
دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند.
پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند.
سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند.
آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید.
یک بار دکتر می خواست برای جوش های صورتم ، قرص روآکوتان بنویسد. گفت:" تا وقتی اینها را می خوری نباید بچه دار بشوی."
با اطمینان گفتم:" من مجردم."
با نگاهی عاقل اندرسفیه گفت:" به هرحال وقتی با دوست پسرت هستی مواظب باش!"
امروزاز صبح حالت تهوع دارم.
یک نفرمی پرسد:" نکند بارداری؟!"
نگاه ها چقدرساده عوض شده اند.
خبر:
" درصورت تصویب لایحه فرزندخواندگی درمجلس، فرزند خواندگی کودکان بی سرپرست توسط دختران و زنان مجرد واجد صلاحیت، امکان پذیر می شود."
انتقاد:
دولت برای حل بحران ازدواج نتوانسته کاری بکند و تصمیم گرفته با پریدن ازپله اول، به حل بحران بچه دارشدن بپردازد، غافل ازآن که اگربحران ازدواج را حل کند ما خودمان بلدیم بچه داربشویم!
نکته:
ما هم همچون مریم مقدس، می توانیم بدون آن که ازدواج کرده باشیم بچه دار شویم!
پیشنهاد:
دولت می تواند به دختران مجرد، یکی یک عدد پسر بی سرپرست بدهد تا اورا برای ازدواج با خودشان بزرگ کنند. به این می گویند سرپرستی به شرط تملیک!!
- چی میل داری؟
- آب میوه ترش!...
ابروهایش درهم می رود.
- چرا این طوری نگاه می کنی؟ یک دختر ترشیده آب میوه ترش دوست دارد دیگر!
در کامنت های پست قبلی،"امید" برایم نوشته:"سلام نكنه افسرده شدي كه خواهرت ازدواج كرده و تو نه؟ اين رو مي شه از update كردن هاي هر روزت فهميد چون اشخاص هرچي افسرده تر بيشتر مي آن پاي نت."
من به این نتیجه می رسم:
* اگر هر روز آپ کنی می گویند: به خواهرت که ازدواج کرده حسودی می کنی.
* اگر یک مدت آپ نکنی می گویند: لابد از حسادت دق کردی و مردی!
* اگر مطلب شاد بنویسی می گویند: برایت خواستگار آمده ندید بدید؟!
* اگر غمگین بنویسی می گویند: داری از بی شوهری دق می کنی؟!
* اگر به وبلاگ دیگران سر نزنی و به کامنت ها جواب ندهی می گویند: از ترشیدگی عقده ای شده ای.
* اگر به وبلاگ دیگران سر بزنی و به کامنت ها جواب بدهی می گویند: توی نت دنبال شوهر می گردی؟!
بگویید چه گِلی باید به سرم بگیرم؟!
جدیدا چشمهای خواهرم خیلی شور شده!!
کافی است بگوید:" عجب چیز قشنگی!" تا آن چیز بلافاصله منفجر بشود! همین هفته پیش بود که با تعجب گفت:" مامان، سرویس چینی ات هنوز کامل است؟!" و درست همان روز یکی ازبشقاب های آن سرویس افتاد و شکست!
روز نامزدی اش در آرایشگاه، با دیدن سایه چشمی که آرایشگر داشت برای یکی از مشتری ها به کار می برد، توی دلش گفته بود:" عجب سایه ای، خوب چیزی است!..." و همان لحظه جعبه سایه ها از دست آرایشگر افتاده و بدجور پودر شده!!
یا یک باردرست همان لحظه که ازدوچرخه سواری یک نفرتعریف کرده، طرف خورده زمین!
همین الان داشت می گفت:" می بینی چه گیره سر قشنگی دارم، با لباسم کاملا سِت است!" دو دقیقه بعد، جنازه گیره شکسته در دستش بود!
***
به او گفتم:"خواهرجان، من را چشم بزن!بگو:خوش به حالت که هنوز مجردی و داری کیف دنیا را می کنی!!"
قابل توجه"رود"عزیز:خواهرم آن موقع عقد محضری کرده بود وهفته پیش برایش نامزدی گرفتیم!
پنجشنبه گذشته جشن نامزدی خواهرم بود. حالا ازما سه خواهر، یکیمان متاهل به شمار می آید.
بعضی ها ازشادی دیگران چندان خوشحال نمی شوند، ازآن جمله یکی از اقوام ما که خودش دوتا دختر مجرد دارد و درتمام طول جشن، فکش کج بود!
امروز مادرم داشت می گفت:" من که هنوز دوتا دختر مجرد دیگر دارم، فلانی چرا آن قدر حسودی می کند؟"
گفتم:" آخر تا حالا بازی ۲-۳ بود اما حالا ۲-۲ مساوی است!!"
در پارک، تنها روی نیمکتی نشسته بودم. پسر جوانی آمد و بدون این که اجازه بگیرد یا حتی بگوید"ببخشید"، نشست روی همان نیمکت.
چشمهایش سرخ بود و حالش خوب به نظر نمی آمد. می فهمیدم که توی جیبهایش دنبال چیزی می گردد و بدش نمی آید یک جوری سرصحبت را بازکند.
سرانجام یک بسته جیبی دستمال کاغذی پیدا کرد، آن را گرفت به طرف من و با لحن خاصی گفت:"شما به دستمال کاغذی نیاز ندارید؟"!!
کسی نبود بگوید:" آخر مردک! مگرمن دارم گریه می کنم یا آب دماغم آویزان است(!) یا...(استغفرا...!) که دستمال بخواهم؟!"
سرصحبت باز کردن هم سر صحبت باز کردن های قدیم!
***
حس می کنم یک جورهایی هیچ کس منظورمرا ازپست قبلی کاملا نفهمیده. شاید هم من منظورم را بد بیان کردم. من همان طور که خودم دوست دارم زندگی می کنم و به همه کارهایی که می کنم اعتقاد دارم اما ازاین که معیارهای جامعه عوض شده و من نمی توانم خودم را با آنها تطبیق بدهم ناراحتم.
ازاین که این همه با من همدردی کردید سپاسگزارم.
از وقتی یادم می آید دختر عاقل و فهمیده ای بودم!
همیشه با همین عنوان روی من حساب شد(می شود). همه به نظراتم احترام می گذاشتند(می گذارند). پدر و مادرها وقتی می دانستند(می دانند) فرزندشان با من است خیالشان راحت بود(هست). شوهرخواهرها دوستم داشتند(دارند). خیلی ها دوست داشتند(دارند) با من آشنا شوند. همه ازمن تعریف و به من افتخار می کردند(می کنند).هرکس به هر دلیلی دلتنگ بود(است) می توانست(می تواند) روی من حساب کند...
همیشه" آدم بزرگ" بودم(هستم)...
خسته شده ام... ازعاقل و بالغ بودن خسته ام...ازاین که کسی (بدتر ازهمه خودم !) ازمن توقع ندارد اشتباه کنم ، عاشق بشوم، دیوانگی کنم، به مادیات هم فکر کنم، در مهمانی لباس متفاوتی بپوشم... خسته شدم.
ازاین که فقط یک "خواهرعاقل" یا "عزیزدردانه پدر" یا " دختربی دردسرو نورچشمی مادر" و"مایه افتخار اطرافیان"باشم خسته شدم.
حتما تقصیر خودم است!!!
وقتی دردسرهای بلوغ را با دفترهای خاطراتم گریه کردم تا کس دیگری را ناراحت و نگران نکنم باید می دانستم که همه فکر می کنند من دارم این دوران را با کمال آرامش سپری می کنم.
وقتی از بچگی بزرگ فکر کردم، باید می دانستم که یک روز لباسی که همه همسن و سالهایم بدون هیچ مشکلی می پوشند، از نظر دیگران برای شخصیت من جلف و سبک به نظر می آید...
وقتی هیچ وقت به مد و طلا وجواهراهمیت ندادم ولباس های پوشیده وساده انتخاب کردم باید می دانستم که با آن لباس زرشکی توی نامزدی خواهرم ،آن قدر عوض می شوم که فکر می کنند من عروسم!
وقتی با اصرارخودم، برای همکلاسی ام از دخترمورد علاقه اش خواستگاری کردم باید می دانستم که از نظر دیگران بیشترازهمیشه شبیه یک"خواهربزرگتر" می شوم، شبیه کسی که خیلی دوستش دارند اما با او ازدواج نمی کنند...
کسی را می خواهم که مرا تا همیشه برای خودش بخواهد، نه به عنوان یک دوست قابل تحسین یا یک خواهر زن خوب یا یک تسلی بخش حرفه ای یا یک دخترخاله شوخ طبع...
کودک درونم به تنگ آمده است.
خدایا...
چگونه می توانم ازسی سال تنهایی ام پیش تو شکایت کنم وقتی که خود تو میلیاردها سال است که تنهایی؟؟
- الو... سلام. زنگ زدم روزتان را تبریک بگویم!
- روزمن؟؟
- روز اناث است دیگر!
- نه خیر، روز مادر است!
- خوب... روز زن هم هست!
- باز هم به من ربطی ندارد!
- پس ببخشید که من یک روز نامربوط را به شما تبریک گفتم!!
" تنهایی خوب است...
... اما دونفره اش!"

هیچ وقت با دیدن یک زوج به ظاهر خوشبخت به حال آنها غبطه نخورید.
.
.
.
شاید واقعیت، آن طوری نباشد که شما فکر می کنید!!


در زندگی مراقب باش که به چه کسی تکیه می کنی.
شاید ظاهر او با باطنش از زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد!
یکی ازدوستان دوره دانشگاه برای یکی دیگرازبچه ها در یکی از رستوران های فرحزاد جشن تولد گرفته و همه را دورهم جمع کرده بود تا او را سورپریز کند.
مهمان ها همه جوان وتحصیل کرده بودند:استاد دانشگاه ، مهندسان شیمی، کارمندان مرکزانرژی هسته ای و...
سرشام ، این دوست عزیز مرتب پارچ دوغ و سبزی و آب خنک وبقیه چیزها را ازجلوی دخترها برمی داشت و می فرستاد آن طرف سفره جلوی پسرها.
من گفتم:" فقط بلدی ماست و سبزی را بفرستی آن طرف؟ اگر راست می گویی چند تا از دخترها را بفرست!!"