تبليغاتX
یادداشت های یک دختر ترشیده
هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ بدون ذکر منبع، در حکم دزدی در روز روشن است!
با دوستانم درمورد بحران کمبود پسرهای مجرد نسبت به دخترهای مجرد حرف می زدیم. به این نتیجه رسیدیم که این کمبود، می تواند به دلیل به شهادت رسیدن تعداد زیادی ازجوانان برومند کشور طی جنگ تحمیلی باشد.
گفتم:" درنتیجه ما الان باید همسر یکی از آن کسانی می بودیم که شهید شده اند، در واقع ما همسر شهیدیم!! با این تفاوت که دولت هیچ حمایتی ازما به عمل نمی آورد و حقوق و مزایایی برایمان در نظر نمی گیرد!"

ما بیوه های بی بهره... شده ایم چوب دوسر طلا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 17:25  توسط ani  | 

بی خبر و ناگهانی رفته بودم مسافرت. حالا که آمده ام می بینم یک نفر هم نپرسیده:" آنی! تو که زود به زود آپ می کردی کجا رفته ای؟؟ آیا مُرده ای؟! چرا مطلب جدید نمی گذاری؟؟..."
اگرکسی را داشتم که نگران احوالم باشد که اسم خودم را نمی گذاشتم دختر ترشیده!

***
یک سفر مشهد نطلبیده پیش آمد. ما هم گفتیم شاید سفر نطلبیده هم مراد باشد!! رفتیم. دو تا دختر مجرد ۲۸ساله بودیم. در کوپه ما توی قطار ، خانمی بود که یک نوزاد دختر به اسم نگار داشت. نگار با ژست جالبی در حالی که  انگشت حیرت به دهان داشت مارا نگاه می کرد. دوستم گفت:" لابد به خودش می گوید یعنی من هم مثل اینها می شوم؟!!"

***
درحرم امام رضا(ع) مقبره عالمی معروف به" نخودکی" هست که می گویند حاجت مجردها را می دهد.عمرا رویم نمی شد آنجا بایستم. فقط به بقیه که از هر سن و سالی می شد بینشان پیدا کرد نگاه می کردم. هیچ وقت نتوانسته ام برای ازدواجم صریح دعا کنم چون می بینم خدا تا همین جا هم خیلی چیزها را قاچاقی! به من داده که ازسرم هم زیاد بوده. می گویند خدا دوست دارد صدای تضرع بندگانش را بشنود ولی آن قدر با دادن هرچیز ، درموقع مناسب خودش، مرا لوس کرده که مطمئنم به موقع یک شوهرخوب هم به من می دهد!

***
موقع برگشتن واگن های من و دوستم ازهم جدا بود، یکی ازبلیت هایمان مال واگن ۲ بود و آن یکی مال واگن ۵. به دوستم گفتم:" من می روم واگن دو ".
دوستم پرسید: " چرا ؟ " 
جواب دادم:" چون دو ، زوج است!!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 9:27  توسط ani  | 

سال هاست درمیان دختران خانواده پدری ام ازدواجی صورت نگرفته است حال آن که همه جور دختری داریم: کارمند، خانه دار، بور، سبزه، مایه دار، متوسط از لحاظ مالی، چاق، لاغر، لیسانسیه، دیپلمه...
می گویند یکی ـ که حدس هم می زنند کیست و دراین مورد ید طولایی دارد ـ کل دخترهای فامیل را جادو کرده، آن هم فقط در مقوله ازدواج، چون ماشاء ا... همه مان ازلحاظ تحصیلی و کاری موفقیم.
من آدم خرافاتی یا اهل جادو و جنبلی نیستم اما رفتیم و از روحانی سوال کردیم، گفت این چیزها واقعیت دارد. بیشتر تحقیق کردم و لحظه به لحظه شاخهایم بلندترشد! کسانی هستند که می روند چهل روز در بیابان های یک کشور عربی ریاضت می کشند و توسط جن ها آزار و اذیت می شوند و اگر بتوانند دوام بیاورند می توانند جن ها را تسخیر کنند وازآنها در امورمختلف کمک بگیرند. به ما گفته شد می توانیم پیش یکی از معتبرهایشان برویم وجادویمان را باطل کنیم.
 این حرف ها به نظرمن با آن دک و پوز فکری ام احمقانه می آمد اما دخترعمو و دخترعمه ام یک نفر را پیدا کردند و رفتند پیشش.
بعدا تعریف کردند که طرف، دوساعت دعا خوانده و بعد از کلی عرق ریختن و از خود بیخود شدن و بدحال شدن او، درمقابل چشمهای حیرت زده آنها، از توی یک ظرف آب معمولی که خودشان از شیرآب پر کرده بودند، یک عالمه وسیله درآمده، آن هم به دست خود دخترعمویم که می گفت ناگهان رنگ آب عوض شد و بوی لجن اتاق را پرکرد. دخترعمو دستش را کرده توی ظرف و کلی قفل و کلید وسنجاق و مو و ناخن وچوب و پارچه و کاغذهای دعانوشته درآورده. می گفت پارچه ها همه آشنا بودند، لباس چندسال پیش مادرش، ملافه قدیمی خودش... جن ها به درخواست جن گیر تمام دعاها و جادوهای این چندسال را ازجاهای مختلف جمع کرده و آورده بودند.
دخترعمویم می گفت قرار نبوده این ماجرا را برای کسی تعریف کنند ، ضمن این که نصف پولی را که جن گیر خواسته و ادعا کرده بود جن ها مطالبه کرده اند هرگز پرداخت نکردند، برای همین دوباره بختشان بسته شد !!چون جن گیر می گفت دشمن ما با پشتکارعجیبی جادویش را تکرار می کند و دست بردار نیست.
این حرف ها در هزاره سوم خیلی عجیب به نظر می رسد اما اگر واقعیت داشته باشد...؟؟؟
در قرآن صراحتا به این موضوع اشاره شده است که " کسانی با جادو میان زن و شوهر جدایی می افکنند... و آنها به بهای نفوس خود، زشت ترین متاع را خریده اند."
به زودی درمورد تحقیقاتم دراین زمینه بیشتر با هم حرف خواهیم زد، تا آن وقت به این حرف ها نخندید!    
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:8  توسط ani  | 

درخبرها آمده بود که یک دختر ۳۳ ساله یک ماه بعد از ازدواج توسط برادر شوهرش به قتل رسیده.

***
یکی از همکارانم داشت در مورد دختری از فامیلشان که در۴۰ سالگی با یک پزشک ازدواج کرده حرف می زد و به ما مجردها امیدواری می داد!
گفتم:" ما که شانس نداریم، به جای این که ده دوازده سال دیگر با یک دکتر ازدواج کنیم، در۳۳ سالگی زن کسی می شویم که یک ماه بعد ازآن برادرش ما را به قتل می رساند!"
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 15:12  توسط ani  | 

دردوران دانشگاه یک همکلاسی پسر داشتیم که خیلی توی کف ازدواج بود. در نهایت هم زودتراز دیگران زن گرفت و بچه دارشد.
اما توی کف بودن او ازهمان اولین جلسه درس فیزیک آشکار شد که استاد ازما پرسید:"فرض کنید شما۵۰ نوکلئون با نیروازنوع جاذبه هستید. چند پیوند بین شما برقرار خواهد شد؟"
جواب درست n*n-1 /2 بود اما همکلاسی کف کرده ما که همه پیوندها را از نوع زناشویی می دید!با عجله پیش خودش حسابی کرد و بلند گفت:" استاد، ۲۵ تا!"!! 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 12:32  توسط ani  | 

خواهرم با اطلاع خانواده ، با پسری آشناست که هنوز کاروبارش آن قدرها درست نشده تا بتواند رسما خواستگاری کند و مرتب امروز و فردا می کند.
دیروز که خواهرم تلفنی با او صحبت می کرد، مثلا خواست تهدیدش کند که هرچه زودتر کارهایش را ردیف کرده و رسما به خواستگاری بیاید.او گفت:" ببین علی، اگر تا آخر آذرماه کارت درست نشد وبا خانواده وبه طور رسمی نیامدی خواستگاری..."
اوبعداز لحظه ای مکث ادامه داد:" دی ماه می توانی بیایی؟؟"!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 14:59  توسط ani  | 

یک زمانی من و دو خواهرم تمام دیوارهای اتاقمان را از پایین تا بالا پراز پوستر کرده بودیم، عکس خیلی ها بود: گابریل باتیستوتا، انریکه ایگلسیاس، فردین ، مدونا، پسرهای گروه بک استریت بویز، رضا شاهرودی، احمدرضا عابدزاده ، شادمهرعقیلی، بریتنی اسپیرز... خلاصه عکس هر محرم و نامحرمی که به دستمان می رسید تِپپپپپپپ!! می چسباندیم آنجا، تا جایی که دیگر حتی یک میلی متر هم از دیواراتاق پیدا نبود.
یک روز یکی از دوستانم که خودش پدر سختگیری داشت با دیدن آن اتاق چنان حیرت زده شد که گفت:" پدرتان نمی گوید عکس این مردها را برای چی زده اید به دیوار؟ اگرپدرمن بود تا حالا صد جور تهمت به من زده بود."
گفتم:" اتفاقا پدرمن اولین باری که اینجا را دید گفت: احمق ها! بایداز سقف شروع می کردید، چون شب که می خوابید چشمتان به سقف است!"!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:45  توسط ani  | 

 


My blog is worth $64,922.10.
How much is your blog worth?

bedroom toys Powered By Best Toys