تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد


دیروز با دو نفر دیگر از دالتون ها به جشنواره خیریه پیام امید رفتیم. در آنجا آزیتا حاجیان و مهراوه شریفی نیا را دیدیم که داشتند از یک غرفه زرشک مرشک(!) می خریدند. قرار بود امین حیایی هم بیاید. اینها را می گویم که هنرمندان خیر جامعه را بشناسید، نه این که خدای نکرده بخواهم پز دیدنشان را بدهم!

ما با مسوول انتخاب موسیقی جشنواره خیلی تفاهم داشتیم و از تمام آهنگ های پخش شده حظ وافر بردیم.

بچه های حامی بلاگ که همه وبلاگ نویس بودند مرا به غرفه شان دعوت کردند و مدتی آنجا نشستم و با شانتال و دوستانش حرف زدم. شنیدم که یک نفر آمد و با دیدن اسامی وبلاگ نویس هایی که به جشنواره آمده بودند، گفت:"اِ... دختر ترشیده هم آمده!..."
با توجه به این که بلاگرهای عزیز، طبق معمول ترشیجات می فروختند ما پیشنهاد کردیم به عنوان شعار تبلیغاتی بگویند"ترشیجات و دختر ترشیده در غرفه حامی بلاگ!"
بعد یک آقایی آمد یک کاتالوگ تبلیغات لوازم آرایش به من داد که روی جلدش یک شماره تلفن همراه به چشم می خورد که البته به خاطر ارتباط برقرار کردن با نمایندگی شرکت در آنجا نوشته شده بود. بعد از لحظاتی آن آقا کاتالوگ مرا عوض کرد و من اعتراض کردم که بعد از عمری یک نفر به من شماره داده، او هم پس می گیرد اما آن آقا ادعا کرد که شماره خودش را روی کاتالوگ دوم می نویسد!

ما هم برای شرکت در امر خیر و توی رودربایستی قرار دادن خدا به منظور اقدام او برای امرخیر اصلی زندگیمان(!) چند جلد کتاب خریدیم که یکیشان نوشته "ژان لویی فورنیه" بود و "آداب معاشرت برای دختران و پسران جوان"نام داشت و یکی از جمله های توی آن توجهمان را جلب کرد:"هرگز به یک دختر ترشیده نگویید"سلام دختر خانم"، بلکه بگویید"سلام خانم". بگذارید خیال کند که اگر می خواست، می توانست شوهر کند."
ما نفهمیدیم این خارجکی ها چیزی از آداب معاشرت حالیشان نمی شود یا ما هنوز ترشیده نشده ایم که اگر بهمان بگویند سلام دختر خانم، بدمان نمی آید.

بعد رفتیم لازانیا خوردیم و به سوالات یک نظرسنجی جواب دادیم و توی برف ها عکس انداختیم و گل نرگس خریدیم و آمدیم خانه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:30  توسط ani  | 


همشهری امروز:"ماموران شانگهای سرگرم دستگیر کردن افرادی هستند که با همان پیژامه و لباس خوابشان به خیابان می آیند و چهره شهر را زشت و غیر متمدن می کنند. کارشناسان می گویند فرهنگ قدم زدن با لباس خواب، پس از اصلاحات اقتصادی در چین به وجود آمد، چرا که مردم فکر می کنند این کار نشان می دهد آنها از قدرت مالی کافی برخوردارند و با لباس های کهنه به رختخواب نمی روند."

(۱)
- آقا این چه وضعیتی است؟ چرا این جوری در خیابان ظاهر شده اید؟
- من می خواستم به روش چینی ها نشان بدهم که از قدرت...بیپ... کافی برخوردارم و شب های خوبی را با همسرم می گذرانم!!

(۲)
ناظم یک مدرسه در اتیوپی خطاب به بچه ها:" حالا همه دنیا باید می فهمیدند شما پول ندارید لباس بخرید؟ این دیگر چه جور روش اعتراضی است؟!"

(۳)
پسران روس، طی تظاهراتی نارضایتی خود را از این که دختران کشورشان با پوشیدن پالتو و لباس های ضخیم می خواهند نشان بدهند هوا از سردی زیادی برخوردار است و آنها تحمل این سرما را ندارند(!) اعلام کردند.

(۴)
در مجلسی، یک هنرمند بنام تعریف می کرد یک بار از شاگردانش خواسته مفهومی را به وسیله پانتومیم اجرا کنند. دانشجویی رفته روی سن و شروع کرده به پای کوفتن و گرد و خاک به پا کردن. از او می پرسد:" با این حرکت می خواهی چه بگویی؟" دانشجو جواب داده:" می خواهم بگویم: از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم!" استاد گفته:" پس خاک بر سرت که تو هیچ وقت بازیگر نمی شوی!"

اهالی عزیز شانگهای هم باید توجه داشته باشند که برای رساندن یک مفهوم، از راه های نامفهوم استفاده نکنند، وگرنه ممکن است روی اهالی جاهای دیگر تاثیر منفی بگذارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:46  توسط ani  | 


"مسوولان باغ وحش دهلی شش سال است از راه نامه نگاری با باغ وحش های سراسر جهان در صددند برای تنها گوریل پشت نقره ای شان که ۳۶ سال دارد، همسری پیدا کنند. این گوریل پس از فوت همسرش، دچار افسرگی شده است."

از افاضات یک مقام غیر مسوول:

مسوولان باغ وحش دهلی زیادی سخت می گیرند. اینجا جوان ها دارند در انفجارات ناشی از بمب های جنسی شان به خاک و خون کشیده می شوند(!) هیچ کس عین خیالش هم نیست، آن وقت آنها دارند غصه گوریلشان را می خورند که تنها مانده، به خصوص که آن قدرها هم مرفه نیستند که بگوییم خوشی زده زیر دلشان.

اصلا چرا این هندی های گاوپرست رقاص خیال می کنند هر داستانی حتما باید یک قهرمان مرد و یک قهرمان زن داشته باشد؟ این ایدئولوژی از فیلمهای آبکیشان هم پیداست. از بس کاری می ریزند توی غذاهایشان، فلفل می خورند، همه خوراک هایشان تند و تیز است... خوب می زند بالا دیگر! از ما یاد بگیرند که در سربازخانه ها و دانشگاه هایمان کافور را خالی می کنیم توی دیگ غذا، از این جور مشکلات هم پیش نمی آید بحمدا...!

آنها وقتی گاو را می پرستند باید که برای گوریل همسر مرده شان هم غصه بخورند دیگر. ولی ما اینجا گاو و گوریل نداریم. هرچه هست، شیر است، شیرزن داریم و شیر مرد. شیر زنان و شیر مردان ما بدون همدیگر هم می توانند زندگی کنند. می بینید که خیلی جاها بینشان دیوار می کشیم، اعتراضی هم نمی کنند.
جوان های برومند ما طلب و مطالبه ای از مسوولان عزیزشان ندارند. مگر اینجا باغ وحش است؟ مگر خدای ناکرده آنها گوریلند؟ زبانمان لال، جوان های ما، جنگاوران سابق و امیدهای آینده و حماسه سازان دوران انتخاباتند. چرا با این مقایسه های انحرافی، شأنشان را می بریم زیر سوال؟

اصلا جوان های ما هم می خواستند این قدر زیاد نباشند. کسی برایشان کارت دعوت نفرستاده بود که! اگر مثل گوریل پشت نقره ای کمی کمیاب تر بودند، شاید دل کسی به حال انقراضشان می سوخت. ولی الان توی خیابان ها سر سگ را بزنی جوان است ماشاء ا...!

بیت پیشنهادی آنی:
ای که بر برنایی خود غره ای
کمتری از یک گوریل نقره ای!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:39  توسط ani  | 


آقایان و خانمها!
دیشب رسما خوابی دیدم توی مایه های خواب های اطرافیان یوزارسیف، از همان ها که تابلو بود تعبیر دارد. خواب دیدم در جزیره ای زیبا هستم و به قرص کامل ماه نگاه می کنم که کاملا به زمین نزدیک شده بود. در کتاب تعبیر خواب نوشته اگر دختر خانمی این خواب را ببیند، نشانگر ازدواج سریع او با مردی عاشق و بانشاط است!
خواستم بگویم بالاخره ما هم اگر بار گران بودیم رفتیم!

پیشنهاد امیدوارانه: هرگونه پیشنهاد شما برای تصمیم گیری در مورد آخر و عاقبت این وبلاگ ، قابل بررسی است!
سوال: مرد بانشاط دیگر چه جور جانوری است؟!
نکته: ازدواج سریع!؟
یوزارسیف: معبران جدید هر آینه چه همی کنند!

راستی بین خودمان بماند، چند سال پیش هم خواب دیده بودم در لباس عروس کنار مردی ایستاده ام که سر گربه داشت! و در تعابیر، گربه کنایه از مردی کلاش و عوضی است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:18  توسط ani  | 


اگرچه "آرش" از چهره های بین المللی موسیقی ماست اما کسی نمی تواند ضعف اشعاری را که او می خواند انکار کند.
"بیا تو... خودت بیا تو..."
این جمله چه معنی دارد؟ آیا کسی هست که وقتی بیاید، خودش نمی آید؟!

ترانه های آرش از تکرار جمله های پیش پا افتاده و دوستم داری و دوستت دارم،رنج می برند.(همان طور که این جمله من از اشکال ادبی رنج می برد!) او در کلیپ هایش نیز معمولا تعدادی خانم نیمه برهنه را دور خودش ردیف می کند و حالشان را می برد، حال آن که اگر من می توانستم مشاغلی را ممنوع اعلام کنم، یکی ازآنها شغل همین خانمهایی بود که پشت سر خواننده های مرد هنرنمایی می کنند و البته هنر چندانی هم جز نمایش اعضای بدنشان ندارند.

اما تمام اینها را گفتم تا بگویم بادیدن کلیپ اخیر این خواننده ایرانی، برخلاف همیشه به قدری تحت تاثیر قرار گرفتم که نتوانستم در مقابل وسوسه نوشتن در مورد آن مقاومت کنم. اگرچه زن نیمه برهنه سرجایش هست اما داستان آن قدر رمانتیک به نظر می رسد که نادیده اش می گیری، ضمن این که هرچه باشد این بار فقط پای یک زن در میان است، آن هم خواننده نقش روبه روی آرش!

بعد از تصادفی شدید، آرش نظاره گر انتقال دختر که به نظر می آید مرده باشد، به بیمارستان است، تا جایی که او با شوک به هوش می آید و از مرگ نجات پیدا می کند. اما درست وقتی خیال آرش راحت شده، دکتر موقع رفتن "از او رد می شود" و ما می فهمیم این آرش است که مرده و در واقع روح او شاهد تمام این ماجراها بوده. اشک دختر با بهت آرش در هم می آمیزند.
یکی از صحنه های مورد علاقه من در این کلیپ، صحنه ای است که آرش و دختر روی فرش سپید اتاق خوابشان دراز کشیده اند و دور و برشان پراز شمع است و قلب قرمز. چه منظره عاشقانه ای و چه دختر خوش تیپی!

آهنگ فوق العاده زیبا و صحنه های زیباتری که کلیپ را تشکیل داده اند، برای هر انسانی که هنوز قلبی برای تپیدن دارد، تکان دهنده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:22  توسط ani  | 

شب ها پیش از خواب به sms هایم جواب می دهم. پریشب، یکیشان را دختری نوشته بود که مرا از طریق واسطه ای می شناسد و مدت هاست مصرانه بر خواسته اش اصرار دارد:" می شه من شاگرد شما بشم؟"و دیگری را یکی از دوستانم:" برات یه خواستگار توپ باکلاس پیدا کردم. می بره اسپانیا. خوبه؟"
در جواب اولی نوشتم:" آره، چون از آدمهایی که این قدر رو خواسته شون پافشاری می کنن خوشم می آد." و برای دومی نوشتم:" از این جور موارد معرفی شده که خودشون من رو ندیدن خوشم نمی آد. درضمن من وطنم رو دوست دارم."
فردا صبح با دیدن جواب ها متوجه اشتباه خنده دار خودم شدم. اولی نوشته بود:" خوب حالا من رو ببینید... شاید این بار خوشتون اومد... می دونم قبول می کنید. این قضیه وطن، درس اوله؟!" دومی نوشته بود:" حالا کی پافشاری کرد؟!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:27  توسط ani  | 


یک بار دیگر رییس سازمان ملی جوانان، آمد ثواب کند، کباب شد. ایشان که چندی پیش طی یک فقره اظهار نظر تازه، گفته بود:" از نظر ما بمب جنسی در کشور، خطرناک تر از بمب و موشک دشمن است و نیازهای جنسی نیز با ازدواج حل می شود"، سوژه تعدادی از وبلاگ نویس ها قرار گرفت که تعدادی تر(!) از آنها به دلیل تجرد بیش از اندازه و شنیدن وعده و وعیدهای بیهوده مسوولان، در بعضی مناطقشان چند درصد سوختگی ایجاد شده بود و دیگر نمی توانستند حرف و سخن را به جای عمل ببینند و چیزی نگویند!

البته ما هم در این مورد پستی نوشتیم و ملت هم آمدند برایمان پماد سوختگی... ببخشید کامنت گذاشتند!
یکی از جالب ترین کامنت ها را جینا گذاشته بود:
"خواجه: بمب جنسی خنثی شده!
دوجنسی: بمب جنسی خوشه ای!
آدم های هایپر اکتیو در مسائل جنسی: خمپاره جنسی!
آدم های متاهل: بمب ترکیده ها!
ترشیده : بمب جنسی تاریخ مصرف گذشته!
دم بخت: نارنجک های جنسی که ضامنشان کشیده شده !"

ما هم سرذوق آمدیم که راه ایشان را ادامه بدهیم!:
سربازخانه: میدان مین!
اولین تجربه جنسی: میدان مشق!
مراسم ازدواج: شب عملیات!
پول:رمز عملیات!
ویاگرا: نیروی کمکی!
پیدا شدن خواستگار: امداد غیبی!
شعار پدر ومادر دختر به هنگام سنگ اندازی پیش پای خواستگار: سنگ سنگ تا پیزوری!!
تحقیق در مورد خواستگار: عملیات تجسسی!
ازدواج بعد از عمری خماری کشیدن: انفجار بمب اتم!
ازدواج مجدد:حادثه ۱۱ سپتامبر! (برخورد انفجاری با دو برج!)
ازدواج مجددتر(!): بمباران هوایی!
متجاوز جنسی: تروریست!
تجاوز جنسی: حمله انتحاری!
گشت ارشاد: مین یاب!

خدا می داند در این لغتنامه، معادل "مهمات"،" چاشنی"،"گاز اشک آور"،" فوزجین خفه کننده" و امثالهم چه می شود!
این مطلب هنوز تکمیل نشده و شما هم می توانید به نوبه خود لغاتی را به آن اضافه کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:3  توسط ani  | 


- مگر خدا خودش در قرآن نگفته برای هر کسی جفتی آفریده؟ پس جفت ما کجاست؟
- جفت ما احتمالا همان شبکه عروق خونی بوده که در دوران جنینی با بند ناف به ما چسبیده بود!

***
پی نوشت ۱:
همزمان با عید سعید غدیر خم و شب یلدا، در روزهای ۲۷و ۲۸ و ۲۹ آذر ماه (از چهار شنبه تا جمعه) ششمین جشنواره خیریه پیام امید در مجموعه فرهنگی سپید(خیابان ولی عصر، پایین تر از چهار راه پارک وی، مقابل رستوران سوپر استار ) از ساعت 10 الی 21 برگزار خواهد شد.
وبلاگ نویسان، روز جمعه ۲۹ آذر از ساعت ۱۴ در غرفه حامی بلاگ گرد هم خواهند آمد. 


پی نوشت ۲:
وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده در نظر سنجی بلاگفا، برترین وبلاگ از لحاظ تعداد آرا شناخته شد.
وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده در نظر سنجی بلاگفا، برترین وبلاگ در زمینه طنز شناخته شد.
وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده همچنین  چهارمین وبلاگ برتر با موضوع شخصی شناخته شد.
این روزها همه یادداشت های یک دختر ترشیده را می خوانند. شما چطور؟!

پی نوشت۳:
از پریشب تا امروز صبح، خانم دکتری از اهالی اصفهان که از طریق همین وبلاگ با من دوست شد و یک بار هم همدیگر را در تجریش ملاقات کرده بودیم، میهمانم بود. می گوید انگار سالهاست مرا می شناسد... و من هنوز به چیزهای ارزشمندی که این وبلاگ به من هدیه داده است می اندیشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:48  توسط ani  | 


سال گذشته به مناسبت روز دختر، این بیت را توی وبلاگ گذاشته بودم:
کی شود ای روز دختر! در وطن
روز زن، جای تو باشد روز من؟!

آقای متاهل و میانسالی در پاسخم بیتی نوشت و من هم جواب دادم. او جواب داد و من جواب دادم... و مشاعره زیر شکل گرفت:

- گر تاهل شاد می سازد تو را
قالشو بکَن جیگر بی مکر و فن!
- مرسی از این پند گوهر بارتان
من به کارش بندم آن را عاجلا!
- بعله را گفتی؟ مبارک نازنین!
عاجلا گشتی عیال خوب من!
- با تو نه، ای مرد زن دار وقیح!
من بیابم شوهری خوب و خفن!
- کارخیر است این مکن فس فس، نگو:
" زن شدن خیلی خطرناکه حسن!"
- تا تو برداری دو دستت از سرم
این بگو، خواهی گرفت از بنده چن(د)؟!
- زن که دارم نیستم لیکن وقیح
دختر بابا نباشد بددهن!
- من وقیحم، بددهان، لجباز و بد
زودتر زین دخت بابا دل بکَن!
- شوهری خوب و خفن یابی ولی
زین حسن تا آن حسن، صد گز رسن!
- هرچه باشد مطمئنا بهتر است
از هوسبازی که خواهد چند زن!
- عشق را با پول می خواهی خرید؟
این چنین بیعی حرام است ای فطن!
نه وقیحی، نه بد و پست و خبیث
لیک نازت هست تنها بهر من!
- کی مرا بینی تو در رخت سپید
نزد خود؟ آری...مگر باشد کفن!
خوش خیالی جان من! نازم کجاست؟
زین خیال خام خود حرفی نزن!
شوی می خواهم جوان و چشم پاک
من به امثال تو دارم سو ‌ء ظن!
- سو ء ظن ابزار شیطانیست هان!
خواهرم زین سو ءظن هی دم مزن!
این که خواهی شوهری خوب و خفن
مرحبا! لیکن بخوان تمثیل من:
" شد غلامی آب خوش آرد ز جوی
آب جو بردش به مردابی کهن"!
گاه باشد نقشه های ما نکو
لیک در آخر شود رنج و محن!
ـ سو ء ظن شد بعد از این دیگر یقین
پس، از آن دم می زنم من دائما!
- زوج گشتن، شوی دانا را نکوست
کی جوان، خوشتر ز دانای کهن؟!
ورنه کل آرزوهایت به جبر
می شود بر باد ای مه! دفعتا!
بهرت آرم از کلام مولوی
شاهدی زیبا و هم دندان شکن:
" از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می نمود"!
پند پیران گنج روشن بینی است
سر مکش از پندشان ای اهل فن!
زوج نادانِ جوان ای یار، هست
زهر قاتل از برای مرد و زن
لیک اگر دانا و کارآمد بود
سن بالا نیست سدّ ما شدن!
ای بسا پیر و جوانی مهربان
وی بسا دو نوجوان دل شکن!
همدلی از همترازی خوشتر است
نیست همسنی ملاکی منطقا!
- من ندارم دوست ترکیب تو را
چشم و ابرو و قد و مو و بدن!
یار خواهم بکر، مانند خودم
خوشگلی با زلف پرچین و شکن!
این همه شعبان، یکی باشد صیام
مرد زیبایی کنار ِهمچو من!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:32  توسط ani  | 


فکر کن... جشنواره ملی مطلع عشق(برای تجلیل از فعالان ازدواج) با حضور رییس جمهور و وزیر ارشاد و کلی آدم مهم دیگر ( که به هر حال ما هم جزوشان بودیم!) و سخنرانی های جدی و در نهایت ضیافت شام در تالار وزارت کشور... و تو و دوستت که یکسره دارید به همه چیز می خندید و از ترک دیوار هم سوژه  در می آورید!!

یکی از بازی های روزگار هم این است که آنی دالتون به جایی دعوت شود که قبلا درباره اش مطلب نوشته و کسانی را ببیند که در همان مطلب، با آنها شوخی کرده است، یعنی رییس جمهور و رییس سازمان ملی جوانان!

فرزاد جمشیدی، مجری برنامه، بعد ازآن که با به رخ کشیدن دانش آموختگی اش در علوم قرآنی، حضار را دعوا کرد که "اگر به جای قاری قرآن، رییس جمهور پشت تریبون بود، محکمتر صلوات می فرستادید!"، با اشاره به هدف جشنواره که فرهنگ سازی برای ازدواج آسان است، گفت:" آیا باید به زوج ها وام ازدواج بدهیم و با این کار، مصرفگرایی را ترویج کنیم؟" دوست من که در آستانه ازدواج است، لجش در آمد و با صدایی نسبتا  بلند گفت:" نه خیر... آن را هم بردارید!"

تمام دوربین ها درست پشت سر ما کاشته شده بودند. من هم انگشترم را از انگشت وسط به انگشت حلقه منتقل کردم و گذاشتم در معرض دید تا ببینم هیچ کدام از فیلمبردارها آن قدر با ذوق و هنرمند هستند که به عنوان نمادی از جشنواره مربوط به فرهنگ سازی برای ازدواج، روی آن زوم کنند یا نه؟! ( که البته نبودند!)

آن گاه، رییس سازمان ملی جوانان پشت تریبون قرار گرفت و من از دیدن ایشان به صورت زنده ( نه این که خدای ناکرده مرده باشند، منظورم چیزی درمایه های برنامه زنده است!) بسیار مشعوف شدم، کسی که تا به حال با خیلی از حرف هایش، خوراک وبلاگم را تامین کرده ام!
او پس از بیان یک سری آمار ازدواج و طلاق، گفت:" از حضور معنادار و پربرکت عزیزان تشکر می کنم."
در اینجا ما به فکر فرو رفتیم که آیا:
الف. حضور عزیزان، بعضی وقت ها و بعضی جاها بی معنی است؟!
ب. معنای حضور عزیزان در جشنواره مطلع عشق چه می توانست بودن؟!

او اعلام کرد که شاید انتخاب کسانی که در این جلسه تحت عنوان "فعالان ازدواج" تقدیر می شوند، چندان دقیق نباشد، چون به هرحال اولین تجربه است. خلاصه یک جورهایی همه آنها که می خواستنند جایزه بگیرند، قهوه ای شدند!

بعد یک نفر ناگهان و با شتاب برای تقدیر از فعالان ازدواج روی سن رفت و من تقریبا فریاد زدم:" این چقدر قیافه اش آشناست!" نفرات بعدی هم آشنا می زدند، رییس جمهور بود و صفار هرندی و علی آبادی و ...

یکی از کسانی که تندیس جشنواره نصیبش شد، یک روحانی نابینا به نام"مرتضوی کیاسری" بود . او طی سخنانی از رییس جمهور درخواست کرد طرحی را تصویب کند که طبق آن، جوان هایی که قصد ازدواج دارند، ملزم به گذراندن دوره های آموزشی مرتبطی شوند و "گواهینامه ازدواج" دریافت کنند. وقتی احمدی نژاد با این طرح موافقت کرد، متاسف شدم از این که پیشنهادات مفید بسیاری در این وبلاگ مطرح شده و فرصت "طرح شدن" نیافته اند!

ما نشسته بودیم و برای خودمان کیف می کردیم که با مردی که دنیا نظریاتش را دنبال می کند face to face هستیم، کسی که حتی به هنگام سخنرانی به ما نگاه هم کرد! او در آغاز سخنانش گفت:" موضوع جلسه، بحث ازدواج است..." به دوستم گفتم:" بلند شوم بگویم: آقای رییس جمهور، من ازدواج نکرده ام، مشکل من را حل کنید؟!"
احمدی نژاد در میان سخنانش پرسید:" وقتی مردی همسرش رادوست داشته باشد چطور ممکن است به او لقمه حرام بدهد؟" من و دوستم که درست متوجه ارتباط این دو قضیه نشده بودیم همصدا گفتیم:" به راحتی!"
او ادامه داد:" وقتی رابطه پدر و مادری تنظیم باشد، اخلاق صحیح، خود به خود در خانواده جاری می شود." و من از دوستم پرسیدم:" منظورشان همان تنظیم خانواده است؟!"
" تا گفتیم ازدواج، گفتند آقا مسکن درست کن، کار درست کن، وام درست کن... اینها کمابیش درست می شوند اما آیا اساس خانواده این است؟ به نظرم هنوز دوزاریمان نیفتاده که خانواده یعنی چه. اگر می دانستیم، خانمها خانواده را دست دوم نمی کردند و مردها خانمشان را دست دوم نمی کردند..." توضیح این جملات، منظور آن را اشکار می کرد:" یعنی اولویت اول هر کس می شد همسر و خانواده اش، نه این که آدم انرژی اش را بگذارد جای دیگر و وقتی به خانه می رسد، پنچر و بی حال باشد... البته تلاش مرد برای امرار معاش خانواده اش، بالاتر از جهاد در راه خداست. آیا کاری بالاتر از جهاد فی سبیل ا... داریم؟"
من گفتم:" بله... شهادت فی سبیل ا...!"

چند بچه در جلسه حضور داشتند که رسما دهان ما را مورد تفقد قرار دادند. در قسمتی از برنامه، من و دوستم نیز به تبعیت از سایر حضار ایستادیم تا "مصطفی باغبان" ، جانباز جنگ تحمیلی، را تشویق کنیم و وقتی نشستیم متوجه شدیم یکی ازآن بچه ها بین صندلی هایمان له شده است!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:54  توسط ani  | 


امروز مردی به من گفت:" کاش می شد زن ها را مثل پول خرد کرد، مثلا یک ۶۰ ساله داد و ۳ تا ۲۰ ساله گرفت!"
فی الفور جواب دادم:"و ایضا ای کاش می شد ۳ تا مرد داد و یک مرد درست و حسابی از تویشان در آورد!"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 14:28  توسط ani  | 


وقتی از سوی «موج سبز وبلاگنویسان فارسی» ، برای یک "دختر ترشیده" چنین کامنتی می آید:
"دوست گرامی
بی شک پدیده « گرمایش جهانی» یا به عبارتی گرم شدن کره زمین که همراه با تغییرات آب و هوایی و فجایع مرتبط با آن خواهد بود از بزرگترین نگرانی های بشر است. از 9 تا 15 آذر همه با هم با نوشتن مطلبی در مورد گرمایش جهانی و یا لینک دادن به مطلبی در این خصوص ، وبلاگستان فارسی را در مورد این موضوع حساس و آگاه سازیم."
او چه می تواند نوشت؟!

وقتی زمین گرم شود آدمها هم گرمشان می شود. آن وقت دیگر دلشان نمی خواهد همدیگر را بغل کنند، چون بیشتر گرمشان می شود. اگر ازدواج کنند حتما به خاطر گرمای افزونتر ناشی از اصطکاک و ازدواج و تنفس دو نفر زیر یک سقف، احساس خفگی بهشان دست خواهد داد. بنابراین آمار ازدواج، کمتر ازاینی می شود که هست و تعداد جوانان مجرد، سر به فلک خواهد زد. بنابراین گرمایش جهانی مساوی است با فرسایش جوانی. بنابراین انجمن دختران و پسران ترشیده هرگونه گرمایش جهانی را به شدت محکوم کرده و انزجار خود را نسبت به آن اعلام می دارد! 

اخبار فرضی در آینده ای متاثر از گرمایش جهانی:
* در اکثر مناطق دنیا نسل انسان رو به انقراض می رود.
* یک جهانگرد اسپانیایی، بعد از سفر به قطب شمال متوجه شد که در آنجا هنوز سنتی به نام ازدواج وجود دارد!
* یک پیرزن و یک پیرمرد فنلاندی برای زنده نگه داشتن رسوم اجدادشان، به صورت نمادین با هم ازدواج کردند.
* مردم در تظاهرات روز بین المللی گرمایش جهانی با سر دادن شعارهای گوناگونی از قبیل" ای خورشید شرمت باد، تف بر نور گرمت باد!"، از دانشمندان خواستند هرچه زودتر فکری به حال این پدیده بکنند. در حاشیه این تظاهرات، جوانان مجرد عضو انجمن موج سبز، با امضای یک طومار، متعهد شدند تا زمان حل نهایی این معضل، از عاشق شدن خودداری کنند.
* دختر و پسری که بدون توجه به بحران گرمایش جهانی، مخفیانه با یکدیگر ازدواج کرده بودند به دار مجازات آویخته شدند!

پی نوشت: آنی دالتون در مراسم تقدیر ازفعالان ازدواج که امروز به مناسبت روز ازدواج در تالار وزارت کشور برگزار می شود شرکت خواهد کرد! فکر کن! اولا این مراسم خوراک وبلاگش است، ثانیا چه حالی می دهد اگر مسوولان سازمان ملی جوانان بفهمند نقاد بزرگ طرح هایشان در این جلسه حضور دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:7  توسط ani  | 


این رییس و روسای سازمان ملی جوانان نمی گذارند ما یک روز برای خودمان بنشینیم و راحت باشیم! مدام سوژه های مرتبط با وبلاگ ما تولید می کنند و قلم ما را به زور می شکوفانند! (دستشان درد نکند البته، که افاضاتشان اگر مشکل ازدواجمان را حل نکرد، اقلا مشکل وبلاگمان را حل کرد!) 

رييس سازمان ملي جوانان گفت: از نظر ما بمب جنسي در كشور، خطرناك‌تر از بمب و موشك دشمن است و نيازهاي جنسي نيز با ازدواج حل مي‌شود.


خودمان می دانستیم بحران اقتصادی جهانی، همه اش نقشه دشمن است برای آن که جوانان ما روزبه روز  برای به راه انداختن سور و سات عروسیشان، از لحاظ مالی ناتوان تر بشوند و بمب های جنسی شان بترکد و کارشان را بسازد! خود آمریکا هم گفته بود برای حل مشکلی به نام ایران، نیازی به انتخاب گزینه نظامی نیست. چرا بیاید کلی خرج کند و بمب اتم بسازد و بیندازد طرف ما؟ مگر ما خودمان بمب جنسی نداریم در خودمان؟! داریم و داریم، خوبش را هم داریم. به اندازه همه جوان های مجرد مملکت هم داریم که ماشاء ا... تعدادشان کم نیست. کافی است آنها را بترکاند، خرجی هم برایش ندارد.

بیت مرتبط:
بمب که از کیسه دشمن بود
دشمنِ خونی شدن آسان بود!

الان شما جوانان برومند ایرانی، هرکدام بمبی هستید برای خودتان. مواظب باشید هدف تحریکات و تحرکات دشمن قرار نگیرید!

هشدار بابا برقی... ببخشید بابا جنسی(!):
با بمب خود بازی نکن
باید که تو به هوش بشی
با بمب جنسیت نکنه
سیبل ِ آقای بوش بشی!


دعای نیمه شبان( آی کیو! منظورم نصفه چوپان نیست، نیمه شب ها است!):
ندارم من ز آمریکا هراسی
ز بمب دشمنانم نیست ترسی
خدایا در پناه خود نگه دار
مرا از انفجار بمب جنسی!

خبر احتمالی در آینده: در پی زلزله شهر دارقوز آباد، آمریکا کمک های نقدی و جنسی خود را به این شهر گسیل کرد اما مردم از باز کردن بسته های پیشنهادی(!) سر باز زدند، چرا که احتمال می رفت تعدادی بمب جنسی هم در میان کمک های جنسی جاسازی شده باشد.

متلک ۲۰۰۸: بله می گی یا بمبم رو روت بترکونم؟!

عاشق ناکام سابق: آخ قلبم!
عاشق ناکام امروز: آی بمبم!

با تشکر از دوست خوبم الکسی الکساندروویچ!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 16:6  توسط ani  | 


خبر:"تایچی تاکاشیتا، مرد ژاپنی، برای آن که بتواند به صورت قانونی با شخصیت های کارتونی ازدواج کند، یک میلیون امضا جمع کرد."

چرا می خندی پسر؟ نیشت را ببند! اگر خودت هم در کشور چشم بادامی ها زندگی می کردی، دلت نمی خواست با یکی از آن شخصیت های کارتونی ژاپنی که چشمهایشان اندازه دیش ماهواره است ازدواج کنی؟! اگر زنهای کشور خودت کیمونو می پوشیدند، دلت نمی خواست با "پری دریایی" ازدواج کنی که نصفش اصلا لباس نداشت؟! بدت می آمد با "سارا کورو" عروسی کنی که بعد معلوم شود بابای پولداری داشته و نانت بیفتد توی روغن؟! بد بود اگر فقط با یک بوسه، می توانستی برای خودت یک"زیبای خفته" داشته باشی؟! دلت نمی خواست زنت، روزها "کوزت" باشد و شب ها "دختر مهربان"؟! موهایش یک روز مثل" آن شرلی" قرمز باشد و یک روز مثل "لوسیمِی" طلایی؟! او "بلفی"* باشد و تو "لیلیبیت"؟! کم نوستالوژی داری با "کِیت" و"کلارا" ی مهاجران، با "فلون"، دختر دکتر ارنست، با زنان کوچک؟!

 تو دختر! نگو که بدت می آمد "جودی ابوت" باشی و یک بابا لنگ دراز بیاید تو را از ترشیدگی نجات بدهد! "آنت" باشی و "لوسین" برای جلب توجهت هر کاری بکند! "آلیس"باشی و"استرلینگ"ی داشته باشی برای خودت! با "فرانتس"پسر دکتر ارنست بروی در یک جزیره توی یک خانه درختی، تنهایی دونفره داشته باشی! نگو که خودت را جای"سیندرلا" تصور نکرده ای، وقتی پیش از رسیدن نیمه شب، شاهزاده را خر می کند؟! کم نوستالوژی داری با"پرین"، با"حنا دختری در مزرعه"، با "بچه های مدرسه والت"؟!

حالا که دیگر نمی خندید، بروید فکر کنید اگر ازدواج با شخصیت های کارتونی قانونی شود، دوست دارید با کدامشان ازدواج کنید؟

* بلفی به زبان فرانسوی یعنی عروس

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:45  توسط ani  | 



در مورد این ازدواج جالب چیزی شنیده اید؟!
"لیو" مرد ۳۶ساله چینی طی اقدامی عجیب، با خودش( در واقع با تصویری از خودش) ازدواج کرد!

     زوج منحصر به فرد!

زمانی"آنتوان چخوف" گفته بود:" مرد و زن به خاطر این ازدواج می کنند که نمی دانند خودشان باید با خودشان چه کار کنند!"
حالا کجاست آنتوان بزرگ تا ببیند آدمهای روزگار ما به چنان پیشرفتی دست یافته اند که دیگر فهمیده اند خودشان باید با خودشان چه کار کنند! آنها دیگر نمی گویند:"خود تو با من چه کار داری؟"! می گویند:" خودم با خودم کلی کار دارم!"
ای لیو! ای پاسخگو به سوال "خود من با من چه کار دارم؟"! ای مبتکر! ای طراح "ازدواج یک نفره"! ای حلال مشکل همسریابی! ای خودسان گزین! ای همسر سرخود! ای ازدواج خود به خود! ای زن و شوهر به هم چسبیده بلکه هم درهم چسبیده! ای دوکاره! ای چند کاره! ای همه کاره! ای زوج منحصر به یک فرد! ای زوج فرد! ای مثل پلاکی که هم زوج است و هم فرد! ای خودت همسر ایده آل خودت! ان شاء ا... که به پای خودت پیر بشوی! ان شاء ا... که خودت را خوشبخت کنی!

دختر ترشیده:
دلا شو کن به تنهایی
که از تن ها بلا خیزد!!

شعر نو:
من خودم را می گیرم
تو خودت را می گیری
اما به من می گویند خودخواه
و به تو می گویند شاه داماد!

شعر کهنه(!):
اگر نیست یک همسر بی نظیر
و ترسی شود ازدواج تو ، دیر
تو هم مثل آن مرد چینی، لیو
نخور غصه و غم، خودت را بگیر!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:56  توسط ani  |