هی بچه ها!
سه هفته قبل ملیحه عزیز ، طی کامنتی پیشنهاد داد که من هم در جشنواره وبلاگ نویسی زن، جامعه و مشارکت که از سوی شاخه زنان جبهه مشارکت برگزار می شود، مشارکت کنم! من هم لینک وبلاگم را محض الکی! برای دبیرخانه جشنواره فرستادم...
امروز صبح ای میلی از سوی دبیر جشنواره داشتم که:
"با سلام و احترام
از شما دعوت می شود که به عنوان میهمان ویژه در اختتامیه جشنواره شرکت فرمایید"!
حالا من فردا ساعت ۴ در خیابان سمیه، بین سپهبد قرنی و نجات اللهی، پلاک 180 حضور به هم می رسانم تا ببینم میهمان ویژه یعنی چه!
حضور همگان برای دست انداختن یک دختر ترشیده(!) آزاد است.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:30  توسط ani
|
کتاب تازه از زیرچاپ درآمده "بی نظیر بوتو، دختر شرق"، ترجمه علیرضا عیاری را می خوانم که کتاب جالبی است. بی نظیر، نخست وزیر فقید پاکستان در سن ۳۴ سالگی ازدواج کرده بود.
دارم بین "بی نظیر" بودن و ازدواج در سن ۳۴ سالگی ارتباطاتی کشف می کنم!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:25  توسط ani
|
البته واضح و مبرهن است که ما دیروز به بازارچه خیریه موسسه پیام امید رفتیم. درآنجا آش خوردیم و "آیس کپَک" نخوردیم و نشستیم کاریکاتورمان را کشیدند و سنگ ماه تولدمان را خریدیم با یک لب قرمز بادکنکی که وقتی بادش می کردی حسابی متبرج می شد! یک دانه گلدان قرمز سفال هم خریدیم که رویش نوشته بودند Hot و خیلی عشقولانه به نظر می رسید و ماخودمان آن را ولنتاین کردیم به خودمان.
بعد به غرفه وبلاگ نویس ها سر زدیم. می خواستیم نگوییم کی هستیم ولی وقتی آن خانم مهربان پرسید شما وبلاگ دارید؟ و ما گفتیم" اِی..." گفت:" نکند دختر ترشیده می باشید؟" و عکس العمل ما آن قدر تابلو بود که تابلو شدیم رفت! بعد هم گفتیم به کسی نگویید که ما آنی می باشیم اما می دیدیم که هی یک کسانی به طور مشکوک ما را به هم نشان می دهند و پچ پچ می کنند و حتی گاهی به ما اشاره هم می نمایند که"آنی؟!" اسم وبلاگمان را هم نوشتند زدند آن بالای بالا، اول لیست! آنها گفتند یک آقایی هم آمده بود مارا ببیند و کلی ایستاده بود، اما موفق نشده بود (شاید هم موفق شده بود و بعدش فرار کرده بود!) وما نفهمیدیم کی بود!
یکی از آن خانمهای مهربان گفت ترشیجاتی که در غرفه وبلاگ نویسان فروخته می شود، ثابت می کنند که ترشی چیز خوبی است و این گونه بود که ارزش سهام دختر ترشیده توی بورس صعود کرد!
در طبقه دوم یک آقایی بود که گیسوان و ریشش هم اندازه و دراز بودند و کاریکاتورش هم کنارش به دیوار وصل بود و دوتا عروسک به ما قالب کرد که البته چون همه خریدها خیریه بود و پولش توی جیب شلوارجواتی شیش جیب او نمی رفت، پس نتیجه می گیریم که او عروسک ها را به ما قالب نکرد و فقط سبب خیر شد که "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد." این شعر ، به جز کلمه"خیر"ش، هیچ ربطی به موضوع نداشت و فقط خواستیم بگوییم شعر هم بلدیم.
یکی از دوستان آن آقا، یک آقای جوان بود که سبیل های دسته موتوری داشت و ما به او گفتیم:" قیافه شما خیلی آشنا می باشد. آیا توی فیلمهای قبل از انقلاب بازی نکرده اید؟!" خودش هم اذعان داشت که هنوز متوجه نشده که انقلاب شده تا تیپش را عوض کند و آپ بریزد توی دیتش!
در غرفه ها آهنگ های جالبی پخش می شد که با کلاس بودند و بعضی هایشان انگلیسی بلغور می کردند که ما خیلی دوست داریم. بعضی ها هم بدون آن که با پدر و مادرشان قهری چیزی کرده باشند فاز حمام گرفته بودند و با صداهای نخراشیده که چه عرض کنم، خراش خراش و خراشیده! می زدند زیر آواز که مثلا" عزیز ِ من ز چشمت افتادم...!" جلوی غرفه های فروش خوراکی و نوشیدنی هرلحظه ممکن بود یک نفر بپرد جلویت و داد بزند"چای!" یک نفر دیگر هم می گفت که دارد با "خرس قطبی... ببخشید افشین قطبی!" مصاحبه می کند و آن یکی مثلا صدای افشین قطبی را از خودش درمی آورد. خلاصه چنان ژانگولرهایی دیدیم که فکر کردیم لابد درآمد خیریه صرف درمان خود اینها می شود!
آنجا آدم بزرگ ها پول می دادند تا گِل بازی کنند و اسمش را بگذارند سفالگری! همه خوش تیپ بودند و کیک شکلاتی می خوردند و باهم صمیمی بودند وجوک می گفتند و می خندیدند تا هم اکنون یاری سبزی به نیازمندان کرده باشند.
این بود انشای من.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:50  توسط ani
|
همین حالا فیلم آبگوشتی" گل یخ" از کیومرث پوراحمد را دیدم. فکر کردم چقدر باید هیجان انگیز باشد که شش هفت سال حافظه ات را از دست داده باشی و بعد یکهو بفهمی شوهری مثل محمدرضا گلزار داشتی و خودت خبر نداشتی!!
می گویم... مطمئنید من در یک سانحه حافظه ام را از دست نداده ام؟! آقای گلزار... ببخشید... عباس آقا! شما توی زلزله انارور کس دیگری را از دست نداده اید؟! من اسمم ترگل نیست اما کمی تا قسمتی ترگل ورگل که هستم!! کسی آگهی گم شدن مرا به روزنامه ای نداده است؟!
قاط زدن های آنی هم این مدلی است دیگر، با دیدن یک فیلم تمام می شود می رود پی کارش!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:4  توسط ani
|
خدایا!
انگیزه هایم را برای ازدواج از دست دادم
انعطاف پذیری و حوصله و شور و شوقم را هم ...
با این تواصیف فکر نمی کنم بتوانم با یکی دیگر کنار بیایم
دیگر فکر ماه عسل و سفر دونفره و خوابیدن زیر آسمان تو در آغوش او هم برایم جذابیتی ندارد
صبحانه روی تخت و بوسه های عاشقانه هم همین طور...
تو که توقع نداری داشتن یک بچه ۴۷ کروموزومی، انگیزه ازدواجم شود؟!
زنگوله دم تابوت هم لازم ندارم
بالاخره میت روی زمین نمی ماند
دیگر به تنهایی ام خو گرفته ام
و باآن راحت ترم
خیالت راحت شد؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:34  توسط ani
|
اگر در کنار مجرد ماندن و تنهایی، به تازگی نگرانی پدیدارشدن موهای سفیدِ زودتر از موعد هم به کلکسیون غصه هایتان اضافه شده، دیگر غصه نخورید که علاج این یکی پیش آنی است!( البته در واقع پیش امام جعفرصادق(ع)!)
از ایشان نقل است که برای سیاه شدن موهای سفید از ریشه، باید هرشب پیش ازخواب، یک یا دو عدد سیاهدانه بمکید( چرا این طوری نگاه می کنید؟ از سماق مکیدن که بهتر است!) می توانید آن را زیر زبانتان بگذارید و بخوابید. البته نکته اینجاست که شما باید این کار را به مدت یک سال تمام ادامه بدهید و حتی یک شب هم فراموشتان نشود. در طول یازده ماه اول کمتر امکان دارد به نتیجه ای دست پیدا کنید، اما نباید ناامید شوید. سیاهدانه کم کم باعث رنگ گرفتن ریشه موهایتان خواهد شد. بیش از دو دانه هم نخورید که برای کلیه هایتان خوب نیست.
این روش توسط دخترخاله خودم آزمایش شده و دقیقا سر یک سال جواب داده است.
البته موی سفید به خودی خودش چیزبدی هم نیست:
پیش دانایان که در بند شکار دولتند
کی بود زاغ سیه را رونق بازسفید؟!
با موی سیاه شاید بشود دیگران را سیاه کرد اما خودمان که می دانیم مویمان سفید شده! پس بهتر است دعا کنیم که بختمان هم به موی سفیدمان رفته باشد!
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:38  توسط ani
|
در انگلیس
هنوز هم در روز ۱۴ فوریه دختران انگلیسی نامه های عاشقانه بی نام ونشانی دریافت می کنند که به آنها امیدواری می دهد که کسی دوستشان دارد.
آنی: برای من نه تنها نامه بی نام و نشان نمی آید بلکه طرف کلا بی نام و نشان است و پیدایش نیست، پش باید خیلی امیدوار باشم چون معلوم است زیادی دوستم دارد!
در آمریکا
بچه ها نیز با تهیه کارت های رنگارنگ کوچک، به نوشتن احساساتشان می پردازند تا این کار را تمرین کرده و به درستی یاد بگیرند.
آنی: ما هم چند سالی است داریم تمرین می کنیم اما معلوم نیست هیچ وقت این تمرین ها به کارمان بیاید یانه!
در ژاپن
در این روز فقط خانمها به همسرشان کادو می دهند، در عوض روزی در اواسط ماه مارس به نام "روز سپید" به آنها تعلق دارد.
آنی: روز سپیدِ ما، "روز بخت سپید" باشد الهی!!
در فرانسه و انگلیس
این اعتقاد وجود دارد که اولین دختری که روز ولنتاین سر راه یک پسرجوان قرار می گیرد همسر آینده او خواهد بود(به همین دلیل درچنین روزی پسرها صبح زود خودشان را به محل تردد دختر مورد علاقه شان می رسانند تا او اولین کسی باشد که می بینند) همچنین گفته شده اگر دختران جوان شب ولنتاین یک تخم مرغ پخته بخورند خواب همسر آینده شان را خواهند دید.
آنی:هی آنی... چرا یک شب زودتر اینها را نگفتی؟!
دربعضی کشورهای اروپایی
از قدیم این باور وجود داشته که ازدواج خانمها به اولین پرنده ای بستگی دارد که در روز ولنتاین به آن برخورد کنند، براین اساس اگر خانمی یک سینه سرخ می دید، با یک ملوان، اگر یک گنجشک می دید، با یک مرد فقیر اما مهربان و بالاخره اگر یک فنچ طلایی می دید با یک میلیونر ازدواج می کرد!
آنی: لابد ادامه تفسیرها به این شکل بوده:
کلاغ: یک مرد سیاهپوست خبرچین که سر او و هفت تا زن دیگر را می خورد و خودش سیصدسال عمر می کند!
طاووس: مرد بسیار خوش قیافه ای که همه زنها دنبالش هستند، غافل ازاین که چه پاهای زشتی( یعنی چه عیب و ایراد اساسی!) دارد!
طوطی: یک مرد وراج و پرمدعا، کمی تا قسمتی ظاهربین که زیادی به پروبال... ببخشید... سر و وضع خودش می رسد!
قناری: یک عاشق زبانباز که صبح تا شب زیر گوش آدم زمزمه های عاشقانه می کند!
جغد: یک مرد شوم که دایم خبرهای بد می آورد، مثلا یا ورشکسته شده یا عاشق یک زن دیگر...
کبوتر: یک مرد اهل زندگی و خانه و خانواده، صلح جو و دوستدار آرامش
خروس: یک مرد هوسباز که به ظاهر و صدای خوشش می نازد و چند تا زن می گیرد!
مرغ: یک مرد اِوا خواهر که انحرافاتی دارد، شاید هم بیچاره دوجنسی باشد!
جوجه: مردی که " فلفل نبین چه ریزه، تا آخر پاییز صبر کن، بعد بشمار ببین چه تیزه"!!
عقاب: مردی بلند پرواز و آینده نگر که شما را به اوج می رساند!
لاشخور: مردی که بی تردید به طمع مال و ثروتتان با شما ازدواج خواهد کرد!
شاهین: مردی که اسمش شاهین است!!
پرستو: مردی که دوتا زن دارد، شش ماه آن ور آب، خانه آن زنش است و شش ماه خانه این یکی زنش!
قو: یک عاشق پیشه به تمام معنا، در کنار او عشق را با تمام وجود خواهید چشید.
بوقلمون: مرد مزور دوروی سالوس چرب زبان پست فطرت!
کبک: هرکاری که بکنید او سرش را می کند زیر برف!
و...
راستی چرا دانشمندان از ترکیب کبوتر و قو و فنچ طلایی و عقاب، یک پرنده جدید درست نمی کنند؟!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط ani
|
دوستان عزیز وبلاگی، از ساعت ۲ تا ۵ بعدازظهر روز جمعه ۲۶ بهمن ، درخ ولی عصر، حدود پارک وی، روبه روی سوپراستار، تالارسپید( آن بالا لوگویش هم هست!) منتظر شما هستیم(یا منتظرمان هستند یا منتظرتان هستند یا...!)
آدمها و قلب هایی که در تصویر دیده می شوند به خوبی یکی از اهداف این گردهمایی را نشان می دهند!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط ani
|
هیچ وقت به فکر دیدن فیلمهای سینمایی جشنواره فجر در این ایام نبوده ام، شاید به همان دلیلی که دوست ندارم در تعطیلاتی مثل نوروز که همه جا شلوغ است، به مسافرت بروم. فکر می کنم وقتی شغلم طوری است که می توانم در روزهایی بهتر سفر کنم یا فیلمی را بدون ساعت های متمادی ایستادن در صف بلیت، ببینم، چرا این کار را نکنم؟
با تمام این حرف ها نباید عجیب باشد که این روزهای بحران ازدواج و تراکم تقاضا از سوی دخترها برای شوهریابی هم Not only مرا برای این امر خیرشتابزده نکند تا ازهول حلیم به دیگ بیفتم، But also مرا بی اشتیاق تر و محتاط تر نیز بکند!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:23  توسط ani
|
مرده شورت را ببرند ای مردی که قرار است روزی با من ازدواج کنی!
سی سال پیش هنوز در عالم بالا و پا به این دنیای نامهربان نگذاشته بودم (عمرا تا پیش ازاین لحظه، جایی حذف به قرینه لفظی به این قشنگی دیده باشید!!) که با وجود تمام علاقه ای که به من داشتی مرا کشتی و انداختی توی کوزه ترشی!
بی معرفت! خدا به تو گفته بود دراین دنیا باید با من ازدواج کنی اما تو آن قدر سرگرم زرق و برق دنیوی شدی که یادت رفت مرا از کوزه ترشی در بیاوری!!
اما خیال نکن این کار، ابتکار تو بوده. روزنامه امروز را نخوانده ای؟:
" سالها پیش، مردی در ولز، همسر خود را که به او بسیار هم علاقه مند بود کشت و انداخت توی کوزه ترشی. حالا بعد از ۲۳ سال همسایه ها تازه یادشان افتاده که این کوزه بدجوری مشکوک می زند، پلیس را خبر کرده و" ترشی همسر" را از توی آن در آورده اند!"
مرده ترشی ات(!) را ببرند ای مردی که قرار است روزی با من ازدواج کنی!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 17:22  توسط ani
|
" اگر از دوران مجردی ات لذت نمی بری، ازدواج کن. آن وقت حتما از دوران مجردی ات لذت می بری!"
یعنی چه که تا یکی از مطالب به مذاقتان خوش نمی آید برمی دارید بدون آن که نقد خاصی ارائه داده باشید، می نویسید:" آنی افت کردی!"؟
من همینم، با یک مشت مطالب خوب و بد. خوب و بدش هم درهم است، می خواهید بخواهید، نمی خواهید هم بخواهید! با آنتوان چخوف طرف نیستید که دائما استعدادش را سانت می زنید! قلم من که تغییری نمی کند، اگر هم با مضمون مشکل دارید، مشکل از گیرنده است، نه فرستنده!اینجا جایگاه عقاید ـ هرچند اشتباه ـ من است.گاهی با بحث هایی که پیش می آید متقاعد می شوم اشتباه فکر کرده ام اما این هم نمی تواند نشانه افت چیزی باشد!
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:59  توسط ani
|
همشهری ۱۴ بهمن ۸۶:
" پلیس توکیو ۲۰۹ گربه و ۳ سگ را از داخل یک خانه کوچک بیرون آورد. مالکان این خانه که یک زوج جوان بودند، ابتدا ۱۳ گربه و ۳ سگ همراه با خود به این خانه آوردند که به تدریج تعدادشان افزایش یافت و دیگر نتوانستند حیوانات را داخل این خانه که تنها یک اتاق خواب داشت کنترل کنند."
نکته جالبی که در خبر فوق الذکر، جلب توجه می کند آن است که دراین مدت تعداد سگ ها هیچ تغییری نکرده و این می تواند به یکی از دلایل زیر باشد:
۱. همه سگ ها نر یا همگیشان ماده بوده اند!
۲. همه سگ ها یا حداقل دوتا ازآنها عقیم شده بودند!
۳. سگ ها زیادی نجیب بوده اند یا قصد ازدواج نداشته اند یا ازبچه دار شدن جلوگیری می کردند!!
۴. سگ ها از دیدن سرعت تولید مثل گربه ها انگشت به دهان(پا در پوزه!) مانده ، چِت کرده و آن قدر سرگرم تماشای این بساط شده اند که خودشان را فراموش کرده اند!
۵. چون اخلاق سگ ها"سگی" بوده، از همدیگر خوششان نیامده که بخواهند خانواده تشکیل بدهند!
***
... آیا اگر من جزو حیوانات آن خانه هم بودم، یک سگ مقطوع النسل می شدم، نه یک گربه متاهل؟!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:25  توسط ani
|
چرچیل با ایراد سخنرانی مفصلی در مجلس عوام انگلستان، سیاست دولت کارگری را به شدت مورد حمله قرار داد. یکی از نمایندگان حزب کارگر که پیردختری بود، با تمسخر به او گفت:" آقای نخست وزیر، اگر من شوهر لجوج و یکدنده ای مثل شما می داشتم، با یک فنجان قهوه زهرآلود او را می کشتم!"
چرچیل در حالی که به چهره دخترخانم ۴۸ ساله خیره شده بود، جواب داد:" خانم عزیز، اگر من هم شوهر شما بودم آن فنجان زهر را با هزار شکر به درگاه خدامی نوشیدم!!"
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط ani
|
هی می گویم ۲۵ بهمن، روزبرگزاری بازارچه خیریه، مرا یاد یک چیزهایی می اندازد، نگو روز ولنتاین هم هست...چه شود!
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:6  توسط ani
|
اینجا (روی کلمه"اینجا"کلیک کنید)
خبرهای جالبی است!
قرار است مثل سه دوره قبل، وبلاگ نویسان هم در بازارچه خیریه موسسه پیام امید، غرفه ای داشته باشند تا علاوه بر این که در کنار یکدیگر ، کمکی هر چند ناچیز به همنوعان خود می کنند، طبق روال هر سال در این بازارچه گرد هم بیایند، دیداری تازه کنند و دوستی هایشان را پابرجا تر...شما هم می توانید ازطریق لینک بالا و در وبلاگ حامی، جهت شرکت در قرار وبلاگ نویسان (ساعت ۲تا ۵ بعدازظهر روز جمعه ۲۶بهمن ـ خ ولی عصر، حدود پارک وی،روبه روی سوپراستار، تالارسپید) اعلام آمادگی کنید....
شاید درآن غرفه و در کنار آن همه ترشیجات، "دختر ترشیده" را هم دیدید!
ما کلا طرفدار "امرخیر" و "امور خیریه"ایم!!
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 20:52  توسط ani
|
در قسمت مشاوره هنری مجله روزهای زندگی، یک نفر از مشاور ـ امین زندگانی ـ پرسیده :"حبیب رضایی(بازیگر) کشف چه کسی بوده؟"و جواب شنیده بود که:" ایشان کشف بیژن بیرنگ ومسعود رسام است."
فکر کردم مگر حبیب رضایی یک چیزی در مایه های قطب جنوب ( آموندسن نروژی می خواست برود قطب شمال و تصادفا ازقطب جنوب سردر آورد و آن را کشف نمود!) و گذرگاه امید نیک یا خدای ناکرده چیزی در ردیف باسیل ها و یا مثلا پنی سیلین(هاگ سرگردان كپكي از يك پنجره باز به آزمايشگاه فلمينگ راه يافت و روي محيط كشت بدون سرپوش باكتريها قرار گرفت. سپس فلمينگ متوجه ناحيه روشني در محيط كشت شد كه از كشته شدن باكتريها خبر مي داد. او به اهميت درماني اين رويداد پي برد و به زودي پنيسيلين به عنوان دارويي جادويي شناخته شد.)(پرانتز۲: منبع پرانتز۱: http://www.jazirehdanesh.com ) (پرانتز۳: حال می کنید می روم برایتان تحقیق هم می کنم؟!)( پرانتز۴:خودم هم ازیک چیز دیگرحال می کنم و آن این که با این پرانتزها یک کیلومتر فاصله بین فاعل و فعل جمله انداختم! به این فاصله گیج کننده خرده نگیرید، خدا بین فاعل و فعل خودمان فاصله نیندازد!!) است که باید "کشف" شود؟ و اگر قابل کشف است آیا پدرو مادرش او را زودتر از بیژن بیرنگ و مسعود رسام کشف نکرده ا ند؟!
بعد دیدم اتفاقا این نگاه هم می تواند جالب باشد که بگوییم هرآدمی، سرزمین ناشناخته ای به شمار می رود که می تواند روزی توسط "نیمه گمشده" اش به تمامی کشف شود و به این فکرافتادم که من هنوز کشف نشده ام!
اما...
دانشمندان همه " گازهای نجیب" را کشف کرده اند پس چرا دختر نجیبی مثل من هنوز کشف نشده؟!
به عبارت دیگر...
دانشمندان همه" گازهای بی اثر" را کشف کرده اند ، یعنی من به اندازه یک گازبی اثر هم تاثیرگذاری ندارم؟!
...نه، اینها نیست...لابد من حتی از "گازهای نادر" هم کمیاب تربوده ام که تا امروز ناشناخته باقی مانده ام!
هیچ کس هم اشتباهی نمی آید برود قطب شمال بلکه از سرزمین ما سر در بیاورد!
آهای روحهای باستانی "کریستف کلمب" و"ماژلان"! چه بسیار قاره آمریکا و گذرگاه امید نیک که در انتظار مکتشف جسوری چون شماست!:
مرا فیلم کردی ولی بی خیال!
به جایش سکانس و پلانم تو باش!
گذرگاه امید نیکم، بیا
مرا کشف کن، ماژلانم تو باش!
قسمت، درست مثل ورود تصادفی آن کپک به آزمایشگاه که الکساندر فلمینگ را به سوی کشف مهمش سوق داد، روزی به سراغمان می آید اما چه رابطه مرموزی است میان "کپک" و "کشف"؟!
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:37  توسط ani
|
همه می دانند که در تعالیم اسلام آمده است که با ازدواج، نیمی از دین کامل می شود.
۱. آدم حسابگر: ببخشید، دوست دختر یا دوست پسر داشتن، می کند به عبارتی بیست و پنج درصد؟!
۲. مرد منطقی: یعنی اگر دوتا زن بگیریم دینمان کامل کامل می شود؟!
۳. مرد هوسباز: آقا من چهارتا زن گرفتم که دینم را دوبرابر کنم!
۴. از متلک های وسط دعوای زن و شوهر:حیف از من خاک بر سر که خواستم دین ِ توی بی لیاقت را کامل کنم!
۵. تابلوی سر در دفاتر ازدواج:ثبت رسمی مراحل تکمیل دین!
تابلوی سردر دفاتر طلاق:دراینجا دقیقا و فقط نصف دین شما پس گرفته می شود، نه بیشتر!
۶. یک ریاضیدان: اگر مکمل دین، ازدواج است، آن گاه متممش چیست، ازدواج موقت؟!
۷. پدر عروس در جلسه خواستگاری رو به داماد: پسرجان، خوب فکرهایت را کرده ای؟ گفته باشم، دخترم بعد از تکمیل، پس گرفته نمی شود ها!
۸. علامه دهخدا(!):
گفتِ پیغمبر است و گفتی راست
که نیارد کسش فزود و نه کاست:
" در زمان هرآن که جفت گزید
نصف دینش ز کیدِ دیو رهید"
شیخ طه که مرد رندی بود
از پس این حدیث می افزود:
" تا رسانی به جفت، جامه و نان
رود این دین نیمه هم ز میان!"
۹. جوان آس و پاس: ما که هیچی نداریم، نه زنی، نه بچه ای، نه سری و نه سامانی، نصف دینمان را هم بگیرید ببینیم خیالتان راحت می شود یا نه!
۱۰. اطلاعیه دختر دم بخت:
توجه... توجه...
یک عدد مکمل دین، موجود است!!
درآخر رسما از"هومن" دعوت می کنم دوباره به جمع کامنت نویسان این وبلاگ بپیوندد.
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:5  توسط ani
|
"زیبای خفته"، اسم مستعار تمام دخترانی است
که در انتظار بوسه جانبخش شاهزاده رویاهایشان، شب ها را به هم می دوزند...
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:35  توسط ani
|
در خبرها بود که زن ۲۶ ساله ای به جرم این که در یک مقطع زمانی چهارساله، ده بار ازدواج کرده ، توسط پلیس دستگیر شد. او از هیچ یک از شوهران سابقش طلاق نگرفته و در واقع همزمان با همه آنها ازدواج کرده بود!
شرح ماجرا و انگیزه ها و ملیت این خانم مهم نیست، من اشدّ مجازات را برای اوشان خواهانم، چون:
خانم جان، زرنگی، کار درستی، درست... همیشه شعبان، یک دفعه رمضان درست، گهی پشت به زین و گهی زین به پشت هم درست... اما آخر خود تو با چند نفر به یک نفر؟! بالاخره حق الناسی گفته اند،" الجار ثم الدار"ی گفته اند... تنها تنها مال چند نفر را هپلی هپو کردی رفت؟!
ازقدیم هم گفته اند" کشمش دم دارد"... نه، ببخشید" گندم خط دارد"! یعنی باید آن را نصف کنی به همنوعت هم بدهی! اصلا "مگر بنی آدم اعضای یکدیگرند" نیست؟! لابد خیال کردی منظور سعدی این بوده که یعنی مثلا شما"جیگر" آن ده نفری !! من و امثال من هم که احتمالا... ِ شماییم این وسط (!) که به همین راحتی سهممان را بالا کشیدی رفت!
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:5  توسط ani
|