تبليغاتX
یادداشت های يك دختر ترشيده
مراقب پیام هایی که با اسم آنی دالتون به دستتان می رسد باشید!


توجه: این مطلب، طنز است

خیال می کنید همه مثل ما دیروز آن وقت صبح بیدار شدند و مراسم اهدای جوایز گلدن گلوب را نگاه کردند و وقتی«جدایی نادر از سیمین» جایزه بهترین فیلم خارجی را گرفت، بعد از مدت ها شادی و افتخار گمشده را در قلبشان احساس کردند و از خوشحالی فریاد زدند و اشک ریختند؟ نه عزیزان من... دور نباشد روزی که از زبان بعضی ها چنین چیزهایی بشنویم:

« باز هم دست تهاجم فرهنگي از آستين استكبار جهاني بيرون آمد و طي يك فقره جنگ نرم، در يك محفل گرم و نرم، با يك سري شركت كنندگان معلوم الحال نرم و استغفرالله لابد گرم، به شكل گلوله اي طلايي، آرمان هاي ما را نشانه گرفت.

شما فكر مي كنيد چرا به يك فيلم ايراني كه سوژه اصلي اش طلاق است، اين همه جايزه مي دهند؟ معلوم است، چون مي خواهند كانون خانواده هايمان را سست كنند، تبليغ طلاق را بكنند و قبح آن را در جامعه بريزند تا ما هم بشويم مثل خودشان. وگرنه چرا به ميم مثل مادر جايزه ندادند؟ چون زن برايشان فقط ابزار تبليغات و فساد است. چون نقش مادر برايشان بي اهميت است. چون نمي خواهند تصوير خوبی از زنان جامعه ما ارائه بشود. البته كه بازيگر آن ميم مثل مادر هم آدم موجهي نبود و بعدا گندش در آمد. همان بهتر كه جايزه نگرفت.

برگرديم به همين جايزه اخير... واقعا چه افتخاري دارد زني كه تمام گذشته و حال و حول زندگي اش از نظر ما زيرسوال و محل اشكال است و روي سن، آن شوخي هاي زننده را درباره بي عفتي خودش مي كند،‌ بلافاصله بعدش به يك كارگردان ايراني جايزه بدهد؟ اين يك حركت معنادار است كه بايد همه را به فكر فرو ببرد، به خصوص اگر آن پايين هم يك تعداد از فاحشه هاي سينماي آمريكاي جهانخوار نشسته باشند و با دست هاي ناخن لاك زده شيطانيشان، تشويق بكنند و روي ميزهايشان نجاست شيطان ديده شود. كارگردانمان هم شبيه خودشان، گردن آويز دراز زينتي بزند و از همسر مهربانش تشكر كند و بخواهد به دنيا بگويد ما ايراني ها خوبيم و تو را به خدا دوستمان داشته باشيد. منظورش اين بود كه تحريممان نكنيد. چرا بايد اين طور از موضع ضعف وارد شد و التماس آن ابرقدرت پوشالي را كرد كه ما را بپذيرد؟ ما خودمان مديريت جهان را برعهده داريم.‌ آنها بايد بيايند التماس ما را بكنند.

آقايان حواستان باشد كه اينها مظاهر فتنه اند. تازه اين اصغرشان است، خدا به دادمان برسد اگر اكبرشان بخواهد برود در آن چنان محافلي.
مگر ما خودمان كارگردان ارزشي نرمشي كم داريم كه در جنگ نرم، دست روي دست بگذاريم تا ‌آنها دست روي همه جايمان... يعني همه ارزش هايمان بگذارند؟ چرا اين مجالس اهريمني را الگو قرار مي دهيم و فرش قرمز پهن مي كنيم جلوي پاي شيطان؟ اينها افتخار نيست، نشستن كنار جودي فاستر و جايزه گرفتن از دست مدونا و سلام و عليك با مريل استريپ افتخار نيست. البته من خودم اينها را نمي شناسم، به من گفته اند زن هاي آنجا چنين اسامي داشته اند. اين آخري كه اصلا فاميلي اش مشكل دارد، آدم را ياد يك چيزهاي تند و تيزي مي اندازد كه زناي ذهني توليد مي كند.

من مانده ام اين مسوولان دارند چه كار مي كنند؟ چرا ويزا داده اند به يك ايراني كه برود ‌آنجا اين همه حرف و حديث براي ما توليد كند؟ ما براي مردم فقط بايد حديث توليد كنيم، نه حرف و حديث. اين توطئه ها را بايد به موقع شناسايي و خنثي كرد. حواستان باشد. نفس كش... نه، ببخشيد ايها الناس!»

***
سخني با خواننده هاي وبلاگ:
به عادت دیرینه از خواب زمستاني خود لذت مي برم. اين وسط، بعضي ها از نبودن من خوشحال شده و با غنيمت شمردن فرصت، تهديد كرده اند اگر مطلب ديگري بنويسم، متن چت هاي من را منتشر خواهند كرد. بعضي از شما به ياد داريد كه قبلا هم يك نفر تعدادي متن چت به اسم من برايتان ايميل كرده بود. البته جمله هشداري بالاي وبلاگ من دقيقا به همين معناست كه شما عزيزان را در چنين مواقعي هوشيار كند. من مدت هاست به دليل بي اعتمادي به فضاي اينترنت، حتي به خواستگارهاي اينترنتي هم جوابي نمي دهم، چه برسد به چت های آن چنانی کردن، آن هم با اسم و ایمیل واقعی خودم!

با توجه به چت هایی که نمونه شان را برای خودم فرستاده اند، از دوستاني كه وارد ايميل من شده و به اسم من با ديگران چت مي كنند يا مي خواهند از زبان من چيزي بنويسند، تقاضا مي كنم حاضرجواب و بامزه باشند تا اقلا اگر بازهم هكري پيدا شد و چهار تا متن ۳xی به اسم من بيرون آمد، آن قدر سردمزاج و بي نمك به نظر نيايم!

در نهايت حتما شنيده ايد كه آبروي مومن از آبروي كعبه بيشتر است و خداوند كسي را كه با آبروي بنده اش بازي كند نمي بخشد. من هم بي ترديد در برابر كساني كه بخواهند با اين مقوله شوخي كنند ساكت نخواهم نشست، گرچه اگر آدمي بودم كه نظر ديگران اين قدرها برايم مهم بود، اسم خودم را دختر ترشيده نمي گذاشتم و آن را فریاد نمی زدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 7:39  توسط آني دالتون  | 


خدایا...
اگر برای ازدواج دیگر خیلی جوان نیستم
اما برای مردن هنوز خیلی جوانم...
من را ببر پیش خودت.


بعدانوشت ۱: ویولت عزیز من را هم به دیدن فیلم مستند«زن در سایه ام اس» (جشنواره پروین اعتصامی) دعوت کرده، دوشنبه ۱۲ دی، ساعت ۳:۳۰ خانه هنرمندان- خیابان طالقانی- بعد از ایرانشهر- سمت چپ خیابان موسوی. شما هم می توانید تشریف بیاورید.

بعدانوشت ۲: حلقه ای از این زنجیره امید باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 6:30  توسط آني دالتون  | 


شب یلدا، خانه پر از میهمان بود. بر و بچه ها اسم فامیل بازی می کردند و من هر هر به آنها می خندیدم که «غذا از گاف» را می نوشتند«گوسفند پلو»(!) و «حیوان از ژ» را می نوشتند «ژنبور» و ادعا می کردند معتادند!
در این هیاهو، فالگوش ایستادن خیلی سخت بود. تا می آمدی توی ذهنت نیتی کنی، چند نفر همزمان حرف می زدند و معلوم نبود جوابت کدام است. در نهایت نیت کردم در سال آینده چه اتفاق مهمی برایم خواهد افتاد و تصمیم گرفتم اولین جمله ای را که پدرم می گوید، جواب سوالم بدانم.
چون هندوانه سفید و بی مزه شب یلدا را مردی که با نیسان کنار جاده هندوانه می فروخت، به دختردایی انداخته بود، پدرم درست بعد از نیت کردن من، خطاب به دختر دایی گفت: لابد از ماشین که پیاده شدی، طرف به خودش گفت این از ویلادارهای منطقه است!

* با این حساب، در سال آینده چه اتفاق مهمی برای آنی می افتد؟
الف. ماشین می خرد.
ب. ویلا می خرد.
ج. از ماشین پیاده می شود!
د. بیخود خیال می کنند... ویلایش کجا بود؟!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 8:20  توسط آني دالتون  | 


کسانی که در عکس های دبیرستانشان خندانند، ازدواج موفق تری خواهند داشت


دعوای دو دختر دبیرستانی:
- برو بابا، از خندیدنت معلوم است چقدر شوهری هستی!
- پس مثل تو خوب است که همه اش اخم می کنی و قرار است روی دست پدر و مادرت بمانی؟!

***
در یک خواستگاری:
مادر داماد: می شود آلبوم عکس های دبیرستان عروس خانم را هم بیاورید یک نگاهی بیندازیم؟!

***
در یک جمع دوستانه:
- یادش به خیر، این عکس را ببین. نیشت تا بناگوش باز بود. از همان موقع فهمیدم خوشبخت می شوی!
- آنی را نگاه کن! توی همه عکس ها چشم هایش نگران است. انگار از اول می دانست می خواهد آنی دالتون بشود!

***
- حالا این دوستت که می گویی برای داداشم مناسب است، چه جور دختری هست؟
- راستش نه تحصیلاتی دارد، نه پول و پله ای، نه قیافه ای و نه خانواده ای... اما باور کن همیشه توی همه عکس هایمان می خندد!

***
توجیه مرد دوزنه برای همسر اولش:
تقصیر خودت است. مجبور بودی توی همه عکس های دبیرستانت قهقهه بزنی؟!

***
از میان گفتگوی دو زن:
- فرشته که همیشه توی عکس هایش می خندید، پس چرا ازدواجش یک هفته بیشتر دوام نیاورد؟
- ای بابا... توی عکس هایش هم که نمی خندید، از خنده غش می کرد!

***
عکاس: لبخند بزنید... همه بگویید «شوهر»!

***
آگهی ازدواج:
دختری هستم ۲۷ ساله که گزینه بسیار مناسبی برای ازدواج می باشم. موفقیت ازدواج با من تضمینی است، نشان به آن نشان که در همه عکس های دوران مدرسه خندیده ام. اسنادش هم موجود است!

***
آنی دالتون پیشنهاد می کند ضمن افزودن واحدهای درسی از قبیل خنده درمانی و طنزپردازی برای تدریس در دبیرستان ها، خواندن وبلاگ «یادداشت های یک دختر ترشیده» را هم به دستور کار دانش آموزان اضافه کنند!

***
شعر مرتبط:

خنده یعنی همسری بی کمّ و کاست
خنده هایت اعتبار عقدِ ماست
راست می گفتند این را از قدیم
خنده بر هر درد بی درمان دواست!

اگر خواهی در غم را ببندی
نیابی از سر و همسر، گزندی
نداری ای جوان راهی به جز این
که در عکس دبیرستان بخندی!

***
در یک کلاس درس:
- اجازه خانم، بچه ها توی عکس می خندند تا ازدواج بهتری داشته باشند. شما چرا می خندید؟
- من به نتیجه آن پژوهش می خندم. آخر من سه بار طلاق گرفته ام!

با تشکر از
لیلا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 7:15  توسط آني دالتون  | 


اگر بخت آنی بسته است، ظاهرا پاقدمش برای دیگران بخت گشاست!
چند ماه پیش، درست بعد ازآن که کتابم را پیش ناشر بردم، بخت ایشان باز شد، به طوری که در کار من هم تاخیر افتاد و توجیهشان هم این بود که « درگیر دوتا شدنم و سرم شلوغ است»!

***
دیروز برای پیگیری کارم به انتشارات زنگ زدم. هنوز خبر تازه ای نبود. خیلی دلم می خواست بگویم: نکند درگیر سه تا شدنید؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:2  توسط آني دالتون  | 


این بار مبلغ قبض موبایلش خیلی کم شده بود
اما اصلا خوشحال نشد

شش هزار و هشتصد...
عددی که تنهایی اش را به رخ او می کشید. 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 7:27  توسط آني دالتون  | 


در بلاد کفر، سرزمین آمریکاییان جهانخوار، در هالیوود فاسد معلوم الحال، خواننده مبتذل مشکوک الحالی که چند سال پیش، یک جاهای ضایعی از خودش را داده بود برایش بیمه کنند، اخیرا کلیپی با نام papi  تولید کرده که در آن چند نکته وجود دارد.

در این کلیپ، جنیفر با گاز بزرگی که به یک شیرینی جادویی می زند، تمام مردهای شهر را عاشق خودش می کند. همه به دنبال او راه می افتند اما با دقت در تصاویر می بینیم که:

* در همان صحنه های اولیه، مردی که با زن دیگری قدم می زند، راه خودش را می رود و به جنیفر، کوچک ترین توجهی نمی کند. فقط مجردها دنبال او می آیند.
* مردهای مجرد سعی می کنند برای جلب توجه جنیفر، در همان زمان کوتاه، هدیه ای برایش تهیه کنند، از گل توی گلدان روی میز رستوران بگیر تا یک سگ کوچولوی پشمالو.
* حق انتخاب با زن است.
* در صحنه های پایانی، وقتی عشق از دست رفته جنیفر بر می گردد و او را در آغوش می گیرد، همه آن مردهایی که تا چند لحظه پیش، با هم بر سر تصاحب او کتک کاری می کردند و خودشان را به آب و آتش می زدند، ظرف سه سوت پراکنده می شوند و جنیفر و مرد مورد علاقه اش را تنها می گذارند.

اما در دنیا جای عجیب و غریبی هم هست که در آن روند ارتباط زن و مرد به شکل دیگری پیش می رود، مثلا این طور:

* مردی که با زنی قدم می زند، دچار این ترس می شود که مبادا او محدودش کرده باشد. بنابراین هر وقت بتواند، دنبال دخترهای دیگر راه می افتد تا مطمئن شود این طور نیست.
* مردها خیال می کنند به صرف مرد بودن، باید مورد توجه قرار بگیرند و نیازی به صرف انرژی و هزینه ندارند.
* حق انتخاب با مرد است.
* اگر مردی به زن مورد علاقه اش نرسد، سعی می کند با ایجاد مزاحمت یا اسیدپاشی روی صورتش، از او انتقام بگیرد.

حالا ما نمی دانیم باید فرهنگ رو به انحطاط غرب را محکوم نماییم یا دعا کنیم که هیچ وقت گذارتان به  سرزمین ناشناخته ای که شرحش را گفتیم نیفتد!

شعر مرتبط:
دارد دل ما به سوی شوهر، میل و
برده است تو گویی پسران را سیل و
دور و بر ما قحطی مرد خوب است
ای کاش که می شدیم اقلا(!) J.Lo!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 7:40  توسط آني دالتون  | 


یکی از خوانندگان وبلاگ در ایمیلی از من خواسته موضوع برگزار کردن یا نکردن مراسم عروسی را به اشتراک بگذارم تا همه در موردش نظر بدهند. این دوست عزیز به تازگی عقد کرده و همسرش مایل به برگزاری مراسم نیست.
تجربه و نظر خودتان را به نظر دیگران بیفزایید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 7:38  توسط آني دالتون  | 


آخرین بازمانده گروه دالتون ها هم به سلامتی سرو سامان گرفت و فقط ماند آنی با حوضش!

پنجشنبه گذشته دالتون نامبرده و یکی دیگر از دوستانم که مجرد است به خانه ما آمدند. در جمع خانواده نشسته بودیم و گپ می زدیم. مادرم گقت: عیب آنی این است که به نظرات دیگران درباره خواستگارش اهمیت می دهد. وقتی خواستگار می آید، کافی است یک نفر بگوید آنجایش کج است...

ناگهان خواهر آنی گفت: خوب مادر جان، قربانت بروم، اگر «آنجا»یش کج باشد که واقعا نمی شود قبولش کرد دیگر!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 6:57  توسط آني دالتون  | 


نبودنت را از روی خط ایرانسلم می فهمم که مدت هاست نیازی به شارژ مجدد ندارد.


بعدا نوشت: مصاحبه آنی دالتون با بهروز بقایی درباره سفر
چاپ به همراه پوستر و عکس ها در مجله جوانان امروز/ آذر

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 7:25  توسط آني دالتون  |