تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد

میترا دختر زیبایی است.چشمهایش سگ دارد. ارثیه قابل قبولی به او رسیده و اموراتش راحت می گذرد. رقص عربی بلد است. خیلی بیشتر از آنچه فکرش را بکنید خواستگار داشته و هنوز هم گاهی سراغش را می گیرند، حتی با آن که امسال ۴۵ سالش تمام می شود.

داستان زندگی او تنها معمای حل نشده زندگی من بود. در زندگی هرکس دیگری روالی کشف می کردم. همه به نسبت تلاش و اقبال و اخلاقشان به چیزهایی می رسیدند یا نمی رسیدند، به جز او. سیر زندگی اش هیچ مفهومی را منتقل نمی کرد. نمی فهمیدی چرا کارش این قدر گره دارد. به دلایل مختلف و گاهی حتی بدون دلیل، نه توانست درس بخواند، نه توانست سرکاری برود، نه توانست ازدواج کند و نه حتی توانست دوستی صمیمی و قدیمی داشته باشد از جنس خودش، هرچند آدم خوش بین و بسیار شوخ طبع و خوش صحبتی است. حتی خانواده اش بی دلیل از او بدشان می آید. روحیه اش خیلی قوی است که بدون داشتن هیچ دلخوشی تا حالا دوام آورده و شوخ طبعی اش را هم از دست نداده. 

در لابه لای رکود عجیب زندگی اش، گاهی اتفاقات عجیب تری هم می افتد. خیلی وقت ها مردها در خیابان بی اختیار دنبالش راه می افتند، حتی یک بار مردی از شیراز تا تهران دنبالش آمد تا از او خواستگاری کند! دو تا از خواستگارانش مدتی پس از تقاضای ازدواج از او مرده اند.
 گاهی مردانی که هیچ ارتباط و تناسبی با او ندارند، متلک هایی به او می گویند که به قیافه شان نمی آید، مثلا یک بار یک پیرمرد کارگر افغانی که همه دندان هایش ریخته بود، به او گفت:" امشب خماری چشم تو مرا می کشد!"

اخیرا رمالی با دیدن او پرسید:" تا حالا نشده کسی با دیدن تو میخکوب شود؟ تا حالا کسی متلک نامربوطی به تو نگفته که شنیدنش ازاو بسیار عجیب به نظر آمده باشد؟ کارهای زندگی ات گره کور نمی خورد؟ خواستگاری های بی سرانجام زیادی نداشته ای؟" 
پاسخ همه سوالات مثبت بود!

پیرمرد رمال گفت:" کسی از طایفه جن ها عاشق تو شده. این چشم تو نیست که نگاه ها را دنبال خودش می کشد، اوست که از دریچه چشم تو به دیگران می گوید:"ببینید، این معشوق من است!" اگر کسی چیزی به تو می گوید که تعجب می کنی، حرف خودش نیست، حرف های آن جن است که از زبان دیگران به تو می گوید. اما اگر کسی زیاد به تو نزدیک شود، کاری می کند که ازدواج و عشقتان به سرانجام نرسد. به کارهای زندگی ات گره می اندازد مبادا از دستش بروی." 
 
طی تحقیقاتی متوجه شدم که عشق و ازدواج میان جن و انس، دارای سابقه تاریخی است و روایاتی هم در این زمینه داریم(حتی در روایتی خواندم که ازدواج جن و انس، باعث کوتاهی عمر انسان می شود) ضمن آن که این فرضیه، معمای زندگی میترا را حل می کرد و این برای من که سال هاست اورا می شناسم و همیشه همه چیز زندگی اش برایم جای سوال داشت، مفری بود برای رهایی از چراها.

حرف های رمال را باور کردم تا شاید هیچ معمایی در زندگی آدمهای دور و برم نباشد که آزارم بدهد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:2  توسط ani  | 

(۱)
همسر آینده من یک پزشک است.
.
.
.
ـ من استعداد چاقی ندارم، تازه از وقتی رفته ام سرکار، ۵-۴ کیلو لاغرتر هم شده ام.
- نگران نباش، وقتی شوهر کنی چاق می شوی.

***
- جوش می زنم. دکتر گفته منشاء هورمونی دارد.
- پس اگر ازدواج کنی حل می شود.

***
- همیشه نگران این هستم که مبادا سرطان سینه بگیرم.
- حق داری. هرچه دیرتر ازدواج کنی احتمال ابتلا به آن بیشتر هم می شود.
.
.
.
ترسم از غده ست و جوش و لاغری
ظاهرا باشد طبیبم، شوهری!!


(۲)
چند وقتی است یک نفر هر نیمه شب sms می دهد که:"سردمه"!!
بالاخره برایش نوشتم:"نگران نباش، وقتی به خاطر مزاحمت هایت به درک واصل شدی، آنجا گرمت می کنند!"
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:44  توسط ani  | 


قرارم را به هم زدم
تا قرارم را به هم نزنم

بی قرارتر شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:2  توسط ani  | 


امروز می خواهم واقعیتی را اعتراف کنم

شوهرم نتوانست اعصابش را کنترل کند و روی من دست بلند کرد
یادم می آید قبلا هم بارها مرا رنجانده بود... اما کتک... نه...

یک بار توی خیابان به دختری که هفت قلم بزک کرده بود جلوی چشم من متلک گفت.
دوست دارد من مانتوی سیاه و گشاد بپوشم، آن وقت بیرون که می رویم به دخترانی خیره می شود که مانتوی رنگی تنگ پوشیده اند.
آن روز به آن دختر گفت:" چندی خوشگله؟"
دختر که رد شد، با آن خنده وقیحش به من گفت:" وقتی این شکلی می آیند بیرون، لابد آمده اند شبکاری دیگر!"

خیلی پیش آمده که دستپخت مرا مسخره کرده باشد، آن قدر که دیگر عادت کرده ام و به نظرم توهین آمیز نمی آید که مرا با کلفت اشتباه گرفته است. فکر می کنم اعتماد به نفسم را از من گرفته...

هردویمان کار می کنیم اما وقتی به خانه می رسیم، در حالی که او استراحت می کند، شیفت دوم کار من شروع می شود. دیگر ازاین همه خرحمالی خسته شده ام.جسم و روحم خسته است. اگر لبخندی می زد و یک"دستت بشکند" می گفت، هزار برابر اینها کار می کردم اما همیشه آخرش به اینجا ختم می شود که دارم وظیفه ام را انجام می دهم. حقوقم را هم دودستی  تقدیم صاحبخانه می کنم. آرزوی این که یک جفت جوراب برایم بخرد به دلم مانده است... 

اوضاع وقتی خرابتر شد که فهمید بچه دار نمی شویم. فقط خدا می داند ازآن روز چقدر عذاب کشیدم. کاری کرده که کاملا احساس می کنم زیادی ام. به من گفته به زودی سرم هوو می آورد. نمی دانم باید چه کار کنم...


داشتم می گفتم...
امروز می خواهم واقعیتی را اعتراف کنم
وقتی به درددل این زن ها گوش می دادم، خدا را شکر کردم که هنوز مجردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:47  توسط ani  | 


(۱)
به گزارش یکی از دوستان، شبکه خبری فارسی صدای آمریکا (voa persian) ساعت ۱۱جمعه شب گذشته، در قسمتی از برنامه فرهنگی"شباهنگ" که به معرفی وبلاگ های برتر و نقل قول ازآنها اختصاص داده شده بود، به نقل پست زمین چقدر کج است!(1) از وبلاگ"یاد داشت های یک دختر ترشیده" پرداخته و کلی هم ازآن تعریف کرده ولی در پایان از استامینوفن به عنوان نویسنده اش نام برده است!
خوب برادر من،خواهر من! توی شبکه هایتان همین کارها را می کنید که آدم هیچ وقت نمی تواند به درستی اطلاعاتی که می دهید اطمینان کند دیگر!

(۲)
آنی دالتون در طول دوران برگزاری نمایشگاه کتاب، با دوتن از خوانندگان مطالبش دیدار کرد. هردوی آنها خانمهایی مجرد و همدرد خود ایشان بودند!
به ادعای روانشناسان، ملاقات با افراد همدرد، در التیام آلام بشری تاثیر بسزایی دارد!

(۳)
فرد ناشناسی که طی روزهای اخیر با راه اندازی وبلاگ های متعددی با همین عنوان و قالب وبلاگ یاد داشت های یک دختر ترشیده و سرقت نوشته های قبلی و فعلی او، سعی در قدم زدن روی اعصاب ملت داشت، پس از قبول چند شکست اولیه و مسدود شدن وبلاگ های تقلبی اش، وبلاگی با استفاده از یک سرور دیگر باز و آنی را تهدید کرد که اگر آن وبلاگ هم بسته شود، برای تخریب شخصیت دختر ترشیده(آنی)، در همه جای فضای نت با اسم او، کامنت های مستهجن و توهین آمیزی خواهد گذاشت. بدیهی است هوشیاری ملت همیشه در نت(!) به خنثی کردن این قبیل توطئه های شریرانه خواهد انجامید.
این فرد ناشناس فاقد آی کیوی لازم برای درک این مطلب است که الزاما این، خود آنی نیست که به کار او اعتراض، و آن را به بلاگفا گزارش می دهد و معلوم نیست چرا همچنان به عناد خود با شخص آنی ادامه می دهد!

(۴)
به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید:
رتبه وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده در میان وبلاگ های محبوب اهالی نت، طی روزهای گذشته دائم در حال نوسان بوده است. نویسنده این وبلاگ، ضمن تبریک به یک پزشک که از همان ابتدا توپ هم نتوانسته او را از جایگاه اول تکان بدهد، اظهار امیدواری کرد که خودش هم در نهایت، رتبه ای آبرومند کسب کند تا انگیزه لازم برای شرکت در اختتامیه مسابقه در او ایجاد شود.

شمایی که هر روز اینجا را می خوانید و حالش را می برید، اما هنوز نرفته اید به نشانیhttp://persianweblog.ir/topblogs/ تا به آنی دالتون رای بدهید...

.
.
.
پس کی می خواهید بروید به نشانی http://persianweblog.ir/topblogs و به آنی دالتون رای بدهید؟!

زودتر بروید به نشانی http://persianweblog.ir/topblogs و به او رای بدهید!


ادامه خبرها در بخش بعدی اخبار!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:49  توسط ani  | 


این که هنوز ازدواج نکرده ام، دلیل بدشانسی من نیست
دلیل خوش شانسی پسرهایی است که هنوز فرصت آشنایی با مرا پیدا نکرده اند! 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:22  توسط ani  | 


 ـ  چطور داری می ری خواستگاری در حالی که نه خونه داری، نه ماشین داری، نه پس انداز داری... آخه چی داری؟
- " دوستش" دارم!!

***
- خواستگارت چی داره که می خوای قبولش کنی؟ نه خونه، نه ماشین، نه حقوق آن چنانی، نه تحصیلات...آخه چی داره؟
- قصد ازدواج!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:34  توسط ani  | 


می گویند روزی فتحعلی شاه بین دو تن از زنانش به نامهای"حیات" و "جهان"نشسته بود که ناگهان طبع شعرش گل کرد و این بیت را سرود:
"نشسته ام به میان دو دلبر و دو دلم
که را به مهر ببندم؟ در این میان خجلم!"

"جهان" فورا جواب داد:
" تو پادشاه جهانی، جهان تو را شاید!"
"حیات" گفت:
"اگر حیات نباشد، جهان چه کار آید؟!"
 
در این لحظه، یکی دیگر از زنان حرمسرا به نام"بقا" که این حرف ها را شنیده بود، از پشت پرده بیرون آمد و گفت:
" حیات و جهان هردوشان بر فناست
بقا را طلب کن که آخر بقاست!"
.
.
.
... ببینم، کسی این مصرع زیبای لسان الغیب، خواجه حافظ شیرازی را نشنیده است که:
" بنده طلعت آن باش که "آنی" دارد"؟!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:17  توسط ani  | 


همکارم پسر شش ماهه اش را آورده سرکار . وقتی بچه را بغل می کنم، همه می گویند مادر بودن چقدر به من می آید!

و من می شنوم
نبض جنینی را
که در من نمی تپد.



به وجه تسمیه این پست هم فکر کنید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:46  توسط ani  | 


(۱)
در اغلب غرفه ها، ورژن های مختلفی از کتاب های" چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد؟" و" قورباغه را قورت بده" به چشم می خورد.
من نمی فهمم... بهتر نیست پنیر را قورت بدهیم و قورباغه را جابه جا کنیم و بیندازیم بیرون؟!

(۲)
دوست آنی - چه کتاب هایی خریدی آنی؟
آنی - "زن ایرانی به روایت سفرنامه نویس های فرنگی"،" اتو بیوگرافی هیلاری کلینتون"، "گفت وگوهای اوریانا فالاچی"،"جنس دوم" سیمون دوبوار...
- اینها که همه اش کتاب های زنانه است! برای همین همین طور مجرد مانده ای دیگر! کتاب مردانه(!) نخریدی؟
- بگذار ببینم... چرا... "پسری به نام دردسر"!!

(۳)
"سیامک گلشیری" چقدر با خیلی از دخترهای امروزی تفاهم دارد! از او کتابی دیدم به اسم" من عاشق مردهای پولدارم"!

(۴)
دوست آنی - جدیدا همه دامادها از عروس ها سرترند. امسال که توی فامیل ما سال بازشدن بخت دخترهای زشت بود!
آنی ـ جدی؟ پس تو چرا ازدواج نکردی؟!!
- بی مزه! همین ثابت می کند که من زشت نیستم!
- نه... این ثابت می کند که تو هم زشتی و هم بدشانس! 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20  توسط ani  | 


یکی بود یکی نبود.
یک "آنی دالتون" بود که یک وبلاگ به نشانی www.anidalton.blogfa.com داشت. اسمش را گذاشته بود "یاد داشت های یک دختر ترشیده" و توی آن در مورد خودش می نوشت. بعد از مدتی خوانندگان پر و پا قرصی پیدا کرد که باعث رونق کارش شدند.

بعضی ها فکر کردند حالا که این طور است، چرا ما یک وبلاگ توی همین مایه ها نزنیم و خوانندگان پر و پا قرص نداشته باشیم و به کارمان رونق ندهیم؟

اول پسری پیدا شد که وبلاگی به نشانی www.danialton.blogfa.com  با همان قالب و شکل و شمایل وبلاگ "آنی دالتون" درست کرد و اسمش را گذاشت"یاد داشت های یک پسر ترشیده"! او آنجا در مورد خودش می نوشت. آنی خوشش آمد.

بعد یک نفر دیگر، وبلاگی به نشانی www.atidalton.blogfa.com با همان قالب و شکل و شمایل وبلاگ "آنی دالتون" درست کرد و اسمش را گذاشت "یاد داشت های یک دختر ترشید."! او آنجا همان مطالب "آنی دالتون" را copy-paste می کرد. بعضی ها نمی فهمیدند که اینها نوشته های خودش نیست و با تصور این که با "آنی دالتون" واقعی طرف هستند به سراغش می رفتند.
یکی از طرفداران "آنی دالتون" که همیشه جیغ می زد، عصبانی شد و رفت به بلاگفایی ها خبر داد و آنها آمدند در وبلاگ "آتی دالتون" یا همان آنی دالتون تقلبی را تخته کردند، چون برخلاف خیلی جاها، طرفدار قوانین کپی رایت بودند!
"آتی دالتون" که حسابی لجش درآمده بود، رفت و دوباره یک وبلاگ به نشانی www.abidalton.blogfa.com درست کرد و اسمش را گذاشت"یاد داشت های یک دختر ترشیده"! او آنجا اولین مطلب "آنی دالتون" را copy-paste کرد و به آنی و خوانندگان وبلاگش خندید.

آنی دالتون واقعی بین همه این قصه ها گم شد و دیگر هیچ کس نتوانست پیدایش کند.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط ani  | 


"برنارد شاو" گفته:" مرد، نسخه چرکنویس خلقت است و زن، نسخه پاکنویس شده."
.
.
.
... لعنت به من!
همیشه چرکنویس ها را دور می ریختم!!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:27  توسط ani  | 




" یک قلب عاشق و یک نگاه پاک چیزهای خیلی خیلی خوبی هستند ولی در نهایت فقط همان گردنبند الماس است که برای آدم باقی می ماند!"

                                                                              مریلین مونرو

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط ani  | 


"استاندار يكي از استان هاي شمال شرقي كشور گفت با وجود جوانگرايي، از گماردن مديران مجرد در پست هاي دولتي به شدت جلوگيري خواهم كرد.
به گزارش ايرنا، اين استاندار افزود اگر هم مدير مجردي در استان هست بايد يا سريعا ازدواج كرده و يا از كار بركنار شود.
او در نشست سازمان جوانان هنگام ارايه گزارش عملكرد سه ماهه خود، پس از اشاره به برپايي كلاس هاي قبل و بعد از ازدواج، با اين پرسش مواجه شد كه آيا خود ازدواج كرده است؟
وي با دادن پاسخ منفي گفت كه البته خواستگاري رفته است و جواب شنید: پس تا حالا ‪ ۵۰‬درصد كار درست شده است."

* نتیجه ۱: رطب خورده منع رطب کی کند؟... نه ببخشید... رطب نخورده گاهی می تواند بگوید رطب خوردن خوب است!
 
* الف:طبق گفته ایشان، یک آدم مجرد نمی تواند مدیر خوب و قابلی باشد.
ب: ایشان خودش هم یک مدیر مجرد است. 
نتیجه۲: بقال نمی گوید ماست من ترش است... نه ببخشید... بقال گاهی می تواند بگوید ماست من ترش است!

* آگهی دختر دم بخت:
اکازیون برای مدیران مجردی که در آستانه برکناری از کار خود هستند!
با یک انتخاب و یک ازدواج، شغلتان را بیمه کنید!!

* اخبار رسیده: سیل مهاجرت دختران و زنان به سوی استانی در شمال شرقی کشور!

* دختر ترشیده:"این که طرف گفته مديران مجرد بايد سريعا ازدواج كنند، درست، اما منظورش از این "سریعا" چقدر سریع بوده؟! به ما قد می دهد؟! من که از قدیم هوی متال باز بودم، هرچه سریعتر بهتر!!" 

* اطلاعیه فوری انجمن پسران خوشگذران:
مدیران مجرد عزیز! تا دیر نشده، از شمال شرقی کشور به جنوب غربی آن فرار کنید!

اشعار... نه، ببخشید... شعارهای مرتبط:
آهای پست دولتی، تو باعث ذلتی!
استاندار مجرد  چرا زدی حرف بد؟!
آزادی آزادی!  تو در شغل  ِ آزادی!
 فراری یا بی کاریم ... همسر نمی پذیریم!

* با تشکر از آست عزیز
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:25  توسط ani  | 


جام جم امروز:" بالاخره تحقیق های پژوهشگران نتیجه داد و معلوم شد چرا زنان خانه دار غیر از سر و سامان دادن به وضعیت خانه خود، فرصتی برای انجام کارهای دیگر پیدا نمی کنند. دلیل این اتفاق، فقط یک کلمه است: شوهرها!
پژوهش تازه ای در دانشگاه میشیگان، نشان می دهد شوهرها در هفته حدود هفت ساعت کار اضافه برای همسران خود در خانه تولید می کنند، این در حالی است که همسران آنها در هفته برایشان یک ساعت وقت اضافه به وجود می آورند."(ترجمه پویا قمیشی)

* وقت طلاست و ازآنجا که زنان برای همسرشان وقت اضافه تولید می کنند، در حکم معدن طلا هستند!
 آقایان! شما در ازای پرداخت یک سرویس طلای ناقابل، یک معدن طلای مادام العمر به دست می آورید. دیگر از چی شاکی هستید؟!

* آگهی دختر دم بخت:
مزایده: یک معدن طلا موجود است. حق بهره برداری اختصاصی برای بالاترین پیشنهاد!
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:5  توسط ani  | 


همشهری:"مسوولان زندانی در هلند متوجه شدند که زندانیانشان دچار افسردگی می شوند و بعد از آزادی دیگر انگیزه ای برای زندگی ندارند. بنابراین تصمیم گرفتند برای ازدواج زندانیان آزاد شده، تسهیلاتی در نظر بگیرند تا امید به زندگی را به آنان بازگردانند."

خبر احتمالی مشابه در آینده : مسوولان امور جوانان در ایران متوجه شدند که جوانانشان شرایط ازدواج را ندارند و دچار افسردگی می شوند. بنابراین تصمیم گرفتند برای زندانی کردن جوانان مجرد، تسهیلاتی در نظر بگیرند تا آنها دیگر به ازدواج فکر نکنند!!

پیشنهاد: جوانان مجرد ایرانی را به عنوان"تسهیلات در نظرگرفته شده از سوی مسوولان زندان هلند" به آنجا بفرستید تا با زندانیان آزاد شده ازدواج کنند و به این ترتیب مشکل هر دو طرف حل شود!!

نکته تشویقی تاکیدی: هلند کشور گل است و ما مملکت گل و بلبل. پیوند این دو تا چه شود!! 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:6  توسط ani  | 


با زوج جوانی که ماشین دارند بیرون می روم. علی القاعده آنها جلو می نشینند و من عقب. اگر من شوهر داشتم و شوهرم ماشین داشت و با کسی بیرون می رفتیم، ما جلو می نشستیم و او عقب.
یاد جوک آن گوسفندی می افتم که همیشه عقب وانت سوارش می کردند و گریه می کرد و می گفت دوست دارد جلو بنشیند! وقتی می بردندش جلو ، باز هم گریه می کرد و می گفت دلش برای آن عقب تنگ شده.
می ترسم بعدها دلم خیلی برای این روزها تنگ بشود. حال می کنم که با زوج جوانی بیرون رفته ام و آنها جلو نشسته اند ومن عقب!
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:21  توسط ani  | 


یکی از دوستانم که با همسرش سفری به ترکیه داشت، می گفت آنجا در یک"کف پارتی" شرکت کرده اند، یعنی همه میهمانان در استخری پر از کف غوطه ور بوده اند.
اگر" توی کف بودن"، خوشایند باشد، خوش به حال خودمان که دائم الکف پارتی هستیم!!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:5  توسط ani  | 


نام وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده در میان وبلاگ های محبوب ملت( اینجا کلیک کنید ) به چشم می خورد.

* بلاگر بدبین: امکان ندارد یک دختر ترشیده این قدر خواستگار داشته باشد!
* بلاگر خوش بین:ای ول! اگر دختر ترشیده رای بیاورد، بالاخره در جلسه معرفی برگزیده ها می رویم ببینیم این آنی دالتون راستکی است یا نه... یا اصلا دختر است یا پسر!؟
* بلاگر رقیب: سیستم انتخابات مشکل دارد، این دختره هم هی می رود به خودش رای می دهد!
* بلاگر رفیق: بیچاره آنی! نمی تواند به فک و فامیل و بر و بچزشان بگوید بروند به او رای بدهند، چون به آنها نگفته چنین وبلاگی دارد!
* عليرضا شيرازي (مدیر بلاگفا): آفرین آنی، بلاگفا را سربلند کردی!
* آنی دالتون: یعنی من واقعا این قدر محبوب بودم و نمی دانستم؟!
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:9  توسط ani  | 


مسابقه انتخاب محبوب ترین وبلاگ های فارسی برگزار می شود، بی خیال انتخابات فردا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:5  توسط ani  | 


(۱)

- ازدواج نیمی از دین است.
- بله... ولی نیمه گمشده اش!

(۲)

چقدر دنبال نیمه گمشده ام  گشتم
غافل از این که به تنهایی تمام بودم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:28  توسط ani  | 


- برای اولین بار سوار مترو شدم، خیلی جالب است ها!
ـ بله... آن اوایل یک بار، من و همکارم با هم رفتیم مترو بازی! از ایستگاه اول تا ایستگاه آخر رفتیم و برگشتیم.
- همکارت آقای...؟؟
- خانم بود، نه آقا... آخر آدم با همکار مَردَش می رود مترو بازی؟!
- آدم با همکار مردش می رود چی بازی؟!! 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط ani  | 


پسرها می گویند دخترها پرتوقع شده اند و پولکی، گیریم که درست، ولی...

با اکیپی از دوستان قرار گذاشته بودیم برویم دشت هویج لواسان. من و دوستم آمدیم توی جاده لشگرک و منتظر ماشین شدیم، اما آن موقع صبح جز تک و توک ماشین های شخصی بچه مایه دارهایی که می رفتند به ویلاهایشان سر بزنند، جنبنده ای پیدا نبود.
پرادویی رد شد و نگه داشت، مرد محترم و مسنی راننده اش بود که گفت می تواند ما را تا میدان لواسان ـ که درآنجا با بچه ها قرار داشتیم ـ برساند. کمی تردید کردیم اما خیلی زود با توجه به سن و سال و شخصیت آقای راننده که همین طور شلپ شلپ می ریخت کف ماشین(!)( اما حواسمان بود که یکهو همه اش نریزد!)و معطلی نیم ساعته و نا امیدیمان از رسیدن تاکسی و مینی بوس، پذیرفتیم. من جلو نشستم و دوستم عقب. آن آقا هم که واقعا محترم بود ما را به مقصد رساند و کنار ماشین بچه ها ـ که زودتر رسیده بودند ـ پیاده کرد.

آن روز نیش پسرهای گروه تا حد امکان برای من باز بود و کار به چند پیشنهاد مختلف نیز انجامید. من که اصولا آدم خوشبینی هستم، بدون آن که ظنی به جذاب بودن خودم ببرم(!)بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که حضرات خیال کرده اند آن آقای پرادو دار(!) پدر من بوده که ما را به محل قرارمان رسانده و رفته!!  

آیا فقط دخترها پولکی شده اند؟
آیا این که پسرها از روی مال و اموال خانواده دخترها به آنها امتیاز بدهند، زشت تر از پولکی شدن دخترها نیست؟
از قدیم پسرها دنبال دخترهای زیبا و دخترها دنبال پسرهای پولدار بودند. حالا چه شده که پسرها هم خدا را می خواهند و هم خرما را؟!
آیا...؟؟

بیت مرتبط:
آخه واست چی کم گذاشتم؟
فقط پرادو دو در نداشتم!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:35  توسط ani  | 


کمترین نرخ در عکاسی و فیلمبرداریِ"..."برای عروس و داماد، شش میلیون تومان است.
قیمت یک دست لباس عروس در مزون"..."، برای یک شب دومیلیون تومان است.
ورودی هر میهمان در تالار"..."، برای هر نفر بین پنجاه تا هفتاد هزارتومان است، به عبارتی برای ۲۵۰ میهمان می کند بین ۱۲.۵ تا ۱۷.۵ میلیون تومان...
.
.
.
جوان ها! خوب کاری می کنید که مجرد می مانید!
پسرها! مبادا زن بگیرید که بدبخت می شوید!
دخترها! ازدواج نکنید که با این ارقام نجومی مواجه نشوید!

آنی جان! دستت درد نکند که ترشیدی!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:12  توسط ani  |