو را داشت چه جوانان برومندی را قربانی کردیم تا برقرار بمانی...
چه جوانان رعنایی را به میدان مین فرستادیم تا از ناموسمان دفاع کرده باشیم، ناموسی که به دست آدمهایی از همان جنس که امروز اگر بد نباشد سنگشان را هم به سینه می زنیم و پول و اعتبارمان را صرف برج سازی و آبادانی ممالکشان می کنیم، در معرض خطر قرار گرفته بود.
اما امروز آیا کسی نمی بیند بیگانگانی را که نه تنها برای مرزهای تو حرمتی قایل نیستند، که بی اجازه تا اتاق خواب خانه های ما آمده و دخترانمان را مورد تجاوز قرار می دهند؟
چگونه طنز بنویسم وقتی گل وجود دختران مملکتم آن طرف آب های خلیج نیلگون تو پرپر می شود و ما این طرف نشسته ایم و فقط شعار می دهیم؟ چه موقع و به چه قیمتی فروختیم عزت و آبرو و شرفمان را؟
چه شد که زن ایرانی ، سوگل زنان دنیا از زیبایی و نجابت - نه به گفته من، که به گفته جهانگردان و مورخان و خارجی ها - تا حد زنان بد.k.ره کشورهای دست هشتم دنیا که به رو.سپ.ی گری معروفند سقوط کرد؟ چگونه گریه کنم این درد را؟خاموش نمی شود آتشی که در قلبم می سوزد. اشک می کوشد مرهمی باشد، غافل ازآن که خود، داغتر است و مهر غم می زند روی گونه هایم.
تا با چشم خودم ندیدم باور نکردم که در کانال های مبتذل عربی که زنان بد.k.ره شان را تبلیغ می کنند نقش پرچم جمهوری اسلامی ایران را زده اند و خبر از رسیدن محموله های جدید"دختران ۳xی ایرانی" داده اند.
در آبدارخانه لیوان و قاشق و چنگالم را برای ناهار می شستم که رییسمان آمد برای خودش چای بریزد. او که دو دختر دارد، نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:" آفرین! خانه داری ات خوب است. خوب ظرف می شویی!"
گفتم:"چه فایده، شما که پسر ندارید!!"