مردی به "برناردشاو" گفت:"آیا زنان باهوش، همسران خوبی هم هستند؟"
شاو جواب داد:" زنان باهوش اصلا ازدواج نمی کنند!"
***
من ترشیده نیستم، باهوشم!!

این تابلوی راهنما نشان می دهد که یک دفترخانه ازدواج و یک مرکز روانکاوی در کنارهم قراردارند....(!؟)
مثل این که قضیه جدی تر ازاینهاست که ما فکر می کردیم!!!
سرطان سینه آخرین چیزی بود که فکر می کردم گرفتارش شوم.
وقتی ده روزمانده به نوروز، آن غده لعنتی را کشف کردم ، همه چیز زندگی ام به هم ریخت. خدایا هنوز چقدر کار در این دنیا داشتم. کارم شده بود گریه و به سرعت وزن کم کردم.
درمطب پزشک، دیگرآه و ناله هم برایم بی معنی شده بود. به این وبلاگ هم فکر می کردم و این که درآن چه خواهم نوشت؟ دراین مساله هیچ طنزی، حتی تلخ، وجود نداشت. می توانستم بنویسم:
" امروز برای اولین بار بعد از گذشت سال ها از آخرین بار که با مادرم به حمام رفته بودم، جلوی یک نفردیگر لباسم را درآوردم..."
وای خدای من، یعنی با مرگ هم می شود شوخی کرد؟؟
به خدا کلی غر زدم که اولین تجربه بره ن ه شدن من دراین سن چقدر باید تلخ و وحشتناک باشد. همه چیز به نظرم مسخره می رسید. برای اولین باراز جنسیت خودم هم بدم آمد، هرچند ابتلا به سرطان سینه برای یک مرد باید وحشتناک تر باشد... بعضی ازمردها حتی نمی دانند که ممکن است به این بلا گرفتار شوند.
یکی ازهمان روزها به قبرستانی رفتم و حسابی اشک ریختم و خودم را تصور کردم که دفعه بعد، نه با پای خودم ، که روی دست مردم به اینجا می آیم.
یک روزهم رفتم بعد از پانزده سال موهایم را کوتاه کردم: برای کی بلندشان کنم ، برای زیر روسری؟؟
بعد در یک پست توی همین وبلاگ نوشتم که مریضم.همان جا نشستم تا اولین کامنت رسید.اتفاقا از یکی از کسانی بود که قبلا هم چند بار نظر داده بود. با اشک و حیرت به جمله ای که انتظار داشتم همدردی کوچکی باشد چشم دوختم:"من هم به روزم، بیا!!" معلوم بود که اصلا نوشته مرا نخوانده است!
با احساسی بسیار بد بلافاصله آن پست را حذف کردم. چه توقعی داشتم از کسانی که هرگز مرا ندیده اند و شاید به مردن و نبودنم هم هیچ اهمیتی ندهند؟؟ از طرفی حس کردم که حق ندارم روز خوش دیگران را خراب کنم. دریافتم که دوست دارم همان آنی سرحال همیشگی باشم و بقیه را بخندانم یا لحظه ای به فکر وادارم...همان شدم... وخدا می داند چقدرسخت بود که خودم ازغصه آب شوم و اینجا با همان قلم شاد همیشگی بنویسم، البته منتی نیست که خودم این طور می خواستم.
دردوماه گذشته روزهای هولناکی داشتم ،نوروز کابوس بود... تا همین چند روز گذشته که حس کرده ام غده با ویتامین هایی که دکتر تجویز کرده بود آب رفته و اگر خدا بخواهد کوچکتر هم می شود و از بین می رود. دکتر گفته بود که به احتمال قوی این غده فقط یک توده چربی است و امیدوارم آزمایش نهایی هم این را ثابت کند.
یادتان باشد هیچ وقت تا پستی را نخوانده اید برایش کامنت نگذارید و سرسری چیزی ننویسید، شاید شما امید یک نفر در یک گوشه ازاین دنیا باشید.
***
دوست خوبی با خواندن مطلب" اشک و خون"، با لحنی عصبانی وغیرتی شده (!؟) نوشته بود:"بی ادب!" یک طوری نوشته بود که خوشم آمد!
حالا تصور می کنم که او بعد از خواندن این مطلب چه خواهد گفت!
اما اینها چیزهایی بود که خیلی صبر کردم تا به امید خدا وقتی درموردشان حرف بزنم که آخر داستان شیرین شده باشد.
برایم دعا کنید.
حالا که دوست عزیزی مرا به این بازی وبلاگی دعوت کرده من هم کتاب هایی را که دوست دارم نام می برم:
۱. بربادرفته، نوشته مارگرت میچل
یکی ازاولین رمان هایی بود که خواندم.بعد که فیلمش را دیدم، تمام شخصیت ها با چهره ای که از آنها در ذهن داشتم مطابقت داشتند...مدت ها با آن زندگی کردم.هنوز هم از خواندن کتاب و دیدن فیلمش خسته نشده ام.
۲.بامدادخمار، نوشته فتانه حاج سیدجوادی
شاید چون یک جورهایی شبیه داستان عشق به بن بست رسیده و ازدواج ناموفق خواهر بزرگترم بود...با آن احساس نزدیکی زیادی کردم انگار تمام آدمهایش را می شناختم.
۳. دالان بهشت، نوشته نازی صفوی
این یکی را دوست دارم چون دلم می خواست جای شخصیت اول داستان باشم و پسری به آن خوبی پیدا کنم... و پایانی به آن شیرینی...
۴.چراغ ها را من خاموش می کنم، نوشته زویا پیرزاد
قلم این نویسنده را دوست دارم، تمام آثارش را. این یکی را فقط مثال آوردم.
۵. به کتاب های کتابخانه ام نگاه می کنم و می بینم به عنوان کتاب پنجم ،همه شان را دوست دارم! مجموعه های شعر قیصر امین پور، مجموعه های طنزابراهیم نبوی، داستان های سیدنی شلدون و ماری هیگینز کلارک و نیکولاس اسپارکس و شل سیلور استاین، کتاب های تاریخی درمورد پهلوی ها و...
انتخاب سخت است. هر کتابی دنیایی است اما بعضی اسمها را هیچ وقت دوست نداشتم ، حتی برای کلاس گذاشتن. از پایولو کوییلو بدم می آید که مضامین شرقی را از ما دزدیده و به خورد خودمان می دهد. داستان های هری پاتر، دزدی بی شرمانه ای از افسانه های هزار و یک شب ماست و توجه نشان دادن به آن را خیانت به فرهنگ غنی خودمان می دانم.
آثار کلاسیک ؟ وقتی خود مارک تواین می گوید:" اثر کلاسیک، اثری است که همه آرزو می کنند خوانده باشند اما هیچ کس نمی خواهد بخواندش!"، ما چه کاره ایم؟! البته خیلی هایشان را خوانده ام اما در اولویت علایقم قرار نمی دهم.
شاید بد نبود جبران خلیل جبران هم بخوانم یا احمد شاملو اما چه کنم که اولین فاکتور انتخاب کتاب برای من جذابیت آن است!
از"کرم کتاب"عزیز می خواهم که دراین بازی شرکت کند. برایم خیلی جالب است کتاب های مورد علاقه یک کرم کتاب را بدانم!
هرماه ، پنج روز به استعداد ناکام مانده بچه دارشدنم فکرمی کنم که خون می گرید.
خدایا!
بعضی از بندگانت خیلی پررو و پرتوقعند. درکنارخانه خودت با همین گوش های خودم! شنیدم که دختری به تو گفت:" خدایا، یک خانه به من بده. چطور خودت خانه داری؟!!"
من این طوری نیستم. بالاخره تو خدایی. لیاقتت خیلی بیشتر از ماست. خدایی گفته اند، بنده ای گفته اند. دلیل نمی شود هرچه تو داری ما هم بخواهیم داشته باشیم. من هرگزاز تو نمی خواهم از چیزهایی که خودت داری به من هم بدهی. تو مجردی ، اما به خودت قسم حتی یک بارهم به ذهنم خطورنکرده که بخواهم مثل تو مجرد باشم !!!
می گویند:" منتقدان سینما مثل خواجه های حرمسرا هستند... دقیقا می دانند چه اتفاقی می افتد اما نمی توانند آن را انجام بدهند."
می گویم:" مجردها هم همین طور!!"
با دوتا از همکارانم از رستوران برمی گشتیم.
یکیشان گفت:" می دانید چرا این روزها در تهران این قدر باران می بارد؟"
گفتم:"چون بهار است!"
- " نه..."
- پس لابد خدا به حال این همه دختر مجرد گریه می کند!؟"
خندید:" نه... فکر می کنم طرح بارورسازی ابرها را طرف های یزد آزمایش می کنند اما اشتباهات محاسباتی باعث شده باران در تهران ببارد."
ـ " کاش به جای این کار، طرحی برای بارورسازی دخترهای مجرد می ریختند!!"
دیشب خواستگاری رسمی خواهرم بود. همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت و به زودی یک داماد فوق العاده خوب به جمع فامیلمان اضافه خواهد شد.
فعلا به چیز دیگری نمی توانم فکر کنم!
مسوول روابط عمومی آمد به آبدارچی گفت:"رییس می گوید کتاب های کتابخانه را خالی کن."
آبدارچی پرسید:"چرا؟"
جواب شنید:"می خواهیم سامان بدهیم!"( کتاب ها را!)
من گفتم:" نمی شود ساسان بدهید؟!!"
***
من از اسم"ساسان"خیلی خوشم می آید!
***
درست درهمان لحظه sms یکی از دوستان رسید که:"روز میلاد رادیو، روز سامان گرفتن صدا و کلمه بر شما مبارک."(امروز سالگرد تاسیس رادیودر ایران بود)
این سامان عجب بده و بستانی می شود امروز...ساسان نبود؟!!