تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد


آقایی زنگ زده به روابط عمومی محل کار ما و گفته:"من دوست دارم با یکی از خانمهای مجردی که آنجا کار می کنند ازدواج کنم. اگر اجازه بدهید یک روز بیایم ببینیم با کدامشان به تفاهم می رسیم!"!

با این حساب، پیش بینی می شود زین پس، شاهد چنین وقایعی نیز باشیم:

* ببخشید خانم! من با خودم قرار گذاشته بودم با صدمین دختری که از این کوچه می گذرد ازدواج کنم. تقدیر، شما را برایم فرستاد!
* مادر جان! من که نمی توانم هرکسی را که شما گفتید بگیرم. من می خواهم با یکی از کارمندان شرکت دخانیات ازدواج کنم که شما دیگر این همه حرص پولی را که بابت سیگار می دهم، نخورید و برایمان مجانی در بیاید! بگذار بروم آنجا ببینم با کدامشان تفاهم دارم. 
* ببین خانم عزیز! درست است که از بین همه دخترهای توی چت روم، با شما به تفاهم رسیدم، اما چه می دانستم دماغتان این قدر بزرگ است؟! هیچ فکر کرده اید با توجه به دماغ من و شما، بچه مان پینوکیویی بیش نخواهد شد؟ اصلا حالا که فکرش را می کنم می بینم ما چندان هم با هم تفاهم نداشتیم!
* من دوست دارم با یکی از دخترهای فامیل شما ازدواج کنم... هرکدامشان که با او به تفاهم رسیدم... در واقع هرکدام که به من جواب مثبت داد!
* الو منزل آقای طلایی؟ خواستم بگویم اگر شما یک دختر برنزه داشته باشید من حاضرم با مهریه هزار سکه نقره با او ازدواج کنم ها!
* خانم! اگر می بینید از شما خواستگاری کردم، به خاطر این است که من همیشه علاقه داشتم همسرم مثل اروپایی ها، چشم و ابرو مشکی باشد!
...

***
سوال: آقایی که به محل کار ما زنگ زد، ۳۷ ساله، لیسانسیه مدیریت بازرگانی، مایه دار و دارای یک فرزند ۶ساله از ازدواج قبلی خود می باشد که با او زندگی نمی کند. او با کدام یک از سه دختر مجرد موجود(!) تفاهم دارد؟
الف. نادی، ۳۶ ساله، لیسانسیه، از بچه خوشش نمی آید
ب. ناهید، ۳۳ ساله، دیپلمه، از مردی که یک بار ازدواج کرده خوشش نمی آید
ج. آنی، ۳۱ ساله، لیسانسیه، از مردان بالای ۳۵ سالی که یک بار ازدواج کرده اند و یک بچه هم دارند، خوشش نمی آید!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:42  توسط ani  | 


- "الا "آنی"! تو را من خواستگارم!
ژیان و خانه ای در یزد دارم
بود شغلم کلنگ و ماله سازی
به ورزش، قهرمان منچ بازی!
همه حسنی مرا شرمنده کرده
به رویم خوشگلی صد خنده کرده!
بگو آری، ژیان سازم به نامت
کنم خرگوش و صدها گربه رامت!
بچسب این شانس و رو ازآن مگردان
اگر خواهی شوی همواره خندان."

                        فرهاد - یزد
آنی:
چو هستم مادرم را نور ِ دیده
به راه دورم او شوهر نمی ده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:18  توسط ani  | 



اگر از خوانندگان قدیمی تر این وبلاگ هستید، شاید مطلب "خیرالامور نه اوسطها!" را به یاد داشته باشید.

حالا "انتخاب صد وبلاگ نویس برتر زن "را نگاه کنید.

.
.
.
یعنی من اینجا هم باید نقره ای باشم؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:26  توسط ani  | 


خبر:"سیب زمینی، ضد آلزایمر است."

اگر یادتان باشد در پست آلزایمر درمورد این که مجردها بیشتر از متاهل ها آلزایمر می گیرند حرف زدیم، یعنی یک جورهایی می شود گفت همسر هم ضد آلزایمر است.
با این حساب، لابد اگر با کسی ازدواج کنید که خواص سیب زمینی را داشته باشد، نه تنها آلزایمر نمی گیرید، بلکه حافظه تان تقویت هم خواهد شد!

***
سوال مرتبط: مهمترین خاصیت سیب زمینی چیست؟
الف. خوشمزگی
ب. بی رگ بودن
ج.اصالت خانوادگی(چون ریشه دارد!)

پی نوشت: من هروقت مطلبی به ذهنم برسد زود آپ می کنم چون از فردای خودم خبر ندارم اما خوشحال می شوم که وقتی چند مطلب پیاپی گذاشته ام ، نظر شما را در مورد همه شان بدانم. کامنت دانی مطالب قبلی را فراموش نکنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 19:55  توسط ani  | 


خبر:"معاون رييس جمهور و رييس سازمان ملي جوانان گفت:براي حل مشکل ازدواج، باید اقدامات قانوني، فرهنگي، آموزشي، فرهنگ سازي، رسانه اي و تسهيلاتی انجام دهیم... نقطه اوج اين طرح، روز ازدواج است که اولين روز ذي الحجه نام گذاري شده."

با توجه به این که اغلب وعده های این چنینی، به سرانجام نمی رسند یا در حد همان حرف و نامگذاری یک روز باقی می مانند، دالتون نیوز پیش بینی می کند این" اقدامات قانوني، فرهنگي، آموزشي، فرهنگ سازي، رسانه اي و تسهيلاتی" که قرار است برای حل مشکل ازدواج جوان ها انجام شوند، تقریبا به این شکل باشند:
 

نمونه اقدام قانونی برای حل مشکل ازدواج جوانان:
سرباز به جوانی که به او دستبند زده:" وقتی توی هلفدانی آب خنک خوردی می فهمی که باید در این سن، به خاطر نپرداختن مهریه می رفتی زندان، نه به خاطر شکایت دختر همسایه که گولش زده ای و نمی روی او را بگیری!"

***
نمونه اقدام فرهنگی برای حل مشکل ازدواج جوانان:
خبر: شهرداری تهران در روز عید، بین افراد متاهل، آبنبات پخش کرد و از آنها خواست آبنبات ها را جلوی مجردها لیس بزنند تا دلشان بسوزد و زودتر برای ازدواج اقدام کنند!

***
نمونه اقدام آموزشی برای حل مشکل ازدواج جوانان:
معلم در کلاس درس:"بچه ها تکلیف امشبتان این است که صد بار بنویسید" ازدواج خوب است" تا حسابی آویزه گوشتان بشود!"

***
نمونه اقدام فرهنگ سازی برای حل مشکل ازدواج جوانان:
رییس انجمن هواداران ازدواج:" بچه ها امشب هرکدامتان باید حداقل روی سه تا دیوار بنویسید"هرکس ازدواج نکند خر است!" یادتان باشد که ما هدف مقدسی داریم و می خواهیم با این کار، فرهنگ ازدواج رادر جامعه رواج بدهیم!"

***
نمونه اقدام رسانه ای برای حل مشکل ازدواج جوانان:
مجری در یک مسابقه تلویزیونی: شما دوست دارید زن بگیرید؟
شرکت کننده:بله.
مجری: اشتباه گفتید. آخر کی حاضراست زنش را بدهد به شما؟!... (رو به دوربین) با دنبال کردن برنامه ما، جوانان عزیز متوجه می شوند که در امر ازدواج، حواسشان به چه چیزهایی باید باشد!

***
نمونه اقدام تسهیلاتی برای حل مشکل ازدواج جوانان:
* گشت ارشاد به عروس هایی که شلوار برمودا پوشیده باشند(!؟) گیر نمی دهد!
* پلیس راهنمایی و رانندگی به هر کاروان عروسی اجازه می دهد سه بار در خیابان بوق بزنند!
* رییس سازمان ملی جوانان به رایگان با عروس و دامادها عکس یادگاری می گیرد!
* بانک ها به هر زوج جوان، یک دفترچه حساب پس انداز هدیه می دهند. البته عروس و داماد، خودشان باید به حساب این دفترچه که به طور رایگان در اختیارشان قرار گرفته، پول واریز کنند!

***
 و اما نقطه اوج داستان یا همان روز ازدواج!
خبر احتمالی: به مناسبت روز ازدواج و در یک اقدام نمادین، والدین صدها جوان ایرانی، دوباره ازدواج خود با یکدیگر را در سطح شهر جشن گرفتند.
نکته: عزیزان توجه کنند که "روز ازدواج" با "شب ازدواج" فرق دارد. حواسشان باشد، بالاخره اینجا سطح شهر است و خانواده رد می شود!
شعر مرتبط:
روز ازدواج کم از شب ازدواج نیست
به شرط آن که پدر را پسر کند داماد!! 

البته برای ازدواج جوانان مجرد هم تمهیداتی اندیشیده شده که ان شاء ا... متعاقبا در برنامه پنج ساله هفدهم(!) اعلام خواهد شد.


http://www.webzist.com" title="Google PageRank Checker & Google PageRank Button">رتبه سنج گوگل



با توجه به لینک بالا بروید ببینید گوگل به سایت یا وبلاگ شما از بین ۰ تا ۱۰ چه نمره ای داده! نمره من ۴ شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:25  توسط ani  | 


ازدواج، اشتباه است، البته کردنش نه، خودش. یعنی "ازدواج کردن" اشتباه نیست، "ازدواج" اشتباه است، به این دلیل:
اصطلاحات زیادی وجود دارند که به پایان گرفتن دوران مجردی آدم اشاره می کنند: تشکیل خانواده دادن، قاطی مرغ ها شدن، متاهل شدن، زن گرفتن یا شوهر کردن، همسر اختیار کردن...
همه اینها اشتباهند!

تویی که ازدواج کرده ای و معتقدی این طوری خانواده تشکیل داده ای!
ببینم، یعنی پیش ازآن خانواده نداشتی برای خودت؟ پس آن پدر و مادر و خواهر و برادرها چیزی در مایه های چماق و هویج بودند یعنی؟ اگر جرات داری این را جلوی خودشان بگو تا خانوادهء تمام آبا و اجدادت را هم بیاورند جلوی چشمت و بفهمی عجب خانواده پرجمعیتی داشتی و خودت نمی دانستی!

قاطی مرغ ها شده ای؟!
این اعترافی است برآن که قبلا قاطی سوسیس ها یا مثلا قاطی ماهی های سبد خانوار بودی؟! یا مثلا قبلا یک جوجه ماشینی بیش نبودی و حالا داری پز بزرگ شدنت را می دهی؟! اگر از جنس خشن هستی که دیگر بدتر، خجالت نمی کشی با آن ریش و سبیلت رفتی قاطی مرغ ها شدی؟ خوب، یک دفعه بفرما تخم هم بگذار دیگر! نمی توانستی اقلا بروی خودت را قاطی خروس ها کنی برای خودت؟! اصلا تو یک بنی آدم هستی، خلیفه خداوند بر روی زمین. حالا که رفتی به سنت دل انگیز پدرانت عمل کردی تا دین و دنیایت باهم کامل شوند، چرا همزمان خودت را می بری قاطی حیوان ها؟! آخر این درست است که بخواهی ابرو رادرست کنی ولی بزنی چشم را کور کنی؟! نمی توانی هم همسر داشته باشی هم آدم باشی؟ چرا باید فکر کنی از وقتی ازدواج کردی، انسانیتت رفته زیر سوال؟ اگر خودت بگویی ازدواج کردی و رفتی قاطی مرغ ها، بقیه حق ندارند به تو بگویند دراز گوش بودی که ازدواج کردی؟!

توی فرمها با افتخار در آن مربع کوچک علامت می زنی که متاهلی؟!
از اول هم معلوم بود که آدم اهل و سربه راهی نبودی و مادرت اینها برایت زن گرفتند بلکه سرعقل بیایی! مگر نمی دانی"متاهل" از ریشه"اهل" و بلکه هم از ریشه"اهلی" می آید؟! اینجا هم معلوم می شود که قبلا وحشی بودی! به قبایل بدوی و اجداد غارنشینت فکرکن! بله... تو هم چیزی در مایه های همان ها بودی، به زورگرفتند اهلی ات کردند! حالا برو همه جا این را با افتخار هم اعلام کن!

می خواهی بگویی زن گرفتی یا شوهر کردی یا همسر اختیار کردی؟
زن گرفتی؟زنت را با چی گرفتی؟ با تور یا قلاب؟!
شوهر کردی؟ شوهرت را چه کار کردی یعنی؟!
همسر اختیار کردی؟مگر همسر را اختیار می کنند؟!
اصلا توضیح نده، چون کار ازاینی که هست، خراب تر می شود. برو حرف زدن یاد بگیر!

حالا لابد در یک کلام می گویی"ازدواج" کردم.
مگر "ازدواج" از ریشه"زوج" نیست؟ در این صورت، در باب" افتعال" است یا در باب"انفعال"؟ افتعالش می شود" ازتواج"، "انفعالش می شود"انزواج"! بی خیال قواعد عربی که "ازتواج" را می کنند"ازدواج"، به نظر ما ازدواج، از ریشه همان"انفعال" است. یعنی یک حرکت انفعالی برای رفع روزمرگی های زندگی انجام داده ای و حالا برای این که آن را مهم جلوه بدهی هی دنبال توصیف ها و معادل های عجیب و غریب برای آن می گردی که همه شان هم اشتباهند!
بدین وسیله ثابت شد که ازدواج به طورکلی اشتباه است!

پا نوشت:من موقع نوشتن این مطلب عصبانی نبودم. این یک مطلب طنز است. طنز، واقعیت ها را وارونه جلوه می دهد. منظور طنز، گاهی وقت ها دقیقا برعکس آن چیزی است که به نظر می رسد. نمی دانم تا کی قرار است بعضی ها مطالب طنز را جدی بگیرند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:6  توسط ani  | 




در پاسخ به دعوت سعید برای شرکت در یک بازی وبلاگی ( البته با توجه به این که سایر وبلاگ های دعوت شده توسط او، آدرس مشخصی نداشتند و من نتوانستم آنها را ببینم، هدفش از برپایی این بازی به شدت مشکوک به نظر می رسد!)، عکسی از میز کامپیوترم برایتان می گذارم تا بدانید مطالبم را در چه جور جایی می نویسم!

 تقریبا تمام مطالبم را به شکل فی البداهه پشت همین میز و مستقیما در خود وبلاگ تایپ می کنم و چرکنویس و پاکنویس ندارم، تنها در یک مورد یادم می آید که مطلب را اول روی کاغذ نوشتم و بعد در وبلاگ؛ آن هم پست ادبیات ترشیدگی بود که می خواستم نظم و توالی موضوعش حفظ شود و خواندنش را به شما(اگر نخوانده اید) توصیه می کنم.

گربه ای که توی ویترین، روی پرینتر جا خوش کرده، هدیه ای از یک دخترخانم آبادانی است، به نشانه علاقه وافور (یعنی بیشتر از وافر!) من به گربه ها!
دو عدد سگی که به شکل پا در هوا از در ویترین آویزانند(!) یادگاری از بازارچه خیریه امید هستند که بهمن ماه سال گذشته در موردش نوشته بودم. دو سگ نر و ماده انتخاب کرده ام تا مثل خودم تنها نباشند!
مجسمه زن و مردی که می رقصند را از یک شهر شمالی خریده ام.
قلمدانی که به شکل برج پیزاست، سوغات برادرم است از ایتالیا.
تعدادی نوار کاست و سی دی اوریجینال نیز در تصویر مشاهده می شوند که قسمتی از آرشیو موسیقی مرا تشکیل می دهند.
اینجا میز کامپیوتر و در عین حال میز تحریر من است، جایی که اینترنتی ترین ساعات روزم را پشت آن می گذرانم... و از همین جا برایتان دستی تکان می دهم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:40  توسط ani  | 


چند روزی نیستم. باشد که مسافرت و دیدار با بقیه دالتون ها، مرا شارژ کند!
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 11:57  توسط ani  | 


در دنیای کامنت ها، به خصوص، خصوصی هایشان(!)، بعضی ها یک جورهایی خاصند. یا ذهن آدم را با حرف هایشان درگیر می کنند، یا یک جمله تکراری آزاردهنده یا سطحی می نویسند یا بی توجه به محتوای وبلاگ نظر می دهند یا بدون آن که نظرشان موردی داشته باشد، آن را به شکل خصوصی می فرستند و یا یک جورهای دیگری خاصند دیگر! در این پست، به انواعی از کامنت که همواره برای من محل سوال بوده اند اشاره می کنم بلکه کسی پیدا شود مرا در موردشان توجیه کند!

***
یکی از انواع کامنت ها که من به هیچ وجه فلسفه وجودیشان را درک نمی کنم، این مدل است:
" اول!"
" من اول شدم. بعد سر فرصت مطلبت رو می خونم و نظر می دم!"
"یعنی جدی جدی اولین نفرم که نظر می دم؟"

... بله، اول شدی. حالا بگو اسکار اولین کامنتر وبلاگ را بدهند به تو!
چرا نمی روی با خودت یک ابتکار تراوش کنی که اول باشی؟! اینجا اول شدی که یعنی توی اینترنت خوابیده بودی و سر بزنگاه رسیدی؟! که یعنی افتخار کنی اینترنت بازی؟ آخر اینترنت هم شد دختر یا پسر؟! اگر راست می گویی برو توی کنکور اول شو! برو ورزش کن دوتا مدال برای کشورت بیاور که اسم پارک ساعی را بگذارند روی تو... نه، ببخشید، یعنی اسم تو را بگذارند روی پارک ساعی!*
بله، آن بچه محل هادی ساعی، زکریای رازی ( ما نفهمیدیم چرا به"گنجه" ای ها می گویند گنجوی، به "غزنه" ای ها می گویند غزنوی، ولی به اهالی "ری" نمی گویند "ریوی" ومی گویند رازی؟!) هم ابتکار از خودش داد بیرون، الکل را درست کرد که حالا هی توی فیلمهای خارجی، این فرنگی های از خدا بی خبر آن را زهرمار کنند و ما دوبله کنیم:" قهوه میل داری؟!"
رازی هم اول بود، ولی مگر عکسش را مثل هادی ساعی تابلو کردند به درو دیوار بزنند؟!  کسی رفت فرودگاه دنبالش، تاج گل برای دور گردنش ببرد؟! کسی روی مجله برایش تیتر زد:" پسر طلا، سپر بلا؟"!**

***
یک جور کامنت هست که فلسفه وجودی دارد، اما در آن فلسفه وجودیِ با وجودی وجود ندارد!
"سلام. وبلاگ خوبی داری. با تبادل لینک چطوری؟!"
" Bo2 من آپم. نظر یادت نره!"
" مدیر وبلاگ عکس های گوگوری مگوری از دختران ایرانی، شما را به تبادل لینک دعوت می کند. به ما سر بزنید. پشیمان نمی شوید!"
تویی که این جوری کامنت می دهی! اگر راست می گویی خودت با تبادل لینک چطوری؟! تو مگر خودت بازدید کننده نداری، ناموس نداری؟! همه اش فکر خودت هستی توی وبلاگ این و آن؟! آن پطرس ِ بلاد کفر آدم بود، تو هم آدمی. به اندازه یک بند انگشت هم به دیگران فکر کن!
 اصلا وبلاگ من را خوانده ای که می گویی خوب است؟ سه سوت بعد ازآپ شدن وبلاگم نظر می دهی، آن وقت می گویی"وبلاگ خوبی است؟"! ما هم که گوش هایمان دولایه مخملی است لابد! 
بدتر ازهمه، وقتی من به خیال خودم یک مطلب تکان دهنده یا مثلا غم انگیز نوشته ام، می آیی با آن کامنت جگرخراشت، به من توهم بدهی که خوب منظورم را رسانده ام؟ کلی پای علم مطلبم سینه می زنی و اشک می ریزی... اگر این قدر تحت تاثیر قرار گرفته ای پس چرا دست آخر یادت نمی رود نشانی وبلاگت را هم بگذاری؟!
 شاید شنیده باشی که یک بنده خدایی داد روی سنگ قبر همسرش بنویسند:" آرامگاه جاودان همسر عزیز یک پزشک که عمری را به پای او و فرزندانشان صرف کرد و الگوی فداکاری و وفاداری و عشق بود. نشانی مطب:...!!"
فاز قضیه را می گیرند این نشانی های لعنتی!
اگر دفاع قابل قبولی از کارهایت بکنی ، یک عکس تمام قد گوگوری مگوری از خودم می دهم بگذاری توی وبلاگت، به جان همه امواتم!

***
یک نفر کامنت خصوصی گذاشته که:"با سلام خدمت مدیر محترم وبلاگ
با توجه به این که بنده علاقه مند به آشپزی هستم از شما درخواست تبادل لینک دارم."

با توجه به آن که من مفهوم ِ"با توجه به این که" و "این" و "آن" را در جمله فوق نفهمیدم(!) اگر قبول کنیم که ارتباط گزینه ها درست به نظر می رسد، فرداست که ملت، چنین کامنت هایی برای یکدیگر بگذارند:

"سلام. با توجه به این که من به فیلمهای دهه ۶۰ هالیوود علاقه دارم و وبلاگ شما در مورد پرورش گیاهان زینتی است، می خواهم با شما تبادل لینک کنم!"
"سلام. با توجه به این که من در روز ۶ شهریور به دنیا آمدم و شما در ۲۸ خرداد، بهتر نیست تبادل لینک کنیم؟!"
" آبجی، با توجه به این که من به شما گفتم آبجی من را بگذار توی لینک هایت!"

آخر خواهر من! برادر من! موز چه ربطی دارد به شقایق؟!

***
بعضی ها هم که به اندازه رکوردهای داخلی احسان حدادی از مرحله پرتند. وبلاگ را خوانده و نخوانده اولین چیزی را که به ذهنشان می رسد و ارتباطش با مطلب، در حد همان ارتباط موز و شقایق است، می نویسند که فقط نشان بدهند به وبلاگ طرف سر زده اند.
این البته نشانه لطف آنهاست. چرا این جوری نگاه می کنید؟ خودتان تا حالا ازاین کارها نکرده اید؟!

حالا بروید فکرکنید کدام دسته کامنت ها روی اعصاب شما کشتی می گیرند، آن هم در مایه های کشتی حمید سوریان در المپیک امسال؟!

* بنده خدایی در توجیه این که لازم نیست اسم هادی ساعی روی خیابانی گذاشته شود، گفته بود:" فعلا که پارک ساعی هست!"
** روتیتر مجله همشهری جوان به مناسبت قهرمانی هادی ساعی در المپیک

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط ani  | 


خبر:"مجردها بیشتر از متاهل ها آلزایمر می گیرند."

 مجردهای عزیز!
هیچ از این بابت نگران نباشید و نروید به خاطر فرار از آلزایمر، خودتان را دستی دستی بدبخت نکنید. اولا که شما قرار نیست روز تولد شخص خاص یا سالگرد ازدواج و ماهگرد عقد کنان و هفته گرد(!) نامزدی و این قبیل چیزها را به خاطر بسپرید که حالا بخواهید نگران فراموش کردنشان باشید، ثانیا الان ثابت شده خیلی کارها مثل جدول حل کردن، ذهن را فعال نگه می دارد و همان کاربرد ازدواج را در حفظ حافظه شما دارد. شما هم که مجردید و تا دلتان بخواهد وقت جدول و معما حل کردن دارید! ثالثا فوق فوقش آلزایمر می گیرید، درد و غم تنهایی یادتان می رود. تا کی می خواهید با فکر کردن به این که کسی را ندارید که سرتان را روی شانه اش بگذارید غصه بخورید؟ اگر برای شفای مرض تنهایی، دوای ازدواج میسر نشد، تنها دوای باقی مانده، همانا همان آلزایمر است!

شعر مرتبط:
نباشی کاش تنها وقت پیری
که ناکام و پر از حسرت نمیری
اگر اینها نشد ممکن الهی
اقلا درد آلزایمر بگیری!

بعد از تحریر: این پست، به دلیل پاره ای اختلالات دو بار تکرار شد و ناچار به حذف هر دو بار و پست مجدد مطلب شدم. متاسفانه کلی از کامنت های  شما در این میان برباد رفت که خواهشمندم اگر مایلید شما هم آنها را تکرار کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 12:27  توسط ani  | 


لابد شنیده اید که عمو پورنگ، طی مکالمه تلفنی با دختر بچه ای، به عادت همیشه از او می پرسد:"مامان کیو دوست داره؟" جواب می شنود:"من رو!" می پرسد:" بابا کیو دوست داره؟" جواب می شنود:"من رو!" باز می پرسد:"بابا که از سرکار می آد کیو می بوسه؟" اما این بار جواب می شنود:" مامان رو!!"
در برنامه ای دیدم از دختر بچه ای خواستند شعر بخواند و او شروع کرد به خواندن ترانه ای از اندی!

***
اما این یکی راداشته باشید که مدل ۲۰۰۸ است:
بچه ای می خواسته در جمعی شعر بخواند. او در ذهن کودکانه خود، شعرهای:
" یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین هوا می ره، نمی دونی تا کجا می ره"
را با شعر:
" شبا که ما می خوابیم، آقا پلیسه بیداره"
ترکیب کرده و می خواند:" شبا که ما می خوابیم... نمی دونی تا کجا می ره!!"

به من چه؟! شعرها را درست به بچه ها یاد بدهید!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:36  توسط ani  | 


برایم sms آمد:" فرزانه، لباس های شوهرت را پشت در گذاشتم، چون فرشید ماشین نداره. ماشین ما زیرپای توست." جواب دادم:" اشتباه فرستادید ها، اگر لازم است، مراتب را مجددا به فرزانه خانم اطلاع بدهید!" طرف هم معذرت خواهی کرد.

اما چند سوال در ذهن من ایجاد شد:
۱. لباس های شوهر فرزانه، پیش فرستنده sms چه کار می کرد؟!
۲. آیا الان شوهر فرزانه لخت است؟!
۳. چه ارتباطی است میان ماشین داشتن یا نداشتن فرشید با گذاشتن یا نگذاشتن لباس های شوهر فرزانه پشت در؟!
۴. اگر فرشید ماشین داشت، الان لباس های شوهر فرزانه کجا بود؟!
۵. آیا فرزانه خودش نمی دانست که ماشین فرستنده sms اینها(!) پیش اوست؟!
۶. چرا این sms باید اشتباهی برای من ارسال می شد که این قدر به همه چیز گیر می دهم؟!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 20:8  توسط ani  | 


       

جرج بوش به همراه دختر مجرد ۲۷ ساله اش"باربارا" - که خواهر دوقلویش "جنا"، مدتی پیش ـ تقریبا همزمان با ازدواج پسر احمدی نژاد - ازدواج کرده است- در مسابقات"مایکل فلپس"، برنده ۸ مدال طلای المپیک، حاضر شد و در نهایت، ضمن احوالپرسی صمیمانه با مایکل، دخترش را هم به او معرفی کرد. بوش همچنین قهرمان طلایی را به ضیافتی در کاخ سفید دعوت کرد، آن هم با حضور باربارا. بنا بر شایعات، مایکل فلپس می تواند داماد آینده رییس جمهور آمریکا باشد.
حتی رییس جمهور بزرگترین قدرت استکباری دنیا هم نگرانی هایش بابت عراق و ایران و کره شمالی را بی خیال شده، نگران دختر ۲۷ ساله اش است که مبادا یکی به جمع ترشیدگان دنیا بیفزاید و یا بعد از ازدواج خواهر دوقلویش، افسردگی بگیرد. او احتمالا با باربارا مشورت کرده تا بداند سراغ چه کسی باید برود و توجه او را به دخترش جلب کند. تازه معلوم هم نیست این جلب توجه تابلو، مثل اقدامات او در عراق و افغانستان، جواب بدهد و آنها را به نتیجه دلخواه برساند.
بنابراین نتیجه می گیریم که نجات خویشتن از ترشیدگی چیزی است در مایه های اقدامات نظامی آمریکا در عراق و سیاست های پیچیده سردمداران دنیا در ارتباطات بین المللیشان.
درست به همین دلیل، نوشتن وبلاگی با موضوع ترشیدگی نیز اقدامی است در راستای به چالش کشاندن مسایل مربوط به بحران جهانی ازدواج ـ ایران و آمریکا و دوست و دشمن هم نمی شناسد ـ و نویسنده آن کسی است درمایه های روسای دولت های بزرگ دنیا که نامش درتاریخ، جاودانه خواهد ماند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:45  توسط ani  | 


 از سرکار که برمی گردم, نرسیده به خانه, بابا را می بینم. طبق معمول با هم شوخی می کنیم و به هم تکه می اندازیم. وقتی می رود, می ایستم و تا وقتی دیگر نمی بینمش, عاشقانه نگاهش می کنم. تا وقتی دیگر نمی بینمش...
 فقط خدا می داند که چقدر این مرد را دوست دارم. همیشه ادعا می کند مایه سربلندی اش هستم. چه وقتی بچه بودم و از مدرسه ام برمی گشت و می گفت:" این هم شد کارنامه؟ همه اش بیست! هیچ هیجانی ندارد!" چه وقتی بزرگتر شدم و با نگاهی غرورآمیز نگاهم می کرد و می گفت:" آفرین دخترم! لباس هایی را که انتخاب می کنی دوست دارم!"و حتی این جمله اش همیشه توی گوشم زنگ می زند:" تو اگر به یک پادگان هم بروی من خیالم راحت است."این را به خواهرهایم نمی گفت!
او به من شخصیت داد. هیچ چیز را ازاو پنهان نکردم. باورش را پر و بال دادم. قوی شدم. خودم را باور کردم. برای خودم کسی شدم... و به او افتخار کردم... عاشقش شدم.

به خانه که می رسم, نگاه منتظر مادرم آرام می گیرد. هرقدر هم زودتر از موقع بیایم, می گوید:"معلوم هست کجایی؟!" و ادامه می دهد:" خانه بدون تو صفایی ندارد." مرا در آغوش می کشد.
مادرم ملغمه عجیبی است از فداکاری و قدرت. هرچیز که داریم از وجود باوجود اوست و این موضوع, زن سالاری خانه را شیرین می کند, که اگر امور به دست بابا بود تا به حال به خاک سیاه نشسته بودیم! خواهرم همیشه به شوخی می گوید:" در خانه ما, مامان, باباست و بابا, مامان!" محبت و صمیمیت و همدلی بابا در کنار اقتدار و اقتصاد و تدبیر مامان, زندگی را تکمیل کرده.

 روزهای بلوغ را به یاد می آورم که با مامان دعوا داشتم و از بابا گریزان بودم. حتی تا چند سال پیش ازآن, وقتی پدرم از جبهه برمی گشت, خواهرهای کوچکترم از ترس دیدن "آدمی که ریش و سبیل دارد", پشت شوفاژ قایم می شدند.مرد ندیده بودند. مرد خانه مان برادر نوجوانم بود که ریش و سبیل نداشت. شب های بمباران و درس خواندن از روی تلویزیون... جنازه مرد همسایه بی سر برگشت... شوهرخاله ام همان ماه اول حضورش در جبهه شهید شد و دخترخاله ام هنوز در شکم مادرش بود...
 آن قدرها هم راحت به اینجا نرسیدیم که امروز قدر این آرامش سیال را ندانم, قدر پدری که همه دوستانم دوستش دارند و مادری که همه اذعان دارند در کنار پدر, زوج منحصربه فردی را تشکیل داده است. قدر نامه های عاشقانه بابا و مامان به همدیگر را در روزهای عمان و خوزستان که حالا به من رسیده اند, قدر این خانه باصفا را که قطعه ای از بهشت است... که می توانی در حیاطش گیسوانت را به باد و آفتاب بسپاری,آلبالو و توت فرنگی بچینی و زیر نور ماه بخوابی, بی که نامحرمی تو را ببیند.

طبیعت نگرانم می کند, طبیعتی که درآن پدرو مادرها روزی فرزندانشان را تنها می گذارند. هرچقدر هم که باور داشته باشم جوانمرگ می شوم و این منم که زودتر از آنها می روم, این نگرانی همیشگی است. جای خالی آدمهای عاشق زندگی مرا چه کسی پرخواهد کرد؟
از آرامش زندگی ام می ترسم که نکند نشانه توفان باشد.

پیری خودم را تصور می کنم, بی که فرزندی مایه سربلندی ام باشد و بی که صندوقچه نامه های عاشقانه ام را به او بسپارم. بی آن که عشقی را که آموخته ام به دیگری انتقال بدهم و بی آن که سیر طبیعی دنیا را با تنهایی ساده و پیچیده خود, برهم نزنم.
فکر می کنم جوانمردانه نیست پیری ام را در کنار کسی باشم که خوشی های جوانی را با او تقسیم نکرده ام. راستی, اگر دو تا آدم چهل ساله با هم ازدواج کنند, چه چیز برای هدیه دادن به یکدیگر دارند؟ بدم می آید از مردی که در جوانی عشق و حالش را می کند و برای روزهای تنهایی به فکر یک پرستار می افتد. عادلانه نیست. پیری در کنار کسی برایت خوشایند خواهد بود که سال ها با هم زندگی کرده و در آزمون های مختلف زندگی دوشادوش هم تلاش کرده باشید. برای همدیگر از خود گذشته باشید. عشق را نشان داده باشید به هم.
 
چشم انداز آینده نگرانم می کند.

این هم refresh مورد نظر کورش خان بی نام!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:37  توسط ani  |