
امروز من با دیدن کامیون قرمز رنگی در خیابان فهمیدم که بدون تمام این حرف ها هم می شود از زندگی لذت برد، آن هم بدون وقفه!!
اگر امروز سری به لیست پربیننده ترین وبلاگ های بلاگفا( با موضوع شخصی) بزنید می بینید که وبلاگ " یادداشت های یک دختر ترشیده" در صفحه اول جستجوها و در رتبه ۱۸ قرار گرفته است، یعنی بالاتر از "بزرگترین وبلاگ نانسی عجرم" و "سایت زهرا امیر ابراهیمی" و "نرم افزار موبایل جواهری در قصر"!! و...
خیلی خوشحالم که بعد ازحدود یک سال، بدون آن که مثل بعضی وبلاگ های ۱۷ رتبه اول، از مطالب و عکس های مستهجن برای جذب مخاطب استفاده کرده و یا امکانات فوق برنامه ای مثل دانلود فیلم و موسیقی یا لینک دادن به سایت های طالع بینی و آشپزی! یا تبادل لینک های بی شمار داشته باشیم، به اینجا رسیدیم.
این موفقیت را به شما خوانندگان عزیز وبلاگم تبریک می گویم که دلیل اصلی رسیدن به این رتبه اید. ادعای روشنفکری ندارم و می دانم که مطالبم بسیار ساده اند اما به شما افتخار می کنم که نشان دادید فقط سایت های آن چنانی و وبلاگ های مبتذل نیستند که پر بیننده می شوند، که با قدری صمیمیت می شود جای خالی فال و "عکس دخترهای ایرانی" را پر کرد!، که هنوز"هرآنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند"، که بین ما پیوندی بسیار عمیق تر ازآنچه فکرش را بکنید به وجود آمده است...
از همه شما متشکرم.
یک زمانی من هم مثل"پریسا" ازاین که دیه زن، نصف دیه مرد است شاکی بودم. ازچند کارشناس و روحانی هم پرسیدم و جواب درستی نگرفتم.
حالا خوب به این قضیه فکرکنید:
اگر مردی کشته شود دیه او را به خانمش می دهند... زنده بودنش که فایده ای نداشت، حداقل مُردنش یک سودی داشته باشد، هرچه بیشتر بهتر!
اگر زنی کشته شود دیه او را به شوهرش می دهند تا با آن برود حال کند و زن دیگری بگیرد... کوفتش بشود، هرچه کمتر بهتر!
هنوز هم فکر می کنید این قانون به نفع مردهاست؟!
ازصبح تا حالا نشستم سه تا فیلم دیدم یکی ازیکی دق آورتر.
اول" کافه ستاره" که قبلا هم دیده بودمش... و عجب شاهکاری است این فیلم!
در فضای محله قدیمی، یک جور"صمیمیت سیال" وجود دارد که همه را به یاد محله دوران کودکیشان می اندازد و معرفت و عشق بین بچه محل ها که دل آدم را برای خاطراتش تنگ می کند. ترسیدم که "ملوک" را آینده خودم فرض کنم اما پابه پای او عاشق شدم، ازدست دادم... و گریستم. چقدر دل من هم "خسرو" می خواهد!
چقدر دختر و پسر می شناسم که مثل همین آدمها زندگی می کنند... آنها که می خواهند به دنبال خوشبختی به کشور دیگری بروند، آنها که به پول نیاز دارند... و آنها که به خاطر رویاهای دور و دراز، عشق و محله کودکی و آرامششان را لابه لای کشمکش های روزمره گم می کنند... و روزی اصلا یادشان می رود که دلی داشتند به وسعت یک محله...
بعد"روز سوم" که تعریفش را شنیده بودم... عشق، مرز نمی شناسد، می تواند بین یک ایرانی و یک عراقی هم شکل بگیرد... اما باید تمیز و پاک بماند وگرنه به نفرت تبدیل می شود. بازهم پابه پای مردان و زنانی که برای حفظ ارزش هایشان می جنگیدند و سلاحشان، جانشان بود که کف دست گرفته و به میدان برده بودند گریه کردم. به یاد می آورم روزهای بمباران هوایی تهران را و روزهایی که پدرم می خواست به جبهه برود و ما برایش نامه می نوشتیم و توی ظرف غذایش قایم می کردیم تا بعدا ببیند و ذوق کند. وقتی بابا از جبهه می آمد خواهرهای کوچکترم با دیدن آدمی که صورتش برخلاف اطرافیان آنها مو داشت، می ترسیدند و پشت رادیاتور قایم می شدند!
بعد هم"خون بازی" رادیدم تا بفهمم چرا" باران کوثری" جایزه بهترین بازیگر زن بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر را ازآن خود کرده است... و باز اشکم درآمد. به بی هویتی جوانها فکر کردم، به دیو اعتیاد، به آدمهای کثیف، به این که حتی یک دختر معتاد هم عاشق دلباخته و درست و درمانی ، آن هم از نوع" بهرام رادان" دارد!!
درست وسط همین فیلم، ازطرف یک برنامه رادیویی زنگ زدند و نظرمرا در مورد ماده مخدرLSD (اسید) پرسیدند!( من چی کاره بیدم؟!)
کم پیش می آید که حوصله کنم و برای فیلم دیدن وقت بگذارم اما هربار که فیلمی می بینم خوشم می آید. حس می کنم به جای آدمهای فیلم زندگی کرده ام وبه عبارت دیگرفرصت چند بار زندگی کردن را به دست آورده ام. از این که می توانم همدرد باشم و با آدمها گریه کنم و بخندم لذت می برم.
به اتاقم که برمی گردم اگرچه هنوز حالم برای آن همه آدم که هرکدام به نوعی بدبخت بودند گرفته است اما حس عجیبی دارم. فکر می کنم چقدر به زندگی ام علاقه دارم، به آدمهای اطرافم که ازجنس مهربانی اند ، به مادرم که برایم انار آورده، به پدرم که همیشه از سرو کولش بالا می رویم، به کارم که عاشق آن هستم، به دوربین ها و سی دی های فیلم و موسیقی که با پول خودم خریده ام، به روتختی قرمز خوشگلی که مادرم برایم دوخته، حتی به عکس بهرام رادان روی جلد مجله جدول که آبی پوشیده به رنگ چشمهایش و روی کمربندش نوشته شده بهرام رادان! به مطالب این وبلاگ و طنزی که در نوشته هایش به چشم می خورد و استعداد خداداده آدمی را نشان می دهد که نمی داند چطور ازاین همه نعمت تشکر کند!
همیشه می ترسم خواب باشد. می ترسم روزهای آرامش و اطمینان زندگی من تمام شوند. می ترسم طوفانی، خوشبختی مرا با خودش ببرد. از ترس چشمهایم را می بندم و به خدا می گویم که قدر داشته هایم را می دانم. او می داند که هیچ وقت رویم نشده چیز بیشتری طلب کنم. زندگی، آن قدر به من لطف داشته که شرمم می آید از نداشته ها بگویم. هرچه فکرمی کنم می بینم بهترین ها را دارم، نه مثل" سمیره" در معرض تجاوز دشمن، ویران شدن شهر و محله مان را به چشم دیده و برادرانم را ازدست داده ام، نه مثل" فریبا" گرفتار شوهری معتاد و عوضی شده ام، نه مثل" خسرو" یک شبه بدون آن که تقصیری داشته باشم، خودم را بدبخت کرده ام، نه مثل "سالومه" در دوراهی انتخاب میان بد و بدتر قرار گرفته ام و نه مثل "سارا" ازاعتیاد خودم به تنگ آمده ام...
خدایا شکر.
به مادرم می گویم:" مامان! همکار مجردم، sms داده که: امروز روز جهانی دزدی است. اگر دزد بودی اولین چیزی که از من می دزدیدی، چه بود؟"
مادرم به شوخی می گوید:" بنویس: دلت را!!"
می نویسم:" یک دزد حرفه ای هرگز لیست اموال مسروقه را برای مالباخته نمی فرستد!"
Nelly furtado در ترانه Say it right می خواند:
From my body
I could show you
A place
God knows...
با این که این ترانه مدتی است که همچنان انتخاب اول من برای گوش دادن به موسیقی می باشد، یکی نیست به "نلی" عزیز بگوید خانم جان، هرجایت را می خواهی به هرکه می خواهی نشان بده ولی خجالت بکش، چرا دیگر پای خدا را می کشی وسط؟!
آن کارها با این کارها مشروع نمی شود!
به من گفت:" می خواهم اعترافی بکنم. یک بار با نهایت بد جنسی فکر کردم کاش ... کاش یک طوریت می شد... مثلا... اگر فلج می شدی... شاید آن وقت قبول می کردی که بامن ازدواج کنی... و آن وقت من هم می توانستم به تو ثابت کنم که چقدر دوستت دارم... که چقدر عاشقت هستم..."
و من متحیرشدم که آیا به این می گویند عشق؟؟
امروز در روزنامه خواندم که:
"یک مرد ۳۳ ساله هندو که چند سال پیش دو سنگ را با پرتاب سگ... نه، ببخشید، دو سگ را با پرتاب سنگ(!)، به قتل رسانده بود، پس ازآن که بیماری ها و مشکلات مختلفی را تجربه کرد و کسی به اوگفت این مشکلات به خاطر عذاب وجدان او در قبال آن سگ هاست، تصمیم گرفت برای رهایی از شر عذاب وجدان و در جبران اشتباه خود، با یکی ازهمجنسان آن سگ ها ازدواج کند!
او طی مراسمی با یک سگ ماده پیمان زناشویی بست!"
ببینم... شما جوان ۳۳ ساله ای را نمی شناسید که چند سال پیش دو دختر را به قتل رسانده و حالا عذاب وجدان گرفته باشد؟!!
خاله سوسکه کفش های قرمزرنگش را پوشید و زد به خیابان.
هرکسی از راه رسید، به او گفت:" خاله قزی، کفش قرمزی، چادر یزی... زن من می شی؟!"
***
من نیم چکمه های قرمز رنگم را می پوشم و به خیابان می روم.
هرکسی از راه می رسد سربه زیر می شود. ظاهرا رنگ نیم چکمه ها خیلی جلب توجه می کند!!
یکی ازدوستان برادرم به طرز محسوسی ازخانمش سراست. چندسال پیش،آنها مدتی باهم دوست بوده و چون شرایط ازدواج را نداشته اند خیلی دوستانه و منطقی ازهم جداشده اند. بعد ازچندسال، وقتی هردو شاغل شده و شرایط ازدواج را پیدا کرده اند، یک روز به طور اتفاقی توی یک تاکسی کنارهم می نشینند و... با هم ازدواج می کنند!
خواهرم به عروسی دوستش می رود. دوستش ازبرادرخود می خواهد که هوای خواهرم راداشته باشد. برادر مربوطه آن قدر هوای خواهرم راداشت که حتی آمد با او ازدواج کرد!!
زن برادرم خارجی است و با برادرم از طریق اینترنت آشنا شده. یک ماه پاشده آمده ایران ببیند اوضاع و احوال چطور است و بعد ما شده ایم خواهرشوهرش!(این خارجی ها واقعا به خاطر هدفشان تا آن سر دنیا هم می روند!)
همکارم مدتی می رفته بیمارستان، ملاقات خواهرش، که یکی ازفروشندگان بوتیک های آن حوالی، ازاو خوشش می آید. یک روز می افتد دنبالش و خانه شان را پیدامی کند و مادرش را می فرستد خواستگاری... و ازدواج می کنند!( بابا ازدواج سنتی!)
دوست خواهرم سوار رنویش بوده که با بنز پسر جوانی تصادف می کند( شاید هم خودش را با آن تصادف می دهد!!) ... و آنها با هم ازدواج می کنند!
وقتی پدرم آمده خواستگاری مادرم، فکر می کرده مادرم، خاله ام است و مادرم هم فکر می کرده پدرم، عمویم است!!( چی شد؟!!)
...
چه می شود که ازمیان همه آدمهای دنیا، همان دونفری که قراراست ازدواج کنند، همسایه می شوند یا تصادف می کنند یا همدیگر را دریک میهمانی می بینند؟
چه کسی می تواند بگوید که به قسمت اعتقادی ندارد؟
از وقتی یک خانم جدید به همکارانمان اضافه شده،سه نفردیگرازخانمها باردار شده اند.امروز یکی ازآنها که از این واقعه اصلا خوشحال نبود با حالتی شاکی به آن همکارجدید گفت:" قدم تو بوده ها..."وبقیه تایید کردند.
همکارجدید به من نگاهی انداخت، انگار منتظر بود ازاو دفاع کنم، اما من هراسان گفتم:"نه، بی خیال من شو... برای من خطرناکه حسن!!"

می گویند زن زشت وجود ندارد. فقط بعضی زن ها بلد نیستند خودشان را خوشگل کنند.
خیلی دوست دارم دامادهایی را ببینم که همسرشان را براساس قیافه انتخاب کرده اند و صبح فردای عروسی اورا با صورت نشسته و بدون آرایش می بینند!
خیلی بیشترازآن که دلم بسوزد ازاین که هنوزازدواج نکرده ام، دلم برای مردی می سوزد که ازبودن با من محروم است
ازشوخی های من،به خصوص آنها که درسخت ترین یا حتی عاطفی ترین لحظات زندگی به ذهنم می رسند!، محروم است
مردی که می توانست الهام بخش بهترین نوشته های من باشد
مردی که خیلی ها می گفتند:"عجب! پس آنی منتظراو بود!"
مردی که می توانست درخصوصی ترین لحظات زندگی، شریک من باشد
مردی که درصفحه اول کتابم می نوشتم که آن را به او تقدیم کرده ام
مردی که عصرها زنی مثل من کنار پنجره خانه، به انتظارش می نشست
و البته مردی که گاهی باید بداخلاقی های مرا هم مثل غذاهای نه چندان تعریفی ام تحمل می کرد!
... و دلم برای بچه ای می سوزد که می توانست مادری مثل من داشته باشد...
شاید کسانی بگویند که من آدم خودپسندی هستم، اما این حرف ها فقط یک روی سکه اند.
حرف هایی از سر دلتنگی هست که وقتی می گوییشان سبک می شوی، آن قدر که دیگراین که دیگران چه فکری در موردت خواهند کرد، اهمیت خودش را ازدست می دهد.
گاهی وقت ها در ساده ترین لحظه های زندگی، احساس تنهایی عجیبی می کنم. وقتی از حمام بیرون می آیم و با موهای خیس و گونه های برافروخته، درآینه احساس زیبایی می کنم، یا وقتی موسیقی شاد می گذارم تا نرمش کنم و کم کم ایروبیک به رقص تبدیل می شود، خلا عجیبی احساس می کنم که چرا نمی توانم لحظات شادم را با کسی تقسیم کنم؟ برای او برقصم، نه برای آینه؟ موهایم را او شانه کند، نه خودم؟ چرا کسی نیست که موقع فیلم دیدن، سرم را روی شانه اش بگذارم و هرجا که هنرپیشه های فیلم همدیگر را بوسیدند، ما هم همدیگر را ببوسیم؟...
می دانم...احتمالا دارم چرند می گویم، لابد ازنظر پسرها مثل یک دختراحمق رومانتیک و رویایی به زندگی نگاه می کنم و ازنظردخترها دارم آبروی همه شان را می برم اما از یک دل گرفته توقع زیادی نمی شود داشت. بگذارید به حساب فشارکاری این روزها که دو روز مرا برد زیر سرم و آنجا هم دلم می خواست به جای برادرم کسی دیگر بالای سرم بود...
این آهنگ سیاوش قمیشی هم بیشتر مرا به هم می ریزد.پنجمین بار است که می زنمش ازاول، خیلی به حال و هوای الانم می آید:"گریه کن، گریه قشنگه... گریه سهم دل تنگه..."
می روم سهمیه ام را بگیرم...
همین الان با همکارانمان رفته بودیم ناهار بخوریم. یکیشان به دیگری چیزی درباره من گفت که نشنیدم. پرسیدم:"چی گفتی؟"
گفت:"هیچی... پشیمان شدم، اگر بگویم جفتمان می رویم زیر سوال."
گفتم:" باشد... ما که زیرچیز دیگری نمی رویم، حداقل برویم زیر سوال!"
.
.
ای بی ادب ها، چه فکری کردید؟؟!
منظورم از"چیز دیگر"، فقط " بارحرف زور" بود به جان خودم!
(لطفا از گذاشتن کامنت های بی ادبانه خودداری فرمایید.)
به جلسه سالگرد فوت هنرمندی رفته بودیم. خانمش طی سخنرانی، گفت آن مرحوم درست روز تولد ایشان ازدنیا رفته.
آقای متاهل هنرمندی که کنار من نشسته بود،گفت:" چقدر عالی! آدم می تواند این جوری گند بزند به روز تولد زنش!"
جمعه همین هفته، خواستگارهای آخرین خواهرم قراراست بیایند خانه مان. او برای اولین بار و به خاطرقد بلند آقای داماد، یک صندل پاشنه بلند خریده که بلد نیست با آن راه برود. ادای سینی به دست داشتن و پیچ خوردن پا و زمین خوردن را درمی آورد و کلی می خندیم!
برای همین خیالم راحت بود که اگر خدا یک داماد به پدر و مادرم عطا کند دیگر حتما دامادی مربوط به من خواهد بود!
من کماکان ازمحل کارم مطلب می نویسم!