هر هوس که فرو می رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات.
اگر مجرد باشی هوس هایت را دائما فرو می بری و چیزی بر نمی آوری الا کف. پس هرگاه که از شدت تجرد کف کردی، برای اصلاح الگوی مصرف، کف ها را برای مصارفی چون شستشو نگاه دار!
بیت:
کف کردی از تجرد؟مصرف نما کفت را!
اصلاح کن عزیزم، الگوی مصرفت را!
سوال:
این کف را باید به کار شستشو گرفت یا آن که خودش را هم باید شستشو نمود؟!
از قدیم میان" کف" و "اصلاح" رابطه تنگاتنگی وجود داشته است، چونان که اول کف می زدند و بعد اصلاح می کردند. بنابراین در امر اصلاح الگوی مصرف ازدواج نیز می توان از کف حاصل از تجرد، بهره برد،بدین طریق که از روی نشانه کف کردگی، مجردان را شناسایی کرده و اصلاحشان کرد، بلکه مخ کسی را کف رفته و تاهل اختیار کنند تا دیگران به افتخارشان کف بزنند.
از طرفی اصلاح الگوی مصرف ازدواج می تواند به معنی الزام افراد برای اکتفا به یک همسر و خودداری از اسراف در زناشویی نیز باشد.
آورده اند که در سال اصلاح الگوی مصرف، در مملکت پارسیان، قحطی عظیمی در امر ازدواج پدید آمد، بدان حد که آمار ازدواج کم و آمار طلاق افزون شد. رندی را پرسیدند دلیلش چیست، گفت:" به گمانم الگوی مصرف ازدواجمان را آن قدر اصلاح کردیم که چیزی ازآن باقی نماند!"
یک پیشنهاد از آنی:
کتاب "استخوان های دوست داشتنی" (lovely bones) را خواندم. آن قدر فوق العاده هست که ترجمه افتضاحش را تحمل کنی. داستان از زبان یک دختر جوان این طور شروع می شود که:" وقتی چهارده ساله بودم به قتل رسیدم..."
توصیف های عمیق نویسنده از عشق و مرگ، احساساتم را قلقلک دادند، تا جایی که بالاخره هنگام خواندن یک جمله به ظاهر ساده به گریه افتادم:" او دیگر به من فکر نمی کرد..." و این، وقتی بود که روح دختر جوان دانست پسری که عاشقش بود، در نهایت با سوگ از دست دادن او کنار آمده.
خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می کنم.
یک ای میل از یک دوست:
"اعظم" عزیز، ۲۶ ساله و مجرد که دوسال است در سوئد PHD می خواند، طی ای میلی دوستانه برایم نوشته است:
"من اینجا در یک کلاس آموزش زبان انگلیسی ثبت نام کرده ام. در یکی از جلسات، موضوع صحبت، راه های ارتباطی و کسب اخبار و اطلاعات بود و بحث به وبلاگ کشیده شد. من ناگهان به یاد وبلاگ شما افتادم و گفتم یک خانم جوان وبلاگ نویس ایرانی هست که در مورد ازدواج می نویسد، من خیلی به وبلاگش سر می زنم و طرفداران زیادی دارد. بعد یک خانم میانسال سوئدی که وکیل است، گفت:" من آوازه این خانم و وبلاگش را شنیده ام و توی دنیا معروف شده و ظاهرا طرفدارهای زیادی دارد." گفتم:" ولی ایشان به زبان فارسی می نویسد!" جواب داد:" می دانم، ولی این که آدم بتواند فقط از طریق نوشتن وبلاگ این همه طرفدار پیدا کند به اندازه کافی مهم هست، حتی اگر من نفهمم چه می گوید!"
داشتم از ذوق و خوشحالی پس می افتادم و خیلی برایم جالب و مهم بود که شما بتوانید فقط با نوشتن، چنان محبوبیتی به دست بیاورید که حتی در سوئد هم صحبتش به میان بیاید و مردم خبر داشته باشند و ازآن تعریف و تمجید کنند.
من کلی در مورد وبلاگ شما و موضوع بحث هایتان توضیح دادم و گفتم به نظر من مهمترین فاکتور موفقیت این خانم، قلم قوی و صداقت اوست. وقتی گفتم گاهی فقط با نوشتن یک جمله، در عرض ۳-۲ روز، نزدیک ۳-۲ هزار بازدید کننده و ۳۰۰-۲۰۰ تا کامنت دارید، همه تحسین کردند و خوششان آمد.
واقعا به شما تبریک می گویم و با این که نمی شناسمتان، به وجودتان افتخار می کنم آنی خانم!..."
بقیه اش خصوصی است دیگر! این قسمت از ای میل را آوردم تا هم از شما خوانندگان خوب وبلاگم تشکر کنم که چنین آماری از خود به جا گذاشته اید و هم بخشی از انرژی مثبتی را که این روزها به آن نیاز دارم جلوی چشمم گذاشته باشم.
خودم می دانم که آمار فوق، لزوما به معنای محبوبیت وبلاگ نیست، چرا که به گواه بعضی کامنت ها، عده ای هم نه از روی علاقه، بلکه برای این می آیند تا شاید دستگیرشان شود وبلاگ مضحک(!) دختر ترشیده چرا باید این همه بازدید کننده داشته باشد و اغلب به نتیجه ای هم نمی رسند(!) اما بیش از آن که خانمی سوئدی مرا بشناسد، به خود می بالم که یک هموطن در آن سوی دنیا با آن همه مشغله کار و درس، به قدری به من لطف دارد که وقت می گذارد تا با ای میل بلندبالایش، خبری به من بدهد که در مورد وبلاگم شنیده و می تواند برایم خوشایند باشد.
خداوندا! مرا لایق این همه محبت از طرف دوستان ناشناخته و مجازی ام قرار بده!
یک توصیه از احمد حلت:
" یک روزی ... یک جایی... یک جوری... یک کسی... یک چیزی...
صبر داشته باش..."
توضیح بعد از تحریر:
زیتون در وبلاگ خود، با لینک دادن به پست قبلی من، از خوانندگانش پرسیده:" اگر شما میرحسین موسوی بودید ...
از داشتن چنین طرفدار دو آتشه ای شاد می شدید یا شرمگین؟!"
من طرفدار دوآتشه آقای موسوی نیستم. در واقع بعد از انصراف خاتمی، من کاندیدایی را که طرفدار دوآتشه اش بودم از دست دادم و در مورد آقای موسوی تعصب خاصی ندارم - هرچند که بین کاندیداهایی که تا این لحظه معرفی شده اند، به ایشان رای خواهم داد ـ ازاین رو برایم قدری سنگین تمام شد که بعضی ها نامهربان به داوری نشستند، بدون توجه به آن که من در عنوان آن پست، از ایهامی استفاده کردم که متاسفانه هیچ کس متوجه آن نشد:" اعلام حمایت آنی".
اما در نهایت نکته جالبتری به ذهنم رسید. بعضی ها تریج قبایشان به قدری نازک بود که با یک جمله حسابی به هم ریختند و هرچه دوست داشتند به من نسبت دادند و طرفداران خاتمی و موسوی را زیر سوال بردند و خدا را شکر کردند که کاندیدای محبوبشان کس دیگری است. من یک هجو نویس هستم، قبول، ادعایی هم ندارم اما چگونه است که وقتی یک سیاستمدار - که بنا به وظیفه باید اهل در نظر گرفتن همه جوانب باشد - تند و تیز ، آن هم در مقیاس بین المللی، سخن می گوید و فی المثل عده ای را بزغاله خطاب می کند، باید او را جسور و شجاع نامید و تحسینش کرد؟!
خاتمی با رفتارهای سنجیده و شخصیت آرام و صبور خود به ایرانی ها در دنیا اعتبار بخشید. در زمان او در فرودگاه آلمان، من ِ ایرانی را لخت نمی کردند تا مبادا اسلحه ای زیر لباس خودم پنهان کرده باشم. ایران مظهر گفتگوی تمدن ها بود، آنچه که آرزوی هرانسان علاقه مند به صلح و آرامش است. ازاین روست که من عاشق خاتمی شدم.
اگر امروز اوضاع تغییر کرده و باید تندتر رفتار کرد و مخالفان را با سخنان صریح در هم کوبید، چگونه است که اگر من نیز این رفتار را الگوی خودم قرار بدهم، مورد هجوم همان کسانی قرار می گیرم که چنین رفتاری را تحسین می کردند و می کنند؟!
از این ماجرا خوشم آمد، به نظرم آن یک جمله، آیینه تمام نمایی شد برای تفکرات جامعه ما! تفکر"مرگ خوب است برای همسایه"، تفکر "من این طورم پس خوبم، تو همین طوری، پس بدی!"...
خوشحالم که آن پست را نوشتم و خوشحالم که آدمهایی مثل خاتمی هنوز در میان ما نفس می کشند!
هرکس به مهندس میرحسین موسوی رای ندهد خر است!
این دیالوگ، عینا و بدون این که حتی یک واوش هم جا افتاده باشد، در سریال گلهای گرمسیری بین دختر و پسر در ایستگاه اتوبوس رد و بدل شد:
دختر: سلام.
پسر (بدون آن که جواب سلام را بدهد): من همیشه از وسط شروع می کنم!
خوب یعنی چه؟ حالا گلهایتان گرمسیری است، باشد! در مناطق گرمسیری ملت کمی تند و تیزترند، باشند! گرما مثل شیرموز و فلفل عمل می کند، بکند! دلیل نمی شود در رسانه ملی این موضوع را جار بزنید که! اصلا مگر می شود از وسط شروع کرد؟ درست است این کار؟ پس این همه دارند برای چه کسی خودشان را ... چیز... دارند برای چه کسی آموزش می دهند که هر کاری مقدمه و موخره ای دارد؟ همین طور نیامده می خواهی بروی؟ همین که ما گفتیم "خیر الامور اوسط"، بل گرفتی رفتی کنار؟!
حالا ببین فکرش به کجاها می رود! کجایش را نفهمیدی؟ همه چیز را باید مثل غوره توی صورتت بترکانم تا بفهمی؟ ما را باش که می خواهیم آموزش غیر مستقیم بدهیم که به تریج قبایش برنخورد. منظورم را نگرفتی؟ باباجان می گویم هنوز نمی دانی جواب سلام واجب است؟!
درآن فضای نوستالوژیک به هر جا دلمان خواست سرک کشیدیم، حتی کاخ احمدشاه که آن بالای بالا بود و با قرار دادن یک تنه درخت روی پله هایش، خواسته بودند بگویند ورود ممنوع!
کاخ سبز آدم را جوّ زده می کرد، به طوری که روح سرگردان صاحبخانه را بیخ گوشت حس می کردی. شاهانه بود، تشابه طرح آیینه کاری سقف با نقش فرش. کلید و پریزهای طلا. تناسب فوق العاده و آرامش بخش رنگ ها. اتاق کاری که تمام وسایلش خاتم بود. پرده های باشکوه مخمل فرانسوی و پرده ای از نقره و ابریشم که چشم را خیره می کرد...
پدر تا آخرین روز روی زمین می خوابید و تختی که دراتاق خوابش بود بعدها توسط پسر به دکوراسیون افزوده شده است. هر تغییری که توسط محمدرضا در کاخ داده شده به شکل تابلویی از سیستم زندگی آمریکایی الگو می گیرد اما سلیقه رضا شاه، اصالت و جلال خیره کننده و خاصی دارد که آدم را به یاد تاریخ انگلستان می اندازد.
درجاده سرسبز و باصفای بیرون کاخ، یک ماشین قدیمی سیاه رنگ می بینیم که راننده اش می گوید:" کرایه اش شش هزار تومان است اما برای شما می شود دوهزار تومان!" دوستم علاقه ای نشان نمی دهد و من هم مجبور می شوم راه را با او پیاده گز کنم.
کمی پایین تر، یک ماشین کروکی قدیمی قرمز رنگ پیش پایمان ترمز می کند:"خانم، همه جا را دنبالتان گشتم تا پیدایتان کنم. دیدم که دوست داشتید سوار ماشین بشوید. می خواهید اقلا یک عکس با این ماشین بگیرید؟" با خوشحالی قبول می کنم و عقب ماشین سوار می شوم. دوستم لنز دوربین را به سمتمان می گیرد:" آنی، راننده هم درعکس می افتد."
-" اشکالی ندارد، مثلا من فرح پهلوی ام و این هم راننده شخصی ام!"
-" آقا، شما هم توی عکس هستید، اشکالی ندارد؟"
سرش را عقب تر می آورد:" من که از خدایم است!"
می پرسد آیا همیشه به اینجا می آییم و در چه رشته ای درس می خوانیم و این حرف ها. در نهایت ما را به در خروجی می رساند و می گوید بد نیست شماره اش را داشته باشیم تا هروقت به سعدآباد آمدیم ما را در محوطه بگرداند*.
بیرون که می زنیم، دوستم می گوید:" دیدی همه دونفری آمده بودند؟ خاک بر سر ما!"
می گویم:" بله، دیدم، فقط دو پسر تنها آنجا بودند، راننده های کاخ شاه!! ما که مخ جفتشان را زدیم، از دو تا دختر ترشیده انتظار بیشتری داری؟!"
توضیح*: من شماره را نگرفتم!
جيمز موراي رياضيدان اسکاتلندي بعداز انجام "این پژوهش":" با روش هاي علمي و ریاضی مي توان آينده ازدواج هر زوج را مشخص کرد."
مرد:" اشتباه کردم. همان موقع که رفتیم پیش متخصص هوش و ..لق و پیش بینی، باید می فهمیدم تو به درد من نمی خوری. بنده خدا کلی سعی کرد به من بفهماند که تو یک تابع کسینوسی مطلوب نیستی. حیف که ضریب جذبت زیاد بود. چه می دانستم بعد از ازدواج ۱۸۰ درجه تغییر زاویه می دهی؟!"
زن:" ولی تو از اول هم برای من هیچ جاذبه ای نداشتی، درست مثل کسری که نه صورت دارد نه مخرج! مرده شور آن هیکلت را ببرد که انگار از زیر رادیکال کشیده اند بیرون!"
مرد:" عجب خریتی کردم. یارو گفته بود جواب تستتان نشان می دهد که بهتر است هیچ نقطه برخوردی نداشته باشید ها."
زن:" تو بهتر بود به جای تست ازدواج، یک تست آی کیو می دادی. آخر مگر بدون نقطه برخورد هم می شود ازدواج کرد؟!"
مرد:" همین دیگر... اگر به خاطر آن تابع مشترک لعنتی نبود که من نمی آمدم تو را بگیرم!"
زن:" امر بهت مشتبه نشود. تو جذر مرا هم نمی توانستی بگیری! حماقت از خودم بود که بین آن همه اقلیدس و بطلمیوس، ایناروس را انتخاب کردم!"
مرد:" کاش من هم نوستراداموس را انتخاب می کردم که به پیشگویی اش اعتماد داشتم!"
زن:" حالا می گویی که چی؟ اگر دوست داری مهریه ام را بده و پایت را از زندگی ام... یعنی مماست را از منحنی ام بکش بیرون!"
مرد:" چرا معادله را n مجهولی می کنی؟ مهریه ام کجا بود؟! لابد الان با تصاعد هندسی هم به نرخ روز شده!"
زن:"بله، به توان پنج رسیده. چی خیال کردی؟!"
مرد:"هیچی. با این قوانین قشنگ، بعید نیست به زودی حدش به بی نهایت هم میل کند."
زن:" از چی می ترسی؟ تو که یک اپسیلونش را هم نداری. با همین قوانین قشنگ ، از زندان هم که دیگر خبری نیست. اول و وسط و آخرش باید همین جا موازی خودم باشی!"
مرد:" حالا این حرف ها را فاکتور بگیر... می خواهی یک بار دیگر برویم تست بدهیم ببینیم احتمال این که بتوانیم با این وضع به زندگیمان ادامه بدهیم چقدر است؟"
زن:" لازم نکرده، همان یک بار برای هفت انتگرالمان بس است. حقوقت که بین اقساطمان تقسیم شود، دیگر باقیمانده ندارد که بخواهیم ازاین خاصه خرجی ها بکنیم!"
* با تشکر از مارال عزیز
لینک نسبتا مرتبط!:
چرا نباید مهریه را ناچیز تعیین کرد؟!
گروه خونی A
تیپ هارمونی یا موزون: فعال و حساسند، به طوری که واکنش های روانی شدید و عمیقی دارند. فعالیت در تنهایی را دوست دارند و از فعالیت های دسته جمعی اجتناب می کنند. مترقیان این گروه، هنرمند و روشنفکر، گاهی نقاش یا مجسمه سازی فهمیده و متفکر می شوند.
گروه خونی B
تیپ ریتمیک یا دوره ای: فعال و اهل مجادله و بحث و گفتگو بوده، مثل گروه A انزوا طلب نیستند. ظاهرا پایبند قدرت طلبی و استقلال بوده و به سلیقه شخصی و امیال خود زیاد ارج می نهند.
گروه خونی O
افرادی معاشرتی، اجتماعی و مهرطلبند که به عقیده مردم نسبت به خودشان بیش از حد لازم ارج می نهند. برای جلب و جذب دیگران در تلاشند. اغلب در کارهای اجرایی ناموفقند، زیرا زیاد فعال نبوده و اهل ابتکار و تجسس نیستند.
گروه خونی AB
تلفیقی از خصوصیات سه گروه قبل را دارند. اغلب دارای خلق و خوی مضطرب و متضادند. ممکن است بعضی خصوصیات یکی از گروه ها، مثلا A یا B در آنها شدت داشته باشد. مترقیان این گروه دانشمندان و فیلسوفانند.
نظریه کارشناسی آنی دالتون:
با این دسته بندی که "دکتر سید محمود انوشه" انجام داده، به نظر می رسد افرادی که دارای گروه های خونی A یا B هستند، هریک به نحوی، بیشتر در معرض ترشیدگی یا داشتن ازدواج ناموفق قرار دارند.
خیلی احتمال دارد که افراد گروه اول با اولین شکست عاطفی در زندگی، ضربه سختی خورده و قید عشق و ازدواج را به کلی بزنند. حتی اگر موفق شوند با معشوق خود ازدواج کنند، زندگیشان در معرض توفان های بعدی که به دلیل روح حساس و انزواطلب آنها به وجود می آیند، خواهد بود.
گروه دوم به دلیل میل به استقلال و مشکل پسند بودن، دیر تن به ازدواج می دهند، پس ازآن هم ممکن است زندگی را با صحنه قدرت طلبی اشتباه بگیرند و اگر طرف مقابلشان نیز چنین خصوصیتی داشته یاشد به مشکل برخواهند خورد.
کسی که گروه خونی او O است، می تواند امیدوار باشد که زودتر از دیگران ازدواج خواهد کرد و راحت تر با مشکلات زندگی زناشویی کنار خواهد آمد.
البته ویژگی های نامبرده در گروه های دیگر نیز در صورتی که به دولبه بودن آنها توجه شود، می توانند برای داشتن یک زندگی مشترک دلخواه، به یاری آنها بیایند، چرا که این خصوصیات، اگر به درستی شناسایی و هدایت شوند، می توانند در جهت مثبت نیز ایفای نقش کنند.
راستی... گروه خونی من +B است، گروه خونی شما چطور؟!
شعر مرتبط:
اگر ترشیده ای دیدی که می گفت
"برایم همسری قسمت نبوده!"
بپرس از او گروه خونی اش را
ببین آیا B ِ مثبت نبوده؟!
***
پی نوشت: یک محمد در " اینجا " با من مصاحبه کرده. اگر مایلید بخوانید و نظر بدهید.
دانشگاه کمبریج پس از انجام تحقیقاتی، اعلام کرد انگشت انگشتر اکثر مردان میلیاردر دنیا بلندتر از انگشت اشاره شان است.
پسر: می شه بدونم معیار شما برای انتخاب همسر چیه؟
دختر: ببینید آقا، من آدم مادی نیستم. نه به موقعیت شغلی و درآمد شما فکر می کنم، نه به مهریه و خونه و ماشین. در واقع دختر بسیار کم توقعی هستم... فقط کافیه انگشت انگشترتون بلندتر از انگشت اشاره تون باشه!
***
- اون آقا رو گوشه سالن می بینی فریبا جون؟ از من خواستگاری کرده. ببین چه انگشتری تو انگشت انگشترشه، قد تمام هیکل من می ارزه!
- اتفاقا آقای بغل دستیش هم از من خواستگاری کرده. ببین چه انگشت انگشتر کشیده ای داره، قد تمام هیکل تو و خواستگارت می ارزه!
***
- عزیزم اگه با من ازدواج کنی یه انگشتر خیلی بزرگ برات می خرم.
- ولی من ترجیح می دم یه انگشت انگشتر خیلی بزرگ داشته باشی!
شعر مرتبط:
عزیزم خواستگارت گر چه شرّ بود
ولی باید بگویم از تو سر بود!
مگر دقت نکردی و ندیدی
کدام انگشت او کوتاه تر بود؟!
بعداز تحریر: طول انگشت انگشتر دست راست، همچنین می تواند چیزهای زیادی درباره میزان هورمون های جنسیتان به شما بگوید. اگر انگشت انگشترتان از انگشت سبابه بلندتر است، احتمالا یک فرد جسور با سطح تستوسترون بالا و فعالیت جنسی شدید هستید. اما اگر انگشت انگشترتان ازانگشت سبابه کوتاه تر است، میزان هورمونهای گوناگون زنانه شما در سطح بالایی قرار دارد.
به همین دلیل به طور متوسط در اغلب مردان، انگشت انگشتر بلندتر و در اغلب زنان انگشت سبابه بلندتر است.
لینک مرتبط ارسالی توسط امین خان
رابطه طول انگشت و خصوصیات جسمی و روانی
در خلال این مدت که وبلاگ آنی دالتون را می نویسم بعضی ها به من هشدار می دادند:"در زندگی، آنچه که ذهنت را مشغولش کنی به سراغت می آید و اتفاقاتی را جذب می کنی که بیش از هر چیز به آنها می پردازی. پس به جای حرف زدن از ترشیدگی بهتر است به خودت تلقین کنی که به زودی ازدواج خواهی کرد، چرا که با تکرار، این موضوع ملکه ذهنت شده و به حقیقت خواهد پیوست."
به فکرم رسید به این حرف ها جدی تر فکر کنم. چطور است از این به بعد همه ما به همه چیز مثبت نگاه کنیم و از به کار بردن کلماتی که بار منفی دارند بپرهیزیم؟ مثلا لازم است بدانید که "شکر خدا" کامپیوتر من درست چند روز قبل از نوروز باستانی و فرخنده و شادی افروز ، یک جورهایی منفجر شد و به دلیل تعطیلات خاطره انگیزی که پشت سر گذاشتم، "خوشبختانه" فرصت بازسازی آن تا دیروز دست نداد... بله؟ "دست نداد" هم بار منفی دارد؟ خوب... او خواست دست بدهد اما ما باهاش دست ندادیم... بدتر شد الان؟!... یعنی خواستیم بدهیم ولی ... بله؟ بهتر است "اما" و "اگر" و "ولی" هم توی کار نیاوریم؟ خوب... اصلا ما دست به دست هم دادیم و یادمان رفت کامپیوتر خراب شده، چون داشتیم از همان دست در دست هم نهادن به مهر لذت می بردیم!
بعد از سه هفته کامپیوتر به حالت عادی برگشت و من توانستم بالاخره کامنت های انباشته شده اش را به دست تایید بسپارم. (اصولا می خواهم امسال همه چیز و همه کس را دست به دست بدهم بروند پی زندگیشان! )
در این میان به کامنت های جالبی برخوردم.
یک عدد هکر برره ای نوشته بود:"دوست عزیز، من از بلاگفا مزاحمتون می شم. می خواستم جهت پاره ای از تغییرات، یوزر و پسورد وبلاگ خود را به این ایمیل بفرستید .
مهلت شما تا ساعت 24 فردا شب جمعه (اسفند ماه) است .در غیر این صورت وبلاگ شما حذف می گردد."
حکایت آن ویروس برره ای است که می گوید:" این یک ویروس جدید و خطرناک است. لطفا خودتان اطلاعات مورد نیازتان را حذف کنید"!!
مرا از حذف وبلاگ می ترسانی یارو؟! نمی دانی من امسال پُرم از انرژی مثبت و از هیچ چیز نمی ترسم؟! اگر راست گفتی، دیدی چرا حذفش نکردی پس؟! به جای ایجاد پاره ای تغییرات که توضیحشان هم ندادی، چرا یوزر و پسورد مرا پیدا نمی کنی برای خودت؟! تازه گیریم توانستی هکم کنی. اول از همه دل خودت برایم تنگ می شود! دیدی انرژی های مثبت چگونه به یاری ام آمدند و درست همان وقت که تو کامنت فرستادی، کامپیوتر مرا به زیبایی هرچه تمام تر منفجر کردند تا اصلا نتوانم به موقع پیامت را ببینم؟! اقلا می خواستی کامنتت این قدر تابلو است چرا؟!!
یک نفر دیگر به اسم "هامان" نوشته بود:" نوشته هاتون به یه دردی خورد. باعث شد با دادن آدرس وبلاگت به یکی از همکلاسی های دختر باهاش دوست بشم."
بله... گفته بودم که! امسال می خواهم ملت را دو تا دو تا دست به دست بدهم، چرا که بزرگان گفته اند:" واسطه شدن برای جمع کردن دو تا سر روی یک بالش خیلی ثواب دارد."
هامان خان! البته شما هم باید به فکر انرژی دادن به دیگران و جبران محبت هایشان باشی. حدیث را شنیدی؟ منظورش این نیست که بروی سر دو نفر را ببرّی و بگذاری روی یک بالش. منظورش این است که می توانی آدرس وبلاگ من را به همکلاسی های پسرت هم بدهی!
همچنین در بین نظرات، یک نفر به اسم"پارسا" از من پرسیده بود:"اگر اون موقع که آدم و حوا می خواستن برن سراغ درخت سیب تو آنجا بودی چی کار می کردی؟"
چه بگویم؟ لابد اول برای هفت سین خودمان ازآنها می خواستم یک سیب هم به من بدهند! بعد به دلیل تصمیمی که گرفته و شما را نیز چند لحظه پیش در جریانش قرار داده ام، آنها را هم دست به دست می دادم بروند حالش را ببرند!
نگویید قضایای هفت سین و سیب و اینها قدیمی شده که کفرم در می آید...ببینم، "درآمدن" که بار منفی ندارد؟!
انفجار کامپیوتر مرا از پرداختن به بسیاری سوژه های توپ دیگر از جمله بازی درخشان و به یاد ماندنی ایران و عربستان - خودم می دانم بازیشان چندان هم درخشان و به یاد ماندنی نبود اما قرار است از جملات منفی استفاده نکنیم، به همین زودی یادتان رفت؟! - نیز محروم کرد... یعنی چیز... محروم که نه... به جایش من داشتم از تعطیلات و ساحل زیبای شمال کشور استفاده می کردم! این که فهمیدم به نت آن قدرها معتاد نیستم که نتوانم سه هفته دوری اش را تحمل کنم نیز در نوع خودش موفقیت بی نظیری بود. حالا گیریم که پیش نیامد سال نو را به شما تبریک بگویم و چند تا سوژه هم این وسط سوخت! تبریک ها را گذاشتم برای چیزهای مهمتر و سوژه های سوخته هم فدای سرتان، خدا کند خودِ آدم نسوزد، بخت و اقبالش نسوزد!
در پایان نه از باب این که بخواهم به خودم تلقین کنم و نه از باب دروغ سیزده، بلکه فقط از باب این که خیلی وقت پیش فهمیدم ۸/۸/۸۸ میلاد امام هشتم است و یک روز تعطیل جمعه نیز می باشد و برای جشن گرفتن زیادی مناسب به نظر می آید، تصمیم گرفتم امسال به ازدواج فکر کنم و بروم گل بچینم و اینها! همین جوری کلا!