تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
بدانید و آگاه باشید که تایید کامنت شما ممکن است چند روز طول بکشد


(۱)
صحبت فرار دختری با پسر همسایه شان بود.
ـ مامان جان، یک پسر همسایه هم نداشتیم که با او فرار کنیم!
- چرا فرار؟ اگر دو نفر همدیگر رابخواهند نباید با آنها مخالفت کرد.
- با این طرز فکرشما، اگر همسایه داشتیم احتمالا پسرش به تنهایی فرار می کرد!!

(۲)
به سنت هر شب یلدا نیت کردم برای سال آینده.
اولین جمله ای که شنیدم، صدای کسی بود از تلویزیون که این آیات را خواند:" انا اعطیناک الکوثر..."

(۳)
این sms به دستم رسید:
" شب چله تورا مهمان شد امشب
دلت شاد و لبت خندان شد امشب
مبارک بادت این جشن عروسی
که یلدا همسر قربان شد امشب!"

می بینم که حتی "یلدا" و "قربان" هم سر و سامان گرفتند!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 14:55  توسط ani  | 

توجه شما را به یکی از کامنت های خصوصی ام جلب می کنم:

"سلام دختر ترشیده آره اسم وبت گول زنکه
منم شیطون
گفتم بیام تو شاید یک چیزی گیرم بیاد
بدبختانه من تایپیست خوبی نیستم
ولی خوب نطق می کنم
اگه دوست داشتی با یک بچه تهرون بی ریا آشنا شی 091121454xx !!!"

چرا همه ملت دوست دارند بچه تهرون باشند؟!
 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:30  توسط ani  | 


جمعه جلسه دوم خواستگاری آخرین خواهر است، همان جلسه ای که بعضی ها با جلسه خرید و فروش کالا اشتباه می گیرند.
 مادرم آن قدر فهمیده و اصیل هست که از چانه زدن روی مسایل پیش پا افتاده ای مثل مهریه بیزار باشد. من هم عقیده دارم ازآنجا که"مهریه" هدیه ای است از داماد به عروس، میزان آن را خود داماد باید تعیین کند. کجای دنیا دیده اید هدیه گیرنده تعیین کند که چه هدیه ای باید برای او خرید؟! 

... لابد شاه داماد هم متناسب با وضعیت مالی خودش، هدیه ای در شأن عروس خانم در نظر می گیرد!


***
راستش بعد ازگذاشتن پست قبلی دچارافسردگی شده ام.خیلی ازکامنت های بی ادبانه را پاک کردم.متاسفم که در کشوری با تاریخ تمدن درخشان، جایی که کوروش در شرایط یکسان کاری، به زنان به دلیل نقش آنها در خانواده، دوبرابر مردان حقوق می داد و تک همسری یک ارزش به شمار می رفت، به جایی رسیده ایم که مردی بی شرمانه بگوید:" شما که دیه تان تنها به اندازه دیه فلان عضو ماست دیگر چه می گویید؟"   
تا مدتی نمی توانم چیزی بنویسم. کارآسانی نبود که برای جلوگیری از هرج ومرج، هرساعت به کامنت ها سربزنم و درحالی که از آن همه توهین می لرزیدم و گریه می کردم آنها را که می دانستم آتش قضیه را شعله ور تر خواهند کرد پاک کنم. سخت بود که خونسردی ام را حفظ کنم و منطقی جواب بدهم. 
اما ای مرد! تویی که طاقت یک مطلب طنزآمیز را در مورد خودت نداشتی، تا به حال اندیشیده ای که چقدر توهین جدی به زنان دور و برت روا داشته ای؟ با نگاه کردن او به چشم کالا، نه انسان که اولین حق او از حیات است؟ با وضع قوانین مردانه و یک طرفه؟ با نادیده گرفتن احساسات او و توجیه هوسبازی هایت با دلایل صدمن یک غاز؟ با نامیدن آنها به الفاظی مثل"ضعیفه"؟ با بی توجهی به فداکاری های او؟
حالا هم هرناسزایی دوست داری به من بگو و مرا متهم کن که همه را به یک چوب رانده ام. آری تو... تو که این جور مردی نیستی، اما به این جور مردها اعتراض نکردی و قضیه را به شوخی گرفتی... تو هم بی تقصیر نیستی.
تمام ظلم وتحقیری را که به خاطر زن بودن، از طرف مردان به من وهم جنسانم تحمیل می شود به خدا واگذار می کنم، تمام قوانین مردانه، تبعیض ها و توهین ها... و می دانم که روزی خداوند واقعیت را برای همه روشن خواهد کرد.
من هم می روم با خودم خلوت کنم تا روزی که آرامتر شوم.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:14  توسط ani  | 

خوشحالم که یک مرد نیستم چون:

۱- مجبور نیستم هر روز صورتم را اصلاح کنم.
۲- در وسایل نقلیه و مکان های عمومی کسی از من توقع ندارد جایم را به یک خانم بدهم.
۳- هیچ یک از جنگ افروزان بزرگ دنیا همجنس من نبودند.
۴- من مظهر زادن و زندگی (زن) هستم نه مظهر مردن ومرگ(مرد)!
۵- مفتخرم که تا به حال هیچ کدام ازهمجنسانم به زور به کسی از جنس مخالفش تجاوز نکرده است.
۶-حق تقدم با من است.
۷- عشقم را بیهوده خرج نمی کنم. اسکاروایلد می گوید:" مردها می توانند چیزهای پست و بی ارزش را دوست بدارند اما زنان تنها چیزهایی را می توانند دوست بدارند که برایشان عزیز و قابل پرستش باشد."
۸- من موجودی پیچیده وجالب توجهم. اکتاویو پاز می گوید:" زن سرزمینی است بیگانه که مرد هیچ گاه جاده ای اصلی اش را یاد نمی گیرد."
۹- مردها هیچ پیچیدگی ندارند و همه ، جاده های اصلی آنها را بلدند: جاده شکم و جاده زیر شکم!
۱۰- به قول"وارن فارل"، من اگر نخواهم ازدواج کنم اسمش را می گذارند"عشق به استقلال اجتماعی"، اما وقتی یک مرد از ازدواج سرباز می زند، اسمش می شود"ترس ازمسوولیت اجتماعی"!
۱۱- با ازدواج دنیا برای من به پایان نمی رسد!
۱۲- در خیابان با دیدن بعضی از افراد جنس مخالف، راه رفتن برایم سخت نمی شود!
۱۳- اسامی مثبت و خوب، مثل خورشید خانم همجنس منند و اسامی منفی و بد مثل آقا گرگه همجنس مرد!
۱۴- به قول تولستوی من در هنگام گرفتاری به گریه متوسل می شوم اما مرد به دروغ. گریه وسیله موجه تری است!
۱۵-  حسادت هایم را می پذیرم و آنها را با عنوان"غیرت" توجیه نمی کنم.
۱۶- همسرم در دوهنگام نمی تواند مرا بشناسد: قبل از ازدواج و بعد از ازدواج!
۱۷- با وجود ادعای زور بازو و قوای جسمانی بیشتر، وقتی دستم را می برم طوری رفتار نمی کنم که انگار زخم شمشیر خورده ام. با یک سرماخوردگی ساده خودم را سه روز تمام بستری نمی کنم و از اطرافیانم توقع ندارم همه به خدمت من درآیند.
۱۸- فرانک اکانر می گوید:"هیچ مردی در مقابل زیبایی های زن(من!)، آنتی فمینیست نیست!"
... تغییر دادن مواضع مرد به همین سادگی است!
۱۹- ... یک مرد است!(در جای خالی می توانید اسم غیرقابل تحمل ترین مردی را که این روزها می شناسیم بگذارید!)


۲۰- ... وبالاخره خوشحالم که یک زن هستم وگرنه مجبور بودم با یک زن ازدواج کنم!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:6  توسط ani  | 


این چندمین بار بود که تا مادرم از یکی ازدوستان یا اقوامش حرف می زد و می گفت مدتی است ازاو خبر ندارد و بهتراست زنگی به او بزند، قبل از انجام هرگونه اقدامی برای تماس با طرف، خود او از راه می رسید و زنگ خانه مان را می زد!

... مامان جان، بیا در مورد همسر آینده من که مدت هاست خبری ازاو در دست نیست(!) حرف بزنیم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:51  توسط ani  | 


خیلی ازآدمهای معروف دور و برما در تمام عمرشان هرگز ازدواج نکرده اند، آب هم از آب تکان نخورده!
ازاین به بعد در بعضی ازپست ها به بعضی ازاین آدمها اشاره می کنیم تا بفهمیم در نهضت تجرد نه تنها تنها نیستیم، بلکه به هیچ وجه تنها نیستیم!

اگر در دوران کودکی آدمی اهل مطالعه بوده باشید لابد با کتاب های " قصه های خوب برای بچه های خوب" هم آشنا هستید. نویسنده این کتاب های جذاب برای کودکان،"مهدی آذر یزدی"، که اکنون 86 سال دارد هرگز ازدواج نکرده است. ایشان به تازگی از بیمارستان مهر که به دلیل بیماری قلبی درآن بستری بود، مرخص شده و در خانه پسرخوانده ای که در کرج دارد تحت مراقبت است.

  به افتخار اولین مجرد Forever وبلاگ من!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:15  توسط ani  | 

اگر حوصله خواندن داستان تکان دهنده زندگی این دختر را داشته باشید ، شاید بیش ازپیش شکرخدا را ـ به خاطر این که به جای او نیستید ـ به جابیاورید.

"نیلوفر"( اسم مستعار) دختر جوانی از مراجعان من است. او حاصل ازدواجی موقت به شمار می رود که سال ها پیش و مدت کوتاهی بعد از به دنیا آمدن او به پایان رسیده است. داستان را از زبان خودش بشنوید:
" وقتی عقد موقت پدر با مادرمن، پیش زن اول او لو رفت پدرم خیلی راحت مارا ترک کرد. هیچ چیز ازاو به یاد ندارم. مادرم با بدبختی مرا بزرگ کرد و کم کم به راه خلاف کشیده شد. نوجوان بودم که او هم ازدنیا رفت و راحت شد. دوست مادرم که مثل خود او زنی خیابانی بود و ازاین راه پول درمی آورد مرا پیش خودش برد، چون به نفع خودش هم بود. اعتراضی نکردم چون نه تنها ازبچگی به همین شیوه بزرگ شده بودم و خیلی چیزها برایم عادی شده بود بلکه چاره دیگری هم نداشتم. اتفاقا در این کار مستعد هم بودم و خیلی زود جذب باند معروفی در شهرمان شدم و حسابم را از دوست مادرم جدا کردم.
درهمان روزها بود که به صورت اتفاقی پدرم را پیدا کردم و دورادور آمارش را گرفتم. برادر ناتنی ام که ازمن بزرگتربود، دراین سال ها درس خوانده و به دانشگاه رفته و با استفاده از موقعیت مالی پدرم، شرکتی راه انداخته بود. دلم خیلی سوخت. من و او ازیک پدر بودیم اما این همه تفاوت داشتیم... نه، این منصفانه نبود...
خیال انتقام دست ازسرم برنمی داشت.هرچه بیشتر درمورد خوشبختی و رفاه آنها می فهمیدم بیشتر عذاب می کشیدم. فکری شیطانی به ذهنم رسید. خودم را به برادرم نزدیک کردم... تا عاشقم شود!!
درابتدا فقط می خواستم اورا عاشق خودم کنم و بعد، حقیقت رامثل یک سیلی توی گوشش بکوبم تااو حداقل  در زمینه عاطفی شکست خورده باشد. تحمل دیدن موفقیت های همه جانبه اش را نداشتم...
اما روزی به خودم آمدم که درلباس عروس کنار برادرم ایستاده بودم! چقدر دروغ گفتم... که پدرو مادرم درخارج ازکشورمرده اند... خانم فلانی حاضرشد نقش عمه مرا بازی کند... رل دختران معصوم را بازی کردم...
همسر برادرم شدم اما هنوز می سوختم... آتش انتقام سرد نمی شد. دوست داشتم به این بازی کثیف ادامه بدهم. حال خودم را نمی فهمیدم. با لباس سپید عروسی، به میهمان ها نگاه می کردم و افکارمالیخولیایی ذهنم را پر کرده بود:" الان بلند می شوم و حقیقت را فریاد می زنم...آبرویشان را می برم. کمر پدرم را می شکنم..." اما هیچ کاری نکردم.

من با برادرم ازدواج کردم!

او یکی ازعاشق ترین مردان دنیابود ومن ازاو باردارشدم..."

داستان زندگی نیلوفر، واقعیتی وحشتناک بود. نمی دانستم چطور می شود به او کمک کرد. ازهرکارشناس و مرجعی پرسیدم نمی دانست. می گفتند باید بچه را ازبین ببرد یا به دنیا بیاورد و بدون برملا کردن راز، خانه را ترک کند و به جایی برود که کسی نداند او که بود و چه کرد.
امانیلوفر تصمیمات خودش را اجرا کرد. بچه را به دنیا آورد و به بهانه ای طلاق گرفت... و مهریه اش را هم. او به زندگی آزاد عادت کرده بود و نمی توانست به یکنواختی زندگی زناشویی تن بدهد. او به باند قبلی برگشت و می خواهد روزی جای خانم رییسه آن را بگیرد. بزرگ ترین دلخوشی این روزهای نیلوفر، از راه به درکردن مردان خانواده دار به ظاهر معتبری مثل پدرخودش است و ازهم پاشیدن کانون گرم خانواده های خوشبخت.آتشی که در قلب او شعله وراست به این راحتی ها سرد نخواهد شد.

دراین ماجرا چه کسی را می شود مقصراصلی فرض کرد؟
آیا آنها که سنگ ازدواج موقت را به سینه می زنند می دانند که نتیجه این تز، بیشتر شدن تعداد نیلوفرهای جامعه است؟ آیا پدر نیلوفر که به خاطر هوسرانی، آینده دونفر دیگر- و با حساب پسر و نوه نامشروعش، چهارنفر- را به بازی گرفت، بزرگ ترین مقصراین ماجرا نیست؟
خیلی ساده است که با انداختن بار تقصیر به دوش خود نیلوفر، خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم وهمچنان طرفدار تمام چیزهایی باشیم که در زندگی شخصیمان به آنها نیاز داریم. اما ته وجودمان می دانیم که واقعیت چیز دیگری است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:2  توسط ani  | 


- پسر واقعا خوبی است، مومن و روشنفکر، اهل قلم، خوش قیافه و خوش تیپ... اگر لباس هایش خط اتو نداشته باشد ازخانه بیرون نمی رود...
- نمی خواهم، لابد پس فردا باید دائم اتوکشی کنم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:15  توسط ani  | 


"دختر ترشیده دختری است که تا سن بالا موفق نشده ازدواج کند.
پسر ترشیده پسری است که تا سن بالا موفق شده ازدواج نکند!"
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 18:37  توسط ani  | 


- این دو یادداشت هیچ ارتباطی به یکدیگر ندارند!

(۱)
برای یک گردهمایی دوستانه ازخانه بیرون می روم. سرمه کشیده ام به چشمهایم. مادرم نگاهم می کند ومی گوید:
"چشم اگر این است و ابرو این و ناز و غمزه این
الوداع ای زهد و تقوا، الوداع ای عقل و دین!"

او عقیده دارد من مثل قالی کرمان می مانم، هرچه سنم بالاتر می رود، جذابیتم بیشتر می شود.
 می گویم:"مامان جان، کاش شما یک پسر مجرد غریبه بودید. الان این تعریف ها مرا یاد آن سوسکی می اندازد که به بچه اش می گفت: قربان دست و پای بلوری ات بروم!"

من قالی کرمانم
یا خوبتر ازآنم!
هرروز به از دیروز
به گفته مامانم!!
 

(۲)
پیامبراکرم(ص) فرموده اند:"هرکس زنی را ازخود بیازارد، دریچه ای ازجهنم را به روی خود می گشاید."

آهای آقایان نسبتا محترم!
می بینید که نگفته اند"هرکس زن خودش را..." گفته اند" هرکس زنی را..." یعنی با آزردن هر خانمی، آشنا یا غریبه، دریچه های جهنم را به روی خودتان باز می کنید.
آهای آقایان مجرد بی خیال!
می دانید با خواستگاری نکردن از دختر آماده ازدواجی که چشم امیدش به شماست، چقدر اورا آزرده اید؟!
از دریچه های جهنم بترسید و تا دیر نشده اقدام کنید!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 10:16  توسط ani  | 


خیلی به این موضوع فکر کرده ام که چرا به کسی که دارد از سن ازدواجش می گذرد می گویند "ترشیده"؟ مگر نه این که سیر ترشی و ترشی لیته و امثالهم هرچه جاافتاده تر و کهنه تر شوند خوشمزه تر و تودل بروتر(!) می شوند؟! پس یا ترشیدگی یک صفت خوب به شمار می آید و یا کلمه نادرستی برای توصیف آن انتخاب شده است!
در وصف مزه بامزه ترشی، همین بس که "مهدی سهیلی" دریکی ازاشعار معروفش گفته است:

دختری کرد سوال از مادر
که چه طعم و مزه دارد شوهر؟
این سخن تا بشنید از دختر
اندکی کرد تامل مادر
گفت با خود که بدین لعبت مست
گربگویم مزه اش شیرین است
یا غم شوی، روانش کاهد
یا بلافاصله شوهر خواهد
ور بگویم مزه آن تلخ است
تا ابد می کشد از شوهر دست
لاجرم گفت بدو ای زیبا
ترش باشد مزه شوهرها
دخترک در تب و در تاب افتاد
گفت مادر دهنم آب افتاد!

بنا براین قاعدتا باید با توصیف یک دختر"ترشیده" هم آب ازلب و لوچه خیلی ها سرازیربشود!!

نکته:ازآنجا که لابد"زن"هم مثل شوهر مزه ای دارد و به پسرهای جوان نمی شود گفت این مزه، شیرین یا تلخ است ـ بنا به همان دلایل فوق ـ و درضمن نمی تواند ترش هم باشد(چون اگر جفتشان یک مزه داشته باشند که دیگر برای همدیگر جذابیتی ندارند!) می توانیم مزه زن ها را شور درنظر بگیریم!
بنابراین اگر ترشیدگی یک چیز بداست،  پس نمی تواند آب دهان کسی را راه بیندازد و زین پس به جای واژه غلط انداز"ترشیده" باید گفت"شوریده"!
واگر ترشیدگی یک چیز خوب است، ما ازاین به بعد با افتخار اعلام می کنیم که ترشیده هستیم تا به عنوان یک جور تبلیغ عمل کند و خواستگاران بیشتری به سراغمان بیایند...آمین!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:7  توسط ani  | 

جای یک نفر در زندگی من خالی است، مثل پازلی که قطعه بزرگی ازآن گم شده باشد.
شب ها درکنارم نیست... دوست دارم در طول شب هربار که بیدار می شوم و غلت می زنم ، در دسترس باشد تا بتوانم دستی به موها و گردنش بکشم و درحالی که خواب است سیر نگاهش کنم. دلم می خواهد صبح را با بوسه او شروع کنم و وقتی ازجایم بلندمی شوم جای سرش روی بالش هنوزگود رفته و گرم باشد...
راستی اگر"او"یی وجود داشت باید به فکر یک تختخواب دونفره هم می بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 8:41  توسط ani  | 


وقتی چهارپنج ساله بودم خاله ام مدام می گفت که من عروس آینده او خواهم بود و دخترهایش که جای مادر من بودند، مرا زن داداش صدا می کردند. من همیشه شاکی می شدم و یک بار اعتراضم را رسما اعلام کردم. گفتم من عروس شما نمی شوم، می خواهید چه کارکنید؟ دخترخاله ام گفت:مگر دست خودت است؟ ما به زور می بریمت! تو می خواهی چه کارکنی؟ ومن با تمام عقل پنج سالگی ام گفتم پلیس را خبر می کنم!

 پسرخاله ام ده سال پیش ، درحالی که عاشق یک دختر دیگر بود، در یک تصادف دلخراش فوت کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:10  توسط ani  | 


یادم هست چندسال پیش خانمی از اقوام که اتفاقا پسرمجرد هم داشت به منزلمان آمده بود. خواهرم یک استکان چای برایش آورد. مادرم به او گفت:" برای پدرت هم چای بیاور." و خواهرم با خونسردی جلوی میهمان جواب داد:" نه... آخر چایش مانده است!!"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:19  توسط ani  | 


دانشمندان کانادایی به این نتیجه رسیده اند که افزایش دی اکسید کربن در هوا، احتمال تولد نوزادان پسر را کاهش می دهد، یعنی در شهرهایی مثل تهران که با معضل آلودگی هوا دست به گریبانند، شانس دخترشدن جنین، نسبت به پسربودن آن بیشتراست.

دختر ترشیده بدجنس: به درک! دیگی که برای من نمی جوشد می خواهم سرسگ توی آن بجوشد! پسرهای نسل ما که رفتند شهید شدند و ما شوهرنکرده ، بیوه شدیم، بگذار نسل های بعدی هم بی شوهر بمانند!

دختر ترشیده خوش جنس!:چرا دولت برای آلودگی هوا یک فکر اساسی نمی کند؟! سهمیه بندی بنزین که جواب نداد، تورابه خدا یک اقدام عاجلانه بکنید! 

دختر ترشیده خرافاتی: حاجی نمی شود یک دعا بنویسید که دی اکسید کربن را ازچشم هوا بیندازد و محبت اکسیژن را به دلش بیندازد!؟

دختر ترشیده فرصت طلب: من که عیب و ایرادی نداشتم، خدا به زمین گرم بزند دی اکسید  کربن را!!

دختر ترشیده تحصیلکرده: هیچ نمی دانستم مشکل ما پایه و اساس علمی دارد! راستی سوراخ لایه ازن هم به آلودگی هوای کره زمین دامن می زندها... پس بین سوراخ لایه ازن با سوراخهای دیگر هم ارتباطی هست. ببینم... دانشمندان کانادایی دراین مورد تحقیق نکرده اند؟!

دختر ترشیده امیدوار: مامان جان، من می گویم حالا که بابا بازنشسته شده برویم توی یک شهرستان خوش آب و هوا زندگی کنیم تا شما بتوانید درست و حسابی استراحت کنید!؟

تبلیغات پیشنهادی برای هتل های شهرستان ها: اگر تصمیم گرفته اید بچه دار شوید، ماه عسل دوم خود را در هتل ما بگذرانید. "هتل اکسیژن" با تهویه فوق العاده و عاری از هرگونه ذرات co2 پسرشدن فرزند دلبند شمارا تضمین می کند!

هشدار جدی دولتمردان چینی به مردم آن کشور:ازآنجا که هرخانواده چینی اجازه داشتن تنها یک فرزند را دارد و بیشترشان مایلند که آن فرزند پسر باشد، ازمردم تقاضا مندیم تا اطلاع ثانوی از نفس کشیدن ( و وارد کردن دی اکسید کربن در حجم میلیاردی به هوا!) خودداری کنند!

آگهی خیریه: بنگاه ازدواج" ترش و شیرین"(تبدیل ترشی به شیرینی) ازمحل کمک های شما وبا احداث کارخانه های تولید گاز اکسیژن، به نجات نسل های آینده از معضل ترشیدگی می شتابد!

سخنگوی وزارت دفاع آمریکا:با آینده نگری هرچه تمامتر و به منظورکم کردن تعداد سربازان دشمنان احتمالی آینده، به زودی بمب های دی اکسید کربنی تولید خواهیم کرد! 

تبلیغ هود: با جذب تمام دی اکسید کربن موجود درفضای خانه، شما را جهت پسردار شدن، یاری خواهیم کرد. هم اکنون نیازمند یاریمان هستید!

یک فعال محیط زیست: حقتان است! چقدر گفتیم کمتر ماشین وارد کنید؟ به فکرآلودگی هوا و فاضلاب ها و بازیافت زباله ها باشید؟ چقدر گفتیم نسل خیلی ازگونه های جانوری و گیاهی دارد منقرض می شود؟ حالا خودتان هم دختردار می شوید و اسم و نسلتان منقرض می شود! تازه دخترانتان هم به خاطر کمبود پسر بی شوهر می مانند و نمی توانید حتی نوه هایتان را ببینید!

جامعه پسران خوشگذران: بدین وسیله ازهرگونه کوتاهی و پشت گوش انداختن مسوولان مربوطه در امر کاهش آلودگی محیط زیست به شدت تشکر و حمایت می کنیم! خودمان هم یک چیزی می دانستیم که از ۱۰سالگی سیگاری شدیم!! فکرعیش دوران بیست سی سالگی مان بودیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:11  توسط ani  | 



می گویند همسایگی با یک مرد ۹۰ ساله، بزرگترین امیدواری و انگیزه زندگی برای مردان ۷۰ ساله است.

در روزنامه خواندم که یک خانم ۷۰ ساله ایرانی که اخیرا برای اولین بار در عمرش ازدواج کرده بود، بعد ازسه ماه به این نتیجه رسید که با همسر۷۳ ساله اش تفاهم ندارد و دادخواست طلاق خود را تنظیم کرد!

هرچه حساب می کنم می بینم نسبت به آن خانم، من هنوز دم بخت هم نشده ام، چه برسد به ترشیدگی!

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:47  توسط ani  | 


بیخود می گویند"سحرخیز باش تا کامروا باشی."
از وقتی یادم می آید صبح خروسخوان ـ ساعت ۶ و ۵ - بیدار شده و سحر خیزیده ام(!) اما هنوز ناکامم!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 17:11  توسط ani  | 


الان دارم به آن ترانه "شهرام صولتی" گوش می دهم که هیچ وقت نفهمیدم می گوید" پانی دنیا مال ماس..." یا"هانی دنیا مال ماس..." و دوست دارم فکرکنم که می گوید" آنی دنیا مال ماس!"
آخر چه معنی دارد شاعران ترانه ها در وصف همه اسمها از"خدیجه" و "آمنه" بگیر تا "مریم" و "عقیق" شعر گفته باشند به جز اسم من؟!( البته حتی اگر شهرام خان دراین ترانه گفته باشد"آنی"، اسم اصلی  من آنی نیست که!)
همیشه دوست داشتم برای فیلم عروسی ام از آهنگی استفاده کنم که توی شعرش اسمم به کاررفته باشد. لابد برای همین تا وقتی چنین ترانه ای به بازار بیاید قرار است مجرد بمانم!
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:31  توسط ani  | 


قابل توجه صاحبان IQ های بالا: این مطلب ، کاملا زاده تخیل نویسنده و طنز است. هرگونه شباهت میان وقایع با واقعیت ها اصلا تصادفی نیست!

چه عبث وبلاگی است آن که نام دختر ترشیده را یدک بکشد و درآن هیچ نیامده باشد از تاریخچه این قوم.
اینک که این کتیبه، نبشته می گردد سال ها از روزی که ایالتی به نام virginia حاصل آمد گذشته است و من فصلی خواهم نگاشت در باب ورود لغت پرمعنای virgin به دیکسیونرها.

گویند در آن سال ها که مردان پرغریزه و لعبتگان مست، فاتحه دوشیزگی را در مملکت یانکی ها خوانده بودند، دخترانی که همچنان متمایل به حفظ سنت مادربزرگان خود به نظر می رسیدند، در ایالتی گرد آمدند که به واسطه این کار نام"ویرجینیا" به خود گرفت، هرچند که اینک تنها نام آن باقی مانده و نشان هیچ باقی نیست!
بعدها ویرجینیا در میان یانکیان افسانه ای شد که مردمان به خاطر شکوهش، نام آن را بر دخترانشان می نهادند و ازآن جمله است زن نویسنده ای به نام ویرجینیا وولف که طاقت داشتن نامی این چنین مغایر با وضعیت خویش نیاورد و خود را بکشت!

امروزدرآن دیار، آن افسانه، لطیفه ای شده است که برای خنداندن یکدیگر حکایت می کنند و محکم ترین سند این گفته، ترانه ای است که خواننده معلوم الحالی به نام madonna دراین باب خوانده و می گوید:

Like a virgin
Touched for the very first time
Like a virgin
when your heart beats
next to mine

و آنجا که معلوم الحالی داد ویرجینیتی سردهد همه توانند که چنین ادعایی داشته باشند!

***
گویند در بعضی بلاد شرق و کشورهای کمونیستی و دارقوزآباد، دوشیزگان همچنان وجود دارند و نسلشان هنوز منقرض نشده است. خداوند سایه خود را بر سر آنان بگستراند که حفظ این موهبت طاقتی می خواهد عظیم و عزمی جزیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 20:59  توسط ani  | 


دیروز در مجله ای خواندم:" یکی از منافع ازدواج، میانگین زمانی کمتر بستری شدن در بیمارستان و سرعت بیشتر بهبودی در هنگام بیماری هاست."

بد نیست در بیمارستان ها اتاقی با عنوان" اتاق بهبودی" در نظر بگیرند تا بیماران مجردی که میل دارند زودتر از بیمارستان مرخص شوند، دراین اتاق ها به عقد ازدواج داوطلبان درآیند!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:24  توسط ani  | 


- دیروز...(به جای نقطه چین، اسم یک جوان مجرد خیلی معروف را بگذارید) زنگ زد و به من گفت: دلم برایت تنگ شده، پاشو بیا ببینمت... اما من نرفتم."
ـ دیوانه! همین طوری آینده ات را خراب می کنی.
ـ آینده نبود..."حال" بود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:19  توسط ani  |