گویند که مدتی پیش، بار دیگر اصحاب پرشین بلاگ را صفرا بجنبید تا اذناب وبلاگستان را گرد هم آورند و برای این که کاری متفاوت از خود خارج کرده باشندی، گفتند که تنها زنانشان را آوریم.
پس به یک نظرسنجی، انتخاب صد وبلاگ نویس برتر از میان خانمها را آغاز کردندی و آنها را در دانشگاه طهران جمع نمودندی. برای برگزاری جشن، از آرای یاران بهره بردندی تا برخلاف بارقبل، رضایت آنان را فراهم آورندی. اتفاقا حیلتشان بگرفت و مجلس خوبی ازکار درآمد.
درآن میان دختری بود "ترشیده"نام، که با بزرگانی از عالم هنر بیامد و در ردیف اول همی بنشست و فی الفور با "گیلی" و "ویلی" دوست همی شد و دلش قیلی ویلی رفت و قال و قیلی همی کرد ازاین آشنایی فرخنده.
گویند که شیطنت از او همی بارید، بدان حالت که وقتی با گیلی و ویلی عکس همی گرفت، آنها روی صندلی همی نشستند و او روی دسته صندلی! و در جای خود بند همی نشد. چون مردی پشت تریبون رفت و سخن به گزاف گفت، متلک بارانش بنمود و متناظر جملاتش را همی ساخت، مثلا اگر مرد همی گفت:" چه خوب است که ما یاد همی گیریم که طبیعت را چگونه سبز همی کنیم"، بلند همی گفت:" چه خوب است که ما یاد بگیریم سخن را چگونه کوتاه همی کنیم!"
آورده اند که چون مجری خواست صدایش کند، بگفت:" خانم ِ... ببخشید که آلزایمر در من استاد است!" دختر که در ادامه لفظِ خانم، خود"ترشیده" را بلند به زبان آورده بودی، جواب داد:" این، نه از آلزایمر است که تو نام مرا نیک بدانی و نیک بدانی که من، این را نیک بدانم و از شرمندگی آن را نیارستی گفت!"
سپس به روی صحنه شد و شعری بخواند که اشک خنده و گریه ملتِ همیشه در آن یکی صحنه، درهم آمیخت و هنرمند بالفطره ای،"بهاره رهنما"نام، صیحه ای بزد که:" اگر شوهر نکردن، دختران ما را این گونه خلاق همی کند، همان به که به ایشان بگوییم خواستگارانشان را رد نمایند!"
"آنی دالتون"، پسران مجرد حاضر در مجلس را هیهات همی داد که به مانند مخاطبان وبلاگ او نباشند که پس از تمام شدن مهلت نظرسنجی، تازه آمار همی گرفتندی که برای رای دادن به دختر ترشیده به کجا باید شوند، حال آن که دیر شده بود. او پسرها را خطاب همی کرد که اگر دختری را دوست دارند در این راه جنبش کنند مبادا که مهلت انتخاب از کف برود و دختر مورد نظر از کفشان بپرد!
سپس او از سن پایین شد و لحظه ای برآن تامل کرد تا عکاس جوانی عکس ازاو همی گیرد. معاندی آواز سر داد:" این کارت دیگر خیلی بی مزه همی بود که اِستادی تا آن یارو از تو عکس همی گیرد." آنی بگفت:"صحبت درست همی کن که او، یارو نباشد و شوهر خواهرم باشد!"
بعدها از مجموعه عکس های شوهرخواهرش، تعدادی را برگزید و دو گزارش تصویری همی ساخت و در وبلاگش نهاد.
آورده اند که کسی گفت:"دختر ترشیده، خواجه فرزاد حسنی را نیز خوش آمد که او را همی تشویق بکرد و در نزدیک او همی نشست و با او سخن بگفت." گویند که آنی، دمان گشت و شایعات را پایان داد و در پاسخ بگفت خواجه از دوستان اوست، همین و بس و او را خودش به خواسته پرشین بلاگی ها دعوت همی کرده، خواجه نیز از باب معرفت و با وقوف بر آن که بهاره رهنما نیز همی آید، پذیرفته و با او همراه شده است.
از او پرسیدند خواجه چگونه است. از حاضرجوابی هایش سخن همی راند و شاکی بود که او را پیش از جلسه، هشدار همی داده که مبادا اسم واقعی اش را صدا همی زند و همگان بدانند دختر ترشیده کیست اما خواجه هرچه می خواست به او همی گوید، ابتدا نام و نام خانوادگی کاملش را بلند بر زبان می آورد از باب مزاح!
مجریان برنامه که این کاره نبودندی، هرکه حرفی می زد، حضار را تشویق همی کردند که به افتخار آن حرف، بزنند کف را، از جمله به افتخار ۹ساعت پای رایانه همی نشستن خانمی که قابلمه غذایش را به زغال تبدیل کرده بودی. خواجه، آنی را گفت:"حواست باشد که ما به افتخار قابلمه سوخته ای نیز کف همی زدیم!"
گویند آنی که در کنار بهاره رهنما بنشسته بود، با او روی هم بریخت و نشانی وبلاگ هایشان را رد و بدل همی کردند و بهاره را مطالب آنی، سخت خوش آمد و با او عکس دونفره گرفت و گفت حتما به وبلاگش سرخواهد زد اما آنی را چشم، به گوشی او بود که عکس دخترش "پریا" را کف آن زده و دائم مشغول اس ام اس بازی همی گشت.
آنی را گفتند شعرت را در وبلاگ بگذار تا همگان ازآن فیض برند. گفت خواستم اما نیارستم.
گفتند پس لااقل بگو جایزه ات چه بود؟ گفت آنتی ویروسی به واقع قوی و گرانسنگ، و یک ساعت مچی شیمپَل! گفتند شیمپل چه باشد؟ گفت ازآنها که مناسب حال عروسان است. فریاد برآوردند که حکمتی شاید درکار است و دست بهاره رهنما نیز، سبک. باشد که به زودی به خانه بخت روی و اگر عکست را در وبلاگ ها بگذارند، چه بسا که در این واقعه، تعجیل افتد. گفت اتفاقا من از ظاهربینان بیزارم و مرا بیم آن نیست که قیافه ام، کسی را خوش آید، چرا که اخیرا مرا جوانی شایسته طالب شده است و اگر بخواهم، هم او را به بارگاه خویش خواهم پذیرفت.

فرزاد حسنی:دم در فقط به خانمهای وبلاگ نویس خوش آمد گفته شده بود. یک لحظه ما شک کردیم که چرا آمده ایم اینجا!

حالت خانمی که در کنار بهاره رهنما و فرزاد حسنی ایستاده، چه چیز را نشان می دهد؟
الف. یکی از جایزه ها را به سمت یکی از منتخبین پرتاب کرده!
ب. "جایزه ها بخورد توی سرتان!"

حرف حساب گیلاسی در این صحنه چیست؟
الف. گارد دفاعی در مقابل پذیرفتن جایزه!
ب. "جایزه مو بدین برم!"
ج. دورخیز به سوی جایزه!
![]()
این آقا چرا می خندد؟
الف. چون خنده بر هر درد بی درمان دواست!
ب. خوشحال است که در یک جشن زنانه راهش داده اند!
ج. دارد از یک سوژه خنده دار عکس می گیرد.
د. او نخندیده است، بلکه وقتی برای عکس گرفتن تمرکز می کند، این شکلی می شود!

آنی به بهاره رهنما: دوست داشتم جایزه ام را ازشما بگیرم تا بتوانیم با هم روبوسی کنیم!
بهاره رهنما به آنی: دست من سبک است. ان شاء ا... سال دیگر این موقع، وبلاگت را جمع کرده ای!

من از "پا به سن گذاشتن" بدم می آید. بیشتر دوست دارم از سن پایین بیایم!

به نظر شما این دو نفر در پایان مراسم چرا این طوری ایستاده اند؟
الف. دارند دونفری سرود ملی را به افتخار برگزیده ها می خوانند.
ب. یک دوست مشترک را دیده اند و دارند می گویند:" مخلصیم"!
ج. از شدت هیجان، قلبشان درد گرفته!
د. دارند با آهنگی که در سالن پخش می شود، حرکت موزون گروهی انجام می دهند.
روایت ویولت از جشن پرشین بلاگ
روایت گیلاسی از جشن پرشین بلاگ
عکسها: سید شهریار شفقیها
در جشن معرفی بانوان برتر وبلاگ نویس، یک بار دیگر من با کمال شجاعت روی سن رفتم و خودم را معرفی کردم! (نمی دانم این کمال شجاعت، کدام شیرپاک خورده ای است که همیشه همراه من است اما نمی آید مرا بگیرد؟!)
ازبیم آن که کسی عکس شش در چهاری از من در وبلاگش نگذارد - معمولا در عکس هایی که موقع حرف زدن از آدم می گیرند، کج و کوله بودن دهان و فرم صورتش، اجتناب ناپذیر است! - فکر کردم سنگین ترم اگر خودم مثل خانم(!) بر همه پیشدستی کرده و عکسم را اینجا بگذارم. اما بعد گفتم شاید این بار هم کسی مرا رونمایی نکند(!) یا اقلا عکسی که از من می گذارند، عکسی نباشد که همه را از زندگی سیر کند! پس بهتر دیدم کمی صبر کنم ببینم در وبلاگستان چه اتفاقاتی می افتد و آیا دوستانی که عکسی از من گرفته اند، اجازه می دهند من همچنان ناشناس بمانم یا نه؟
به هرحال خوشحال می شوم اگر عکس هایی از جشن، با کامنت خصوصی یا ای میل به دستم برسد!
به زودی گزارشی از جشن دیروز برایتان خواهم نوشت.

ای گلشیفته گیس بریده!
رفتی فرنگستان فیلم بی ناموسی بازی کردی تا همه عالم بفهمد که زن ایرانی هم گیس دارد؟! پس چرا تا وقتی ایران بودی یا داشتی توی فیلم"گیس بریده" بازی می کردی یا داشتی توی فیلم"درخت گلابی" گیس هایت را می بریدی؟!
حالا خوب شد که همه دیدند تو هم گیس داشتی و رو نمی کردی، آن هم از نوع فرفری؟!
از همان موقعی که شریفی نیا ادعا کرد در آن فیلم اجنبی با کلاه گیس بازی کرده ای من می دانستم دروغ می گوید. توی عکس ها معلوم بود گیس های فرفری خودت است، آتش به جان گرفته! بعضی ها می گفتند در قراردادت نوشته بودی که فقط با حجاب کامل حاضری بازی کنی. آن حجاب، کامل بود؟! پس حجاب عم قزی چیست؟! نه عزیز من! این اخبار، خودش مجموعه دروغ ها از آب درآمد، دیگر"مجموعه دروغ ها"(Body of lies) بازی کردنت چه بود؟!
کم در ایران با سنتوری رفتی هتل و پیک نیک و حمام، بعد ولش کردی با آن مردک مزلف رفتی خارج کنسرت بدهی؟! کم محمدرضا گلزار عاشقت شد، ولی تو با آن مرتیکه، رضا رویگری ریختی روی هم تا ببردت خارج؟! از همان اول هم معلوم بود هدفت فقط رفتن به خارج است!
مگر بهرام رادان و محمدرضا گلزار چه کم از لئوناردو دی کاپریو داشتند که رفتی تا او را عاشق خودت کنی؟! او اگر آدم درست و درمانی بود که توی تایتانیک با آن دختره جلف نمی رفت آن طوری نقش بازی کند و "نقاشی بازی" کند! لابد کلی هم احساس "کیت وینسلت" بودن بهت دست داده؟!
آخر نمی گویی بزرگترهایش در حسرت بازی یک پلان مشترک با"آمیتا باچان"(!) مانده اند، آن وقت تو همین طور سرت را می اندازی پایین، می روی توی فیلم "رایدلی اسکات" با "راسل کرو" و "لئوناردو دی کاپریو" بازی می کنی برای خودت؟! خیال کردی هنر، قانون ندارد؟ صاحب ندارد؟ پیشکسوت ندارد؟ مجوز ندارد؟ خط قرمز ندارد؟!
توی این فیلم"عایشه" بودی و پرستاری می کردی، لابد در فیلم بعدی می خواهی"جمیله"شوی و رقص بکنی؟!
حالا هم رفتی روی فرش قرمز، آن لباس گشاد بی آستین را پوشیدی که همه فکر کنند آزادی؟! اتفاقا خیلی ها نه تنها فکر نکردند آزادی، بلکه فکر کردند حامله ای!
ای گیس بریده بیچاره! اگر آن فرنگی ها دیگر به تو نقشی ندهند، می خواهی چه کار کنی؟ خودت که بهتر می دانی، اینجا خیلی ها چشم ندارند همدیگر را ببینند، چه برسد به این که"همدیگر"ش، بهانه هم بدهد دستشان!
توجه:لطفا این قدر کامنت خصوصی بی خودی نگذارید. آمارش رفته بالا، کل سیستم مدیریت وبلاگ را ریخته به هم!
دوستی طی یک کامنت خصوصی برایم نوشته بود:
"من شما رو دیدم، عکست رو در جشن پرشین بلاگ. واقعا برات مهم نیست تو جامعه به اسم دختر ترشیده شناخته بشی؟ می دونی مردها چقدر از به کار بردن واژه های ترشیده و پیر دختر در مورد دخترها لذت می برند؟ چی باعث شد که این قدر بخواهی اسباب لذت و خوشی این نرینه های بو الهوس رو فراهم کنی؟ جذب دو هزار مخاطب از بین این جمعیت هشتاد میلیونی این قدر اهمیت داره؟
می دونم که با درست کردن این وبلاگ و انتخاب این اسم خودت هم خیلی اذیت شدی. می شه حدس زد چه کامنت هایی ممکنه برای آدم برسه. پیر پسرها، با لذت می آن و مطالب شما رو می خونند. اعتماد به نفسشون رو خیلی می بری بالا خانم آنی..."
به دلیل آن که این دوست عزیز، دقیقا ۱۸۰ درجه در مورد اسمی که من انتخاب کرده ام و تبعات آن، در اشتباه است، نتوانستم این مقوله را بی جواب بگذارم.
یک بار با خواهرم از خیابانی می گذشتیم. من عینک آفتابی زده بودم. جوانی سرخوش رد شد و گفت:" آفتاب بدم خدمتتون؟" خواهرم خیلی جدی و براساس حسی ناگهانی جواب داد:" بی شعور... کوره !!"
آن پسر این قدر آی کیو نداشت که بفهمد اگر یک نابینای واقعی همراه کسی باشد، آن همراه هرگز جلوی او از لفظ "کور" استفاده نمی کند، فوقش می گوید"نابینا" یا"روشندل"، به همین دلیل باور کرد و شوکه و شرمنده شد. معلوم بود حسابی دچار عذاب وجدان شده و کلی معذرت خواست. وقتی رد شد، ما از خنده ترکیدیم.
در واقع من مشکلی نداشتم. بینا و سرحال بودم. او بود که مرا مشکل دار می دید. خیال می کرد نمی فهمم کی و کجا باید عینک آفتابی بزنم. اما وقتی خودمان اذعان داشتیم که نسبت به مشکلی ـ که وجود نداشت ـ و حتی خیلی بدتر ازآن، بی خیالیم، رسما کم آورد!
این، خود ما هستیم که به صفت ها و اسامی، معنا می دهیم.
من امروز با اسمی که نسبت به آن آلرژی داشتم - دختر ترشیده - عجین شده ام. مرا نمی آزارد، چرا که حداقل برای همان دوهزار نفر، این اسم، یاد آور قدرت قلم و شوخ طبعی و اعتماد به نفس من است، نه یاد آور دختری افسرده و بی هنر.
اگر مردی می تواند با به کار بردن عبارات و اصطلاحات ناخوشایند، مرا بیازارد و دستپاچه کند، خودم هم مقصرم، چون سعی نکرده ام به او ثابت کنم در اشتباه است.
درست است که درصد کمی از مردها برای من کامنت هایی گذاشته اند که بی شعوری خودشان را اثبات کرده، اما آنها همان مردانی هستند که هرجور باشی، متلکی می پرانند. چند برابرشان، مردانی هستند که به فکر فرو رفته اند و حتی فکرهای خوبی در این مورد داشته و با من در میان گذاشته اند.
چرا باید اعتماد به نفس پسرهای ترشیده با خواندن مطالب من بالا برود؟ چون خیال می کنند من منتظر یکی ازآنها نشسته و کف کرده ام؟ نه عزیز من! خیلی احتمال دارد من با کسی ازدواج کنم که از خودم کوچک تر باشد تا بر این نظریه غلط هم خط بطلان کشیده باشم! چرا دختری که سی ساله می شود، خیال می کند دیگر باید با یک پیرمرد یا با مردی که زنش را طلاق داده ازدواج کند؟ اگر ما دخترها چنین خواستگارهایی را نپذیریم، اگر خودمان حاضر نشویم هووی زنی دیگر باشیم، کدام مردی است که از به کار بردن لفظ ترشیده لذت ببرد، به این گمان که دختر ترشیده، دختری سرشار از عقده های جنسی و عاطفی و سهل الوصول است، یا کدام مردی می تواند با وجود متاهل بودن، بازهم به ازدواج بیندیشد؟
در یک کلام، به گمان من، تا حدودی هم از ماست که بر ماست.
البته در پایان، هنوز خواهند بود کسانی که هر اتفاقی بیفتد، همان تصورات قدیمی و تحقیر آمیز را نسبت به مسایل دور و برشان خواهند داشت. دراین مورد هم بدان که:
" برای آدم نابینا، الماس و شیشه یکی است. اگر کسی قدرت را ندانست، فکر نکن تو شیشه ای، بدان که او کور است!"
همشهری:"مرد ۲۵۰ کیلویی مکزیکی - که تا چندی پیش، دو برابر این مقدار وزن داشت و برای تردد در شهر، باید از تخت روان استفاده می کرد - به زودی با نامزد خود ازدواج خواهد کرد."
حتی مردی که به تنهایی قادر به تکان خوردن نبود هم دست به حرکتی بدین پایه تکان دهنده زده است، آن وقت تو دون ژوان وطنی، نمی توانی به خودت تکانی بدهی و آستینی بالا بزنی!
برو خجالت بکش که از ناتوان ترین مرد دنیا هم ناتوان تری!
پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی، معلوم شد که او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است. در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:" من در جوانی، به خواستگاری این سه خانم رفتم اما هیچ کدام درخواست ازدواجم را نپذیرفتند. بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم، حال آن که اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم. در واقع، من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم!"
چه حالی می دهد اگر دختری ترشید، اقلا وقتی پیر شد، معلوم شود یکی از خواستگاران دوران جوانی او که میلیونر شده بود، مرده و ثروت قابل توجهی برای او به ارث گذاشته!
خواستگار ناکام هم خواستگارهای ناکام آمریکایی!
البته آنی دالتون، دخترترشیده ای بیش نیست اما گاهی خبرهایی به او می رسد که خیلی ها ازآن بی خبرند. مثلا شرط می بندم خیلی هایتان نمی دانید که "مسیح علی نژاد" یک کتاب نوشته که مجوز چاپ نگرفته و حالا می خواهد خودش آن را یک جورهای دیگری چاپ کند، ببیند چطور می شود! ما هم یک زمانی می خواستیم ترانه های یک گروه خارجی را چاپ کنیم که مجوز نگرفت، فلذا خوب می دانیم این جور وقت ها تا کجاهای آدم می سوزد !
اما كتاب مسیح عزیز، روايت داستاني است از زندگي چند زن در جايگاه هاي مختلف؛ خبرنگار، سياسي و خانه دار كه ازهمسرجدا مانده اند و هر كدام شيوه خودشان را در ادامه زندگي برگزيده اند. درنهايت يكي ازاين زنان عاشق مردي ميشود كه سايه وار تعقيبش مي كند و ابرازعشق نيز. اما در انتهاي قصه روشن ميشود كه او از نیروهای امنيتي بوده و اين همه تعقيب، انجام وظيفه بود و نه عشق.
ازآنجا که این مضمون، با چند تا ترانه خارجی خیلی فرق دارد، اما یک جورهایی بحث شیرین همسر و عشق هم تویش مطرح است، من دارم برای چنین کتابی به هیچ وجه تبلیغ نمی کنم!! بگذارید ببینیم نویسنده موفق می شود کتاب چاپ شده اش را با خودش به ایران بیاورد یا نه، بعد واقعا چنین کتابی خواندن ندارد یواشکی؟!
ولی تو مسیح خانم! اسم مرد گذاشتی روی خودت که کسی نفهمد یک پا آنی دالتونی برای خودت؟! حالا می روی کتابت را خارجی کنی، کلاست بالا برود؟! پس ساناز عظیمی را نشان می دهند که چه کسانی عبرت بگیرند؟! ما حداکثرش دلفین هستیم، دیگردراز گوش نیستیم که برای کتاب تو تبلیغ کنیم، اینها را هم گفتیم که فکر نکنی خبرها به گوشمان نمی رسد!
پیش فروش کتاب مسیح علی نژاد
مرگ بر تو ای آلل ۳۳۴! نفرین بر تو ای ژن شوم سیاه!
تویی که باعث بدبختی دختران هر مرز و بومی! تویی که مردها را بی خود و بی گناه، گرفتار خود می کنی! تو حتی از کروموزوم چهل و هفتم هم جنایتکارتری! از ژن چاقی هم بدتری! خجالت نمی کشی؟! اسم تو را هم می شود گذاشت ژن؟! آخر چرا باعث می شوی از هر پنج تا مرد، دوتایشان تمایلی به ازدواج نداشته باشند یا حتی اگر ازدواج می کنند، احتمال ناسازگاری و طلاق در آنها بیشتر شود؟! مضمحل می شوی اگر به جای این کارها، کمی هورمون مردی و غیرت از خودت ترشح کنی؟! برو از ژن های خوب یاد بگیر که چه جوری باید رفتار کرد. الهی سرطان ژن بگیری! الهی خبر مرگت به مغز برسد!
شعر مرتبط:
دل ترشیده من غافل بود
که چه چیزی سبب مشکل بود
مدتی هست که فهمیدم من
همه تقصیر ژن آلل بود!
شعر مرتبط تر!:
این که در خانه تو جن باشد
یا به همبرگر تو شن باشد
بهتر از آن که غم و تنهاییت
همه زیر سر یک ژن باشد!
منبع خبر: روزنامه همشهری
سال ها پیش، حضرت حافظ - نوش شاخه نبات فی کامه! - با درک مشکل پیچیده ترشیدگی دختران فرمود:
"شهر خالی است ز عشاق، بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟"!
در این بیت، جهت ردیابی ریشه بحران ازدواج، به موارد مختلفی اشاره شده است:
"شهر خالی است ز عشاق"
یعنی کسی در شهر عاشق نمی شود که حالا بخواهد زن هم بگیرد. بنابراین باید فکری کرد تا جوان ها مثل قدیم عاشق بشوند.
"بود کز طرفی..."
یعنی باید دید سرمایه گذاری روی کدام مناطق شهر و در چه طرفی، بهتر جواب می دهد. معمولا در مناطق پولدار نشین، کسی نمی رود به خاطر یک لیوان شیر، گاو بخرد. بنابراین به نظر می رسد انجام هرگونه اقدامی در میان جوانان برومند طبقه متوسط و محروم شهر، زودتر به نتیجه می رسد.
" مردی از خویش برون آید"
یعنی مردها باید از خودشان برون آیند. شاعر آرزو کرده که مردها از خودشیفتگی و انزوا و استمنا و هر اقدام ناپسند دیگری که آنها را به خود مشغول کرده، دست بردارند تا بتوانند به ازدواج فکر کنند.
"و کاری بکند"
تنها برون آمدن مردان از خودشان کافی نیست، بلکه آنها باید از خویش برون آمده و به دیگری درون شوند که البته منظور، همان اقدام به انجام سنت حسنه ازدواج است.
می بینیم که شاعر بزرگ پارسی گوی چگونه صدها سال پیش و تنها در یک بیت، به بررسی و حل بحران ازدواج در روزگار ما پرداخته است!