تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد

با نگاهی به مسابقه 101

- عروس خانم وکیلم؟
- می تونم از فرصت مقایسه استفاده کنم؟!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:35  توسط ani  | 


دیشب حالم خیلی گرفته بود. برای عوض کردن روحیه ام تصمیم گرفتم کاری را که در پست قبلی در موردش نوشتم انجام بدهم. تخم مرغی آب پز کردم و خوردم. وقتی به آن نمک می زدم به خودم می گفتم شب ولنتاین در معده آدم چه فعل و انفعالاتی ممکن است برای یک تخم مرغ اتفاق بیفتد که آن را تبدیل به تصویر همسر آینده در خواب و پشت پرده چشمها کند؟!

از آنجا که من آلزایمر را استاد کرده ام، می دانستم حتی اگر خواب ببینم، نباید امیدی به این که یادم بماند چه دیده ام داشته باشم اما یادم هست که دو پسر جوان را در خواب دیدم که در یک ویدیو کلوپ نشسته بودند و یکیشان پیراهن سفید به تن داشت!!

این خواب چه پیامی دارد؟:
الف. اگر کسی بگوید عاشقت شده فیلمت کرده!
ب. کسی می گوید عاشقت شده، ولی هدفش این است که فیلم خصوصی ات را بگیرد و سی دی ات را بدهد بیرون!
ج. پسری که ویدیو کلوپ دارد می آید تو را می گیرد و مثل رنگ لباسش سفید بخت می شوی!
د. دوتا خواستگار برایت می آید که نمی دانی کدام را انتخاب کنی!
تعبیر یوزارسیف: پسر، نشانه سال است. دو پسر یعنی تا دو سال فراوانی خواستگار خواهد بود و بعد ازآن قحطی خواستگار!

***
در پست قبلی به خوانندگان وبلاگم افتخار کردم اما لازم به ذکر است که اینجا هم مثل هر وبلاگ دیگری میان مخاطبانش یک سری نخاله هم دارد! مثل آن کسی که مدتی است با اسم"ووهومن" برایم کامنت های مبتذل می گذارد. نمی دانم چه هدفی دارد اما حدس می زنم که او خیال می کند بین من و ووهو سر و سری هست و می خواهد یکدستی بزند که لابد من هم در جوابش بگویم"بله، آن شب که با هم بودیم خیلی خوش گذشت!"
واقعا متاسفم که در قرن بیست و یک، هنوز باید آدمهایی بدین پایه خاله زنک وجود داشته باشند که اگر من لینک ووهو را می گذارم سریع خیال کنند دارم برای وبلاگ دوست پسر فابریکم تبلیغ می کنم یا به محض آن که لینک آقای گلابی را می گذارم دنبال روابط پنهانی من و او بگردند! خجالت نکشید، انگی هم به من و اسپایدر مرد یا من و بهزاد افشاری بزنید. هرچه باشد اینها تنها لینک های وبلاگ من هستند. یعنی چه دلیلی می تواند داشته باشد که من فقط به آنها لینک داده ام؟!
به اسم این پست نگاه کنید! ای وای خاک عالم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:10  توسط ani  | 


هنوز هم در روز ۱۴ فوریه (ولنتاین) دختران انگلیسی، نامه های عاشقانه بی نام و نشانی دریافت می کنند که به آنها امیدواری می دهد عشاقی دارند. این نامه ها اغلب حاوی اشعار عاشقانه چهارخطی هستند.

در این راستا پیش بینی می شود فردا این نامه بی نام و نشان به دست آنی دالتون برسد:
اگر در انگلستان باشی و fine
وگر آلمان روی، روی خود راین
نخواهی دید تو نام و نشانی
ز عشاقت در این روز ولنتاین!

***
این باور در میان مردم اروپا رواج دارد که اگر دختران مجرد شب ولنتاین یک تخم مرغ پخته بخورند خواب همسر آینده شان را خواهند دید.
اگر به عنوان یک دختر جوان، امشب قصد انجام این کار را دارید، حواستان باشد که بی خودی روی "پخته"بودن تخم مرغ تاکید نشده. اگر تخم مرغ را نیمرو کنید، لابد فقط نیمرخ همسر آینده تان را در خواب خواهید دید و اگر آن را با گوجه فرنگی، سیب زمینی یا هرچیز دیگر مخلوط و به املت تبدیل کنید، لابد شاه داماد را  نه تنها تنها(!) نخواهید دید، بلکه در یک میهمانی مختلط خواهید دید، به طوری که قادر به شناسایی اش نخواهید شد!

***
صبر کن ببینم، اصلا تو را چه به ولنتاین؟ مگر تو ایرانی نیستی؟ مگر خودت سپندارمزگان نداری به چه قشنگی؟! تفاوتش هم فقط چهار روز است. صبر کن کادویت را ۲۹ بهمن به طرف بده، نمی میری که! اگر جای ما بودی که هیچ کس را نداشتی به او کادو بدهی چه کار می کردی؟!
به شیوه "پارسی را پاس بدارید، مرسی"! هم که شده، یادتان باشد که ولنتاین ما، ۲۹ بهمن است!

راستی من به همه شما خوانندگان وبلاگم افتخار می کنم. پست قبلی ثابت کرد که شما در هر حال برایم کامنت های محترمانه می گذارید و حریمها را به راحتی نمی شکنید. ضمن معذرت خواهی از احساسات جریحه دار شده بعضی از دوستان، لازم است یادآوری کنم این دست مطالب هم برای بررسی بعضی مسایل بد نیست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:20  توسط ani  | 


شیر آب سرد دستشویی محل کارم خراب بود. به دوستم گفتم:"چرا این شیر را درست نمی کنند؟ فکر نمی کنند این جوری تا ته آدم می سوزد؟!"
دوستم گفت:"بسوزد! بگذار در زندگی اش اتفاقی افتاده باشد. زندگی اش خیلی ساده است!"

 فردا ظهر به مسافرت کوتاهی می روم. ناگهان به دلم افتاد  بنویسم که اگر برنگشتم حلالم کنید. به هرحال مرگ دست خداست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:1  توسط ani  | 


    


اولین بار، یک زن در چنین حالتی به فکر اختراع کفش پاشنه بلند افتاد!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:26  توسط ani  | 


بیایید به جای این که بگوییم" مردی که زن دارد، حق دارد دوباره ازدواج کند اما زنی که شوهر دارد حق ندارد دوباره ازدواج کند"، بگوییم" هر زنی حق دارد با مردی که زن دارد ازدواج کند اما هیچ مردی حق ندارد با زنی که شوهر اختیار کرده ازدواج کند"!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:41  توسط ani  | 


با خانمهای همکار به سمت رستوران می رفتیم. دو مرد جوان با دیدن ما به لحنی تحسین آمیز گفتند:" عجب هیکلی!"
وقتی از آنها دور شدیم، یکی از همکارانم گفت:" با من بود!"
آن یکی گفت:"نه، با من بود. فقط نمی دانم با وجود این که چادری هستم چطور این موضوع را تشخیص داد!"
سومی گفت:" اصلا با ما نبود. داشت چیزی برای دوستش تعریف می کرد."
بعد هرسه شان برگشتند مرا نگاه کردند تا قضاوت کنم. با لحن جالبی گفتم:" بچه ها بگذارید با من بوده باشد تا دلم خوش شود!!"


خبری برای دوستان قدیمی تر
دوست خوبم ووهومن  پس از یک دوره غیبت صغری، دوباره وبلاگش را آپ می کند. پیشنهاد می کنم تا به مرحله غیبت کبری نرفته آرشیو او را از جایی که نخوانده بودید دنبال کنید و لذتش را ببرید!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:47  توسط ani  | 


Eastsniper - تو چقدر جذابی!! اگر به مصر بیایی یک دقیقه از پیاده شدنت از هواپیما نگذشته، ازدواج کرده ای!!
آنی -
- عربی بلدی؟
- کم... انا جمیله!!
- جدا!! بله... داشتم می گفتم... اینجا فقط سه دقیقه طول می کشد تا شوهر پیدا کنی.
- نشد! الان گفتی یک دقیقه. چرا زیادش کردی؟!( مردک فکر نمی کند این دو دقیقه اضافی چه بر آدم می گذرد!!)
- چون کم عربی بلدی دو دقیقه هم طول می کشد تا منظور طرف را بفهمی!

***
پس این بود آن همه تعریف که مورخان از زیبایی زنان مصر می کردند؟! البته در جایی خوانده ایم کلئوپاترا که می گویند زیباترین زن روزگار خودش بوده، دماغ عقابی بزرگی داشته، منتها آن وقت ها می گفتند دماغ این شکلی، نشانه زیبایی به حساب می آید. اگر این طور است ما هم می توانیم ادعا کنیم دختران ۳۱ ساله با چشمهای قهوه ای و دندان های ردیف سفید که آثار جوش های غرور جوانی روی صورتشان مانده باشد، جذاب ترین زنان عالمند!!

 با سلام به ارواح آمن هوتپ چهارم و آنخ ماهو و یوزارسیف و ایناروس و مِمی سابو (!) که این روزها چراغ خانه sms های مردم را روشن نگه داشته اند، جای زلیخای مادر مرده ( و البته خود مرده!) را حسابی خالی می کنیم. کجاست که ببیند مردان کشورش به یک دختر ترشیده ایرانی می گویند جذاب؟!

این عرب های آن طرف آب همیشه چشمشان دنبال زن های ما بوده. به مکه هم که رفته بودیم چشم آدم را از کاسه در می آوردند. این مساله قدمت تاریخی دارد. شکرخدا ما با هرکدامشان یک جور مشکل داشتیم و داریم، با یکی در مورد جزیره هایمان، با آن یکی طی هشت سال جنگ تحمیلی... با مصری ها که اصولا در روابط دیپلماتیک مشکل ریشه ای داریم وگرنه معلوم نبود الان دخترانمان زن کدام ممی سابویی بودند!

ما که ناسیونالیست هستیم و معتقدیم"بیگانه را به خانه راه نده!" اما ای پسرهای ایرانی، تا کی می خواهید قدر دختران جذاب هموطنتان را ندانید؟!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:34  توسط ani  | 


(۱)
بی انصاف ها! نمی گویید من با خودم قرار گذاشته بودم قبل از این که تعداد بازدیدکننده های وبلاگم به یک میلیون نفر برسد ازدواج کنم؟
چرا این قدر زیاد شدید یکهو؟!

(۲)
خدایا ببینم می توانی عروسی ام را بیندازی ۸/۸/۸۸؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 20:9  توسط ani  | 


خبر: ساخت گوشی های تلفن همراهی که باتری اش با گرمای بدن شارژ می شود
با نگاهی به پست همراه اول


در یک نامه عاشقانه:
همسر عزیزم!
از وقتی رفته ای خانه هم مثل آغوشم سرد و خالی شده است. حالا اینها به کنار... دیگر نمی توانم موبایلم را شارژ کنم لعنتی!

زنی در مجلس ترحیم همسرش: از دستم رفت... شوهرم... تاج سرم... شارژرم... همراه اول و آخرم!


آگهی هوشمندانه: به یک عدد همراه اول با شارژر گرمایی ۲۴ ساعته نیازمندیم.
                                                                                    آنی دالتون

متلک ۲۰۰۹: خانومی باتریتو می دی شارژش کنم؟!

شعر و معر(!) مرتبط:
چه می شود که تو همراه اول و آخر من باشی؟
گوشی تلفنم، دوست دارم تو شارژر من باشی!
در یک کلام اگر بخواهم خلاصه کنم ای بهترین
نمی میری اگر بیایی و شوهر من باشی!!  

فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی: زین پس به جای واژه حسرت برانگیز"همسر"، بگوییم"شارژر گرمایی"!

با تشکر از بانوی عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:43  توسط ani  | 

 
می گویند مرد، موفقیتش را مدیون همسر اولش، و همسر دومش را مدیون موفقیتش است.

البته در راستای چگونگی ارتباط میان زن و مرد و موفقیت، بین حکما اختلاف است و در اینجا شمه ای از درفشانی های تاریخی آنها در این باب را تقدیمتان می کنیم:
 
" پشت سر هر زن موفق مردی ایستاده ...
.
.
.
که نتوانسته جلوی موفقیت او را بگیرد!"


***
"پشت سر هر مرد موفق زنی ایستاده  و پشت سر او، زن خودش!"

***
" پشت سر هر زن موفق مردی انگشت به دهان ایستاده!"


تمرین:در فشانی خود را به این موارد بیفزایید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:16  توسط ani  | 


این که الان راحت نشسته ای و داری وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده را می خوانی، ثابت می کند تو جزو آن سی درصد از مردم دنیا هستی که سواد خواندن دارند. تو نه مثل آن یک میلیون نفر که تا آخر هفته بیشتر زنده نیستند، در انتظار مرگی و نه نابینا هستی تا نتوانی از کامپیوتر استفاده کنی. تازه... جزو آن یک درصدی هستی که کامپیوتر دارند!

ترشیده ای، ایدز که نگرفته ای!
می دانستی در دنیا حدود ۳۷ میلیون نفر بیمار و آلوده به ویروس ایدز وجود دارد؟ من یک بار در همین تهران خودمان با ایدزی ها ملاقات کردم. زنان خیابانی را دیدم که برای دریافت سرنگ رایگان به آن NGO مراجعه کرده بودند. جوانی را دیدم که وقتی عاشق شد، اعتیادش را ترک کرد اما متوجه شد ایدز گرفته است، بنابراین مجبور شد با بهانه ای واهی نامزدش را ترک کند. جوان دیگری را دیدم که با رویای ادامه تحصیل به روسیه رفته و درآنجا به قول خودش به خاطر "داشتن رفتارهای پرخطر" مبتلا شده بود.

ترشیده ای، سرطان که نداری!
تا حالا به مرکز کودکان سرطانی محک رفته ای؟بچه هایی را که سنشان هنوز دورقمی نشده و شیمی درمانی می کنند دیده ای؟ هیچ می دانی بعضی از آنها به اندازه نصف - یا کمتر از نصف - عمر تو هم شانس زندگی ندارند؟ آنها هرگز به سنی نمی رسند که حتی بخواهند به ازدواج فکر کنند. چه بسا پدر و مادرهایشان دوست داشتند غصه ازدواج نکردن جگرگوشه شان را بخورند تا غصه به خاک سرد سپردن او را....

ترشیده ای، مشاعرت را که از دست نداده ای!
اهالی امین آباد را دیده ای؟ همان ها که به قول بعضی ها از هفت دولت آزادند. اما خیال می کنی راحت است که تمام زندگی ات در بی خبری بگذرد و حتی ندانی زندگی موهبتی به نام ازدواج هم دارد که می شود حسرتش را خورد؟ فکرش را بکن، آنها حتی نمی توانند حسرت بخورند، خیلی هایشان با مسکن هایی که به قول پرستار، فیل را از پا می اندازد در خواب دائم فرو رفته اند.

تنهایی؟ نمی دانی چند نفر در دنیا در شرایطی بسیار دردناکتر از تو تنها مانده اند؟ شنیده ای که در ۶۵ سال گذشته، بیش از ۱۱۰ میلیون مین در ۷۰ کشور دنیا کاشته شده که زندگی همنوعانت را تهدید می کند؟ می دانی ۵۰۰ میلیون آدم در دنیا هستند که رنج جنگ و اسارت را چشیده اند؟

ترشیده ای، نمرده ای که!
من به غسالخانه بهشت زهرا هم رفته ام. هر روز به طور متوسط ۱۳۰ نفر را به آنجا می آورند که دیگر قدرت تصمیم گیری برای زندگی خودشان را ندارند. وقتی دیدم که انسان در پایان دنیا چقدر ناتوان است، فهمیدم که واقعا غصه خوردن برای ترشیدگی ارزشش را ندارد.

مهم این است که هنوز حداقل در رختخوابت می توانی رویاهای شیرینی داشته باشی که کابوس های شبانه خرابشان نکنند.
مهم این است که هنوز زنده ای و می توانی برای فردایت نقشه بکشی. اگر عملی نشد، باز هم فدای سرت!

بعد از تحریر: به وقت نوشتن این پست، مرگ عزیزی مرا تحت تاثیر قرار داده بود. با فاتحه ای روحش را شاد کنید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:14  توسط ani  | 


در پی اعلام خبر بازی تیمهای فوتبال نوجوانان و بانوان استقلال با یکدیگر، موسیو گلابی این بازی را نه فوتبال، که یک شطرنج بی شرمانه نامید!

اما از نظر ما خیلی هم نمی شود به قضیه خرده گرفت. خوب وقتی جوان ها نمی توانند راحت با همدیگر خاله بازی کنند، عاقلانه نیست فرصت یک دست فوتبال را هم از دست بدهند که! اصلا شطرنج و فوتبال را ترکیب می کنند تا کاری شود کارستان!
فکرش را بکن، داور شطرنج سوت می زند و می گوید:" پات!" بعد همه دخترها به پاهایشان نگاه می کنند ببینند چی شده و همه پسرها هم به پاهای دخترها نگاه می کنند ببینند چی شده! ( شاید هم دقیقا برعکس!)

یکی از دخترها داد می زند:" آفساید!" یکی از پسرها جواب می دهد:" آی میس یو تو (I miss u 2)!"

بعدتر، داور فوتبال کارت زرد نشان می دهد، پسرها اعتراض شدیداللحنی می کنند که در این بازی خاص، از هیچی متنفر نیستند و او باید فقط کارت قرمز نشان بدهد، به خصوص وقتی حرف "گل" به میان می آید، چون همه می دانند گل قرمز نشانه عشق است و زرد، نشانه تنفر!
پسرها هفت تا گل قرمز می زنند تا هم در باشگاه هفت تایی های رادیو جوان عضو شده باشند، هم با این عدد مقدس، به تیم مقابل ابراز ارادت کنند.

 آخرش وقتی داور می گوید:" کیش"، دخترها می روند چمدان هایشان را برای گذراندن ماه عسل در کیش ببندند و پسرها از سرعت عمل آنها" مات" می مانند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:15  توسط ani  | 


من نفهمیدم چگونه است که ۳۰ ساله شدن انقلاب، نشانه بالندگی آن است و ۳۰ ساله شدن یک دختر، نشانه ترشیدگی او؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 18:9  توسط ani  | 


از آنجا که اصولا چه معنی دارد زن ایرانی حق و حقوقی داشته باشد و اسلام هم آنجا که از مهریه صحبت کرده، منظوری نداشته و فقط می خواسته به زن یاد آوری کند که نسبت به شوهرش مهر و محبت داشته باشد - در حالی که امروزه خانمها به عنوان قوه قهریه از آن استفاده می کنند و شوهران عزیزشان را به مجرد دیدن کوچکترین خطایی ـ مثل تجدید فراش پنهانی ـ به بهانه مهریه می اندازند توی زندان - و در راستای تولید یک جور مهریه جدید به نام "مهریه عندالاستطاعه" که اساسش بر داشتن توانایی مالی مرد استوار است، ما جامعه زنان ایرانی مسلمان، ضمن ابراز انزجار از اخذ این حقی که خدا و رسولش برایمان تعیین کرده بودند و پس از زدن مشت محکمی به دهان خود، انواع دیگری از مهریه را نیز جهت هرچه بازتر شدن دست مردان عزیز برای نوش جان کردن حقوق حقه خود اعلام می داریم:

* مهریه عند الاستقامه: ابتدا مرد تا می تواند در مقابل پرداخت مهریه استقامت کند.

* مهریه عند الاستعانه: مرد کاسه گدایی به دست گرفته و از نهاد های خیریه و مردم همیشه در صحنه کمک خواسته و مهریه زنش را جفت و جور کند.

* مهریه عند الارتحاله: وقتی مرد بعد از صد و بیست سال عمر با برکت دار فانی را وداع گفت، گور بابای ضرر، یک مقداری از اموالش را به عنوان مهریه و ارثیه و اینها جور کنند بدهند به زنش.

* مهریه عند الاشتباهه: حالا مرد یک اشتباهی کرده و زیر بار تعهدی رفته که عرضه انجامش را نداشته، کاری است که شده. چرا زنش این وسط سود کند؟ به جای دادن مهریه خانم، بیاید مبلغی به ما بدهد تا باز هم در جهت حذف مهریه، طرح هایی بدهیم به چه قشنگی!

* مهریه عند الاستحاضه: ... جان؟ نه... این یکی چندان ربطی نداشت... می دانید که... ما زن ها وقتی از این جور رشحات قلم و ترشحات مغزیمان خرج می کنیم، ناخود آگاه اصطلاحات بی ربطی هم به ذهنمان خطور می کند!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:17  توسط ani  | 


"مدتی سرحال نبودم. آنچه بر من گذشت، اگر برای هر کس دیگر اتفاق می افتاد او را از پا می انداخت. هنوز متعجبم که چطور دوام آوردم و هیچ واکنش عجیبی از خودم نشان ندادم.

مدتی پیش بالاخره تصمیم گرفتم ازدواج کنم، اتفاقا همان وقت کسی پیدا شد که فکر کردم مورد بدی نیست. دیگر از مجرد ماندن خسته شده بودم. سال های مفید عمرم به سرعت می گذشت و نمی خواستم آرزوی مادر شدن به دلم بماند. مگر تا چند سال می توانستم روی پدر و مادر و خواهر و برادر حساب کنم؟ مدتی بود به این نتیجه رسیده بودم که هرکس درگیر زندگی خودش است و در نهایت فقط زن و شوهرند که بیشتر از هرکسی به درد همدیگر می خورند. حالا کسی پیدا شده بود که مورد مناسبی برای ازدواج به نظر می رسید. شغل خوبی داشت و خوش اخلاق و شوخ طبع بود. او برای رسمی کردن ارتباطمان عجله داشت ولی من می خواستم مدتی بگذرد تا همدیگر را بهتر بشناسیم. طی رفت و آمد هایمان، کم کم احساساتی در من شکل می گرفت که مرا بیشتر به ازدواج راغب می کرد. حس می کردم داشتن خانه و خانواده مستقل می تواند شیرین باشد.

روزی از روزها مرا به خانه شان دعوت کرد تا همان طور که او با مادر من ملاقات کرده بود من هم با مادر او ملاقات کنم. رفتم اما کسی در خانه شان نبود. به خودم گفتم من دیگر بزرگ شده ام و نباید از چیزی بترسم. حتی می توانم آغوش او را بیازمایم تا ببینم از این نظر چگونه است. نوازش هایش آرام بخش و خلسه آور بود. دلم نمی خواست آن لحظه ها تمام شود...
هردوی ما مقصر بودیم، من بیشتر، چون بدون آن که تصمیم قطعی برای ازدواج با او گرفته باشم در ارتباطمان زیاده روی کردم. هنوز باورم نمی شود این من، همان منی باشد که سال ها تقوی پیشه کرده بود. 

تمام روزهای بعد ازآن کابوس بود... می دانستم از نظر اخلاقی دیگر هرگز قادر نخواهم بود به مرد دیگری بیندیشم. تنها دلخوشی ام این بود که طرف مقابلم مرا دوست دارد و از اول هم می خواست با من ازدواج کند. این من بودم که حالا تازه می فهمیدم علاقه ای به او نداشته ام و آنچه مرا به او جذب می کرد صرفا تجربه احساساتی تازه و بی سابقه در زندگی ام بوده است. این هرگز ازدواجی نبود که در رویاهای شبانه ام به آن می اندیشیدم، ازدواجی که برای خود می پسندیدم و به نظرم ارزش و لیاقتش را داشتم..."

به اینجای حرفهایش که رسید، اشک امانش نداد. 
اعتراف می کنم که در آن لحظه بسیار خوشحال بودم که من صرفا یک دختر ترشیده ام و دیگر هیچ...

- احتمالا از این تصور که این داستانِ خود آنی دالتون باشد، نفستان در سینه حبس شده بود، نه؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:59  توسط ani  | 


- با نگاهی به یکی از تبلیغات تلویزیونی

- از خریدتون متشکرم خانم! پولش رو نقد پرداخت می کنید؟
- نه، با همراهم پرداخت می کنم.

پیرمردی وارد کادر می شود: ببخشید دخترم، یعنی چه که با همراهت پرداخت می کنی؟
- یعنی الان نامزدم که همراهم اومده، می آد پرداخت می کنه!

بانک پسران، همراهان اول شما!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:54  توسط ani  | 


خدایا فکر می کنم در یکی از محاسباتت کمی اشتباه کرده ای.
چون طبق قوانین آفرینش و تبصره های قضا و قدر، سن مناسب بارداری مرا قبل از ۳۵ سال تعیین کرده ای و سن ازدواجم را بعد از ۳۵ سال!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 12:58  توسط ani  |